0

غزلیات بیدل دهلوی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۷۵۳

رنگ‌عجزم لیک با وضع‌ خموشم ‌کار نیست

در شکست بال دارم ناله‌گر منقار نیست

در تأمل بیشتر دارد روانی شعر من

مصر عم از سکته جز شمشیر لنگردار نیست

عجزتجدید هوسها را نفس آیینه است

یک‌ ورق عمری‌ست‌ می‌گردانم و تکرار نیست

اختلاط‌ خودفروشان‌گر به‌این بیحاصلی‌ست

خانهٔ آیینه را قفلی به از زنگار نیست

ازکمین عسیبجو آگاه باید دم زدن

گوشهای حاضران جز در پس دیوار نیست

محوگشتن منتهای مقصد شوق رساست

چون ‌نگه غیر از تحیر مُهر این‌ طومار نیست

بردباری طلینتم خاک تامل پیشه‌ام

غیر هستی هر چه بر دوشم ببندی بار نیست

اشک چشم‌ گوهرم‌، برق چراغ حیرتم

کوکبم یک غم اگر در خود تپد سیار نیست

غافل از سیرگداز دل نباید زیستن

هست در خون گشتنت رنگی که در گلزار نیست

هرکجا او جلوه‌ دارد عرض ‌هستی ‌مفت ماست

عکس را آیینه می‌باید نفس در کار نیست

گر به‌ این رنگ ‌است بیدل انفعال هستی‌ام

سنگ را هم آب‌ گشتن آنقدر دشوار نیست

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  5:14 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۷۳۰

صفای حال ما مغشوش رنگیست

عدم ‌را نام هستی سخت ننگیست

ز قید سخت جانیها مپرسید

شرار ما قفس فرسوده سنگیست

به هر جا بال عجز ما گشودند

پر پرواز نقش پای لنگی ‌ست

نواهایی که دارد ساز زنجیر

ز شست شهرت‌مجنون خدنگیست

جهان گرد سویدای که دارد

ز داغ لاله این صحرا پلنگیست

سراپا بالم و از عجز طاقت

چوگل پروازم از رنگی به رنگیست

چو شمع از فکر هستی می‌گدازم

بغل واکردن جیبم نهنگیست

شکستن شاقی بزم است هشدار

می و‌ مینا و جام اینجا نرنگیست

جهان ‌، جنس بد و نیکی ندارد

تویی سرمایه ‌هر جا صلح‌ و جنگیست

به یکتایی طرف‌گردیدنت چند

خیال‌اندیشی آیینه زنگیست

نواپروردهٔ عجزیم بیدل

درین دریا خم هر موج چنگیست

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  5:14 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۷۴۵

جزخون‌دل زنقد سلامت به دست نیست

خط امان شیشه به غیر از شکست نیست

آرام عاشق آینه‌پردازی فناست

مانند شعله‌ای‌که زپا تا نشست نیست

خلقی به وهم خویش پرافشان وحشت است

لیک آنقدر رمی‌که‌کس از خویش رست نیست

بنیاد عجز ریختهٔ رنگ سرکشی‌ست

در طره‌ای‌که تاب ندارد شکست نیست

ماییم و سرنگونی ازپا فتادگی

در وادیی‌که نقش قدم نیز پست نیست

جمعیت حواس در آغوش بیخودی‌ست

ازهوش بهره نیست‌کسی راکه مست نیست

دیوانگان اسیر خم و پیچ وحشتند

قلاب ماهیان توموج است شست نیست

دل صید شوق و دیده اسیر خیال توست

ویرانه‌کشوری‌که به این بند و بست نیست

عالم فریب دیدهٔ عاشق نمی‌شود

آیینهٔ خیال تو صورت‌پرست نیست

آسودگی چگونه شود فرش عافیت

پای مراکه آبله هم زیردست نیست

بیدل بساط وهم به خود چیده‌ام چو صبح

ورنه زجنس‌هستی من‌هرچه‌هست‌نیست

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  5:14 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۷۵۶

سرمنزل ثبات قدم جاده‌ساز نیست

لغزیده‌ایم‌، ورنه ره ما، دراز نیست

بر دوش نیستی نتوان بست ننگ جهد

رفتن ز خویش ناقهٔ راه حجاز نیست

تشویش انتظار قیامت قیامت است

ما را دماغ این همه ابرام ناز نیست

مژگان به‌هرچه بازکنی‌، مفت حیرت است

عشق‌هوس‌، همین‌دوسه‌روز است‌،‌باز نیست

گر محرم اشاره مژگان او شوی

در سرمه نغمه‌ای‌ست‌که در هیچ ساز نیست

بی‌اخثیار حیرتم‌، از حیرتم مپرس

آیینه است آینه‌، آیینه‌ساز نیست

زیر فلک به‌ کاهش دل ساز و صبرکن

درکارگاه شیشه‌گران جز گداز نیست

نقصان آبروکش و نام‌ گهر مبر

سوداگر جهان غرض‌ امتیاز نیست

جز همت آنچه ساز جهان تنزل است

باید نشیب کرد، تصور فراز نیست

ما عجزپیشه‌ها همه معشوق طینتیم

لیک آن بضاعتی‌که توان‌کرد، ناز نیست

سودای خضر، راست نیاید به تیغ عشق

ایثار نقد کیسهٔ عمر دراز نیست

عجز نفس چه پرده‌ گشاید ز راز دل

ما را نشانده‌اند بر آن در که باز نیست

بید‌ل ‌گداز دل خور و دندان به لب فشار

بر خوان عشق دعوت نان و پیاز نیست

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  5:14 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۷۵۴

در طریق رفتن از خود رهبری درکار نیست

وحشت نظاره را بال وپری درکارنیست

کشتی تدبیر ما توفانی حکم قضاست

جز دم تسلیم اینجا لنگری درکار نیست

هر سر مو بهر غفلت‌پیشه بالین پر است

از برای خواب‌مخمل بستری درکار نیست

می‌برد چون‌گردباد از خویش سرگردانی‌ام

سرخوش‌دشت‌جنون‌را ساغری‌درکار نیست

در نیام هر نفس تیغ دو دم خوابیده است

چون‌سحر در قطع هستی خنجری‌درکار نیست

مشت خاک ما سراپا فرش تسلیم است وبس

سجدهٔ ما را جبینی و سری درکار نیست

خویش‌را از دیدهٔ‌خودبین خود پوشیدن است

احتیاط ما برا‌ی دیگری درکار نیست

فکرمرکب در طریق فقر، سازگمرهی‌ست

نفس‌در فرمان اگر باشد خری‌درکار نیست

جوش خون‌، نازکدلان‌را پوست برتن می‌درد

از ضعیفی بر رگ‌گل نشتری درکار نیست

استقامت بس بود ارباب همت راکمال

بهر تیغ‌کوه بیدل جوهری درکار نیست

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  5:14 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۷۶۲

بزم تصور توکدورت ایاغ نیست

یعنی چو مردمک شب ما بی‌چراغ نیست

سرگشتگان با نقش قدم خط‌کشیده‌اند

در کارگاه شعلهٔ جواله داغ نیست

جیب نفس‌شکاف چه خلوت چه انجمن

از هیچ‌کس برون غبارت سراغ نیست

گل دربریم وباده به ساغر ولی چه سود

در مشرب خیال‌پرستان دماغ نیست

تا زنده‌ای همین به تپش ساز و صبرکن

ای بیخبر، نفس سروبرگ فراغ نیست

از برگ و ساز عالم تحقیق ما مپرس

عمری‌ست رنگ می‌پرد وگل به باغ نیست

بیدل جنون ما به نشاط جهان نساخت

مهتاب پنبه دارد و منظور داغ نیست

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  5:14 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۷۶۷

جای آرام به وحشتکدهٔ عالم نیست

ذره‌ای نیست‌که سرگرم هوای رم نیست

گره باد بود دولت هستی چو حباب

تا سلیمان نفسی عرصه دهد خاتم نیست

چمن ازغنچه به‌هر شاخ سرشکش‌گره است

مژهٔ اهل طرب هم به جهان بی‌نم نیست

هیچ دانا نزند تیشه به پای آرم

از بهشت آنکه برون آمده‌است آدم نیست

گو بیا برق فرو ریز به‌کشت دو جهان

عکس اگر محوشد آیینهٔ ما را غم نیست

رشته‌واری نفس سوخته افروخته‌ایم

شمع در خلوت بیداری دل محرم نیست

گر جهان ناز بر اسباب فزونی دارد

بهر سامان‌کمی ذرهٔ ما هم‌کم نیست

اینقدر وهم ز آغوش نگه می‌بالد

دیده هرگه مژه آورد به هم عالم نیست

چشم بر موج خطت دوختن از ساده‌دلی‌ست

رشته‌های رگ‌گل راگره شبنم نیست

عدم سایه ز خورشید معین‌گردید

گرتوشوخی نکنی هستی ما مبهم‌نیست

بیدل از بس به‌گرفتاری دل خوکردیم

بی‌غم دام و قفس خاطرما خرم نیست

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  5:14 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۷۵۸

صنعت نیرنگ دل بر فطرت‌ کس فاش نیست

آینه تصوبرها می‌بندد و نقاش نیست

جوش اشیا، اشتباه ذات بی‌همتاش نیست

کثرت صورت غبار وحدت نقاش نیست

کفر و دین‌، شک و یقین سازی‌ست بی‌آهنگ ربط

هوش اگر دا‌ری بفهم ای بیخبر پرخاش نیست

عقل‌گو خون شو به دور اندیشی رد و قبول

در حضورآباد استغنا برو، یا باش نیست

هرچه خواهی در غبار نیستی آماده گیر

!ی تنک سرمایه، چون هستی‌، عدم قلاش نیست

چون حباب این چیدن و واچیدن افسون هواست

خیمهٔ اوهام را غیر از نفس فراش نیست

بی‌تکلف زی تب و تاب امید و یاس چند

عالم شوق است اینجا جای بوک وکاش نیست

شوخ چشمی برنمی‌دارد ادبگاه جلال

قدردان آفتاب امروز جز خفاش نیست

موج دریای تعین‌گر همین جوش من است

آنچه خلق‌، آب بقا دارد،‌گمان جز شاش نیست

ربش گاوی چیست‌؟ امید مراد از مردگان

زین مزارات آنکه چیزی یافت جز نباش نیست

بگذر از افسانهٔ تحقیق‌، فهم این است و بس

تا تو آگاهی رموز هیچ چیزت فاش نیست

نوبهار آیینه در دست از هجوم رنگ و بوست

بید‌ل این الفاظ غیر از صورت معناش نیست

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  5:14 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۷۷۱

چو صبحم دماغ می‌آشام نیست

نفس می‌کشم فرصت جام نیست

دو دم زندگی مایهٔ جانکنی‌ست

حق خود ادا می‌کنم وام نیست

تبسم به حالم نظرکردن است

در آن پسته جز مغز بادام نیست

به هرجا برد شوق می‌رفته باش

نفس قاصدانیم پیغام نیست

جنون در دل از بی‌دماغی فسرد

هواهاست در خانه و بام نیست

غبار جسد عزمها داشته‌ست

کر این جامه رفت از بر احرام نیست

مپرسید از دل‌که ماکیستیم

نشان می‌دهد آینه نام نیست

دل از ربط فقر و غنا جمع‌دار

شب وروز با یکدگررام نیست

تلاش جهان چشم پوشیدن‌ست

سحر نیزتا شام جز شام نیست

دو بال است از بیضه تا آشیان

کمین پرافشاندن آرام نیست

چوزنجیرپیوند هم بگسلید

تعلق فغان می‌کند دام نیست

درآتش فکن بیدل این رخت وهم

تو افسرده‌ای کارکس خام نیست

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  5:14 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۷۵۵

مست‌عرفان را شراب دیگری درکار نیست

جز طواف خویش دور ساغری درکار نیست

سعی‌ پروازت چو بوی ‌گل ‌گر از خود رفتن است

تا شکست رنگ باشد شهپری در کار نیست

سوختن‌ چون شمع اوج پایهٔ اقبال ماست

داغ مظور است اینجا اختری در کار نیست

صبح را اظهار شبنم خنده دندان‌نماست

سینه‌چاک شوق را چشم تری درکار نیست

خفت وتمکین‌حجاب نشئهٔ وارستگی‌ست

بحر اگر باشی حباب و گوهری در کار نیست

شانه گر مشاطهٔ زلفت نباشد گو مباش

دفتر آشفتگی را مسطری در کار نیست

آتش خورشید را نبود کواکب جز سپند

حسن‌چون سرشار باشد زیوری‌درکار نیست

شعله‌ها در پرده سعی جهان خوابیده است

گر نفس سوزدکسی آتشگری درکار نیست

اضطراب دل ز هر مویم چکیدن می‌کشد

چون رگ ابر بهارم نشتری در کار نیست

عالم عجز است اینجا جاه کو، شوکت کدام

تا توانی ناله‌کن ‌کر و فری در کار نیست

خشت بنیاد تو بر هم چیدن مژگان بس است

در تغافلخانه‌، بام و منظری درکار نیست

زهد و تقوا هم‌خوش ‌است اما تکلف ‌بر طرف

درد دل را بنده‌ام دردسری در کار نیست

حرص قانع نیست بیدل ورنه از ساز معاش

آنچه ما درکار داریم اکثری در کار نیست

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  5:14 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۷۶۴

آستان عشق جولانگاه هر بیباک نیست

هیچکس‌غیر از جبین‌آنجا قدم‌بر خاک نیست

گریه‌کو، تا عذر غفلت خواهد از ابرکرم

می‌کشد رحمت‌تری‌تا چشم ما نمناک نیست

خاک می‌باید شدن در معبد تسلیم عشق

گر همه آب است اینجا بی‌تیمم پاک نیست

ریش‌گاوی‌، شرمی ای زاهد ز دندان طمع

شاخ طوبی ریشه‌دار شانه و مسواک نیست

گردن تسلیم در هر عضو ما آماده است

شمع ای‌کاشانه را از سر بریدن باک نیست

تهمت وضع تظلم برجنون ما خطاست

صبح پوشیده‌ست عریانی‌گریبان‌چاک نیست

مرکز پرگار اسراری‌، به ضبط خویش کوش

ورنه تا گردید رنگت گردش افلاک نیست

چشم بر احسان‌گردون دوختن دیوانگی‌ست

دانه‌ها، هشیار باشید، آسیا دلاک نیست

کامجویان‌! دست در دامان نومیدی زنید

صید ما صدسال‌اگر در خون‌تپد فتراک نیست

غیر مستی هرچه دارد این چمن دردسرت

خواب‌راحت جز به زیر سایه‌های تاک نیست

با که بایدگفت بیدل ماجرای آرزو

آنچه دلخواه من است از عالم ادراک نیست

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  5:15 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۷۷۰

تعین جز افسون اوهام نیست

نگین خنده‌ای می‌کند نام نیست

به بی‌مقصدی خلق تک می‌زند

همه قاصدانند و پیغام نیست

جهان سرخ‌وش پستی فطرت است

هواهاست در هر سر و، بام نیست

فروغ یقین بر دلکش نتافت

درین خانه‌ها وضع‌گلجام نیست

کسی‌تاکجا ناز سبزان‌کشد

به هندوستان یک گل‌اندام نیست

به هم دوستان را غنودن‌کجاست

دو مغزی به هر جنس بادام نیست

به غفلت چراغان‌کنید از عرق

که بالیدن سایه بی‌شام نیست

دماغ حریفان حسرت رساست

به خمیازه ترکن لبت‌، جام نیست

چه اوج سپهر و چه زیرزمین

به هرجا تویی جای آرام نیست

رعونت اگر نشئهٔ زندگی‌ست

سر زنده باگردنت رام نیست

غبار عدم باش و آسوده زی

به این جامه تکلیف احرام نیست

ضروری ندارم سخن می‌کنم

اداهایم از عالم وام نیست

قناعت کفیل بهار حیاست

گل طینتم بیدل ابرام نیست

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  5:15 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۷۴۹

عمری‌ست به‌چشمم ز نم اشک اثر نیست

ای دل تو کجایی ‌که غبارت به نظر نیست

محرومی غفلت نظری را چه علاج ‌است

خلقی‌ست درین خانه برون در و در نیست

وهم آینهٔ خلق به زنگارگرفته‌ست

گر چشم‌گشایی مژه‌ات پیش نظر نیست

طاث همه را در دم شمشیر نشانده‌ست

تا سینه درین معرکه باقیست سپر نیست

با لعل بتان سهل مدان دعوی یاقوت

کم نیست دم لاف همان را که جگر نیست

تشویش تردّد مکش از فکر میانش

دست تو گر اینخا نشود حلقه‌ کمر نیست

بی ‌دردی ما زبر فلک سخت غریب است

در خانهٔ دودیم و کسی را مژه تر نیست

امید فنا نیز درین بزم فضولیست

این ‌شمع‌ در اینجا همه ‌شام ‌است ‌و سحر نیست

چون شیشهٔ ساعت به فسونخانهٔ‌ گردون

زبر قدم آن خاک نیابی‌ که به سر نیست

معیار برومندی این باغ گرفتیم

سرها به سر دار رسیده‌ست ثمر نیست

جان‌ و جسد عشق‌ و هوس جمله سراب است

کس نیست ‌کند فهم که هستی چقدر نیست

ای‌گرد پر افشان سحر در چه خیالی

چین کن زه دامن ‌که ‌گریبان دگر نیست

نامحرم پرواز فنایم چه توان کرد

چون رنگ پری دارم و سر در ته پر نیست

بیدل اگر این است سر و برگ شعورت

هرچند به آن جلوه رسی غیر خبر نیست

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  5:15 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۷۷۳

هما سراغم و زیر فلک مگس هم نیست

چه جای کس که درین خانه هیچکس هم نیست

به‌وهم‌، خون‌مشو ای دل‌که مطلبت عنقاست

به ‌عالمی ‌که توان ‌سوخت مشت خس هم ‌نیست

ز بیقراری مرغ اسیر دانستم

که جای یک نفس آرام در قفس هم نیست

به بی‌نیازی ما اعتماد نتوان کرد

به دل هوایی اگر نیست دسترس هم نیست

فساد ما اثر ایجاد حکم‌.تهدید است

اگر ز دزد نیابی نشان عسس هم نیست

ز خویش رفتن ما ناله‌ای به بار نداشت

فغان‌که قافلهٔ عجزرا جرس هم نیست

گذشته است ز هم‌گرد کاروان وجود

کسی که پیش نیفتاده است پس هم نیست

شرار من به چه امید فال شعله زند

که دامنم ته سنگ آمد و نفس هم نیست

به درد بیکسیم خون شو، ای پر پرواز

کز آشیان به درم کردی و قفس هم نیست

بدین دو روزه تماشای زندگی بیدل

کدام شوق و چه عشق اینقدر هوس هم نیست

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  5:15 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۶۹۳

تنها نه ذره دقت اظهار داشته‌ست

خورشید نیز آینه درکار داشته‌ست

دل غرهٔ چه عیش نشیندکه زیرچرخ

گوهر شکست و آینه زنگار داشته‌ست

تنزیه در صنایع آثار دهر نیست

این شیشه‌گر حقیقت گل کار داشته‌ست

در ششجهت تنیدن آهنگ حیرتی‌ست

قانون درد دل چقدر تار داشته‌ست

آگاه نیست هیچ‌کس از نشئهٔ حضور

حیرت هزار ساغر سرشار داشته‌ست

نقش نگار خانهٔ دل جز خیال نیست

آیینه هرچه دارد از آن عار داشته‌ست

ای از جنون جهل تن آسانی آرزوست

هوشی که‌سایه را که‌نگونسار داشته‌ست

قد دو تاست حلقهٔ چندین سجود ناز

گویا سراغی از در دلدار داشته‌ست

هرچند داغ‌گشت دل و دیده خون‌گریست

آگه نشدکه عشق چه آزار داشته‌ست

بیدل تو اندکی گره دل گشاده کن

کاین نوغزل چه‌صنعت اسرار داشته‌ست

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  5:15 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها