0

غزلیات بیدل دهلوی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۷۴۷
جمعه 28 اسفند 1394  5:14 PM

بر تپیدنهای دل هم دیده‌ای واکردنی‌ست

رقص بسمل عالمی دارد تماشاکردنی‌ست

یا به خود آتش توان زد یا دلی بایدگداخت

گر دماغ عشق باشد اینقدرهاکردنی‌ست

از ورق‌گردانی شام و سحر غافل مباش

زیرگردون آئچه امروز است فرداکردنی‌ست

هرکف خاکی به جوش صدگدازآماده است

یک قلم اجزای این میخانه صهباکردنی‌ست

خاک‌ما خون‌گشت و خونها آب‌گردید وهنوز

عشق‌می‌داندکه بی‌رویت‌چه با ماکردنی‌ست

حشر آرامی دگر دارد غبار بیخودی

یک قیامت از شکست رنگ برپاکردنی‌ست

بی‌نشانی می‌زند موج از طلسم‌کاینات

گر همه رنگ است‌هم پرواز عنقاکردنی‌ست

حیرتی دادم خبر از پردهٔ زنگار جسم

شاید این آیینه دل باشد مصفاکردنی‌ست

مشرب درد تو دارم سیر عالم‌کرده‌ام

گر همهٔک‌قطرهٔ‌خون‌است دل‌جا کردنی‌ست

اضطرابم درگره دارد کف خاکستری

چون سپند از نالهٔ من سرمه انشاکردنی‌ست

قامت خم‌گشته می‌گویند آغوش فناست

ناخنی‌گل‌کرده‌ام این عقده هم واکردنی‌ست

شخص تصویریم بیدل زکمال ما مپرس

حرف ما ناگفتنی وکار ما ناکردنی‌ست

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها