0

غزلیات بیدل دهلوی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۶۴۸

دل از بهار خیال توگلشن رازست

نگه به یاد جمالت بهشت‌پردازست

خیال مرهم‌کافورگل فروش مباد

به روی تیغ توام چشم زخم دل بازست

توبرق جلوه‌، نگه دشمنی‌،‌کسی چه‌کند

شکست آینهٔ حسن‌، مستی نازست

گداختم زتحیرکه چشم آینه هم

بهار حسن تو را شبنم نظربازست

می‌ام چو نکهت‌گل جوهر هواگردید

هنوز شیشهٔ رنگم شکستن آغازست

لبی‌که خنده در او خون شود لب میناست

رگی‌که نیش به دل می‌زند رگ سازست

سخاست نشئهٔ شهرت کرم‌نژادان را

گشاده دامنی ابر، بال پروازست

فریب عجز مخور ازپر شکستهٔ رنگ

که درگرفتن پرواز چنگل بازست

ز پیچ و تاب نفس سوز دل توان دانست

زبان دود به اسرار شعله غمازست

ندانم این همه حرف جنون‌که می‌کوبد

که‌گوش حلقهٔ زنجیر ما پر آوازست

توان ز بیخودی‌ام‌کرد سیر عالم حسن

شهید عشقم و خونم قلمرونازست

نهال‌گلشن قدر سخنوری بیدل

به قدر معنی برجسته گردن‌افرازست

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  5:09 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۶۸۸

به‌دست و تیغ‌کسی خون من حنابسته‌ست

به حیرتم‌که عجب تهمت بجا بسته‌ست

ز جیب ناز خطش سر برون نمی‌آرد

ز بسکه عهد به خلوتگه حیا بسته‌ست

زه قبای بتی غنچه‌کرد دلها را

که حسنش ازرگ‌گل بند بر قبا بسته‌ست

غبار من همه تن بال حسرت است اما

ادب همان ره پرواز مدعا بسته‌ست

به وادی طلبت نارسایی عجزیم

که هرکه رفته زخود خویش را به‌ما بسته‌ست

امیدهاست که جز سجده‌ام نفرماید

کسی‌که خاصیت عجز برگیا بسته‌ست

تن از بساط حریرم چه‌گونه بندد طرف

که دل به سلسلهٔ نقش بوریا بسته‌ست

نگاه حسرتم و نیست تاب پروازم

که حیرت از مژه‌ام بال بر قفابسته‌ست

گداخت حیرت نقاش رنگ تصویرم

که‌نقش هستی من بی‌نفس چرا بسته‌ست

مگربه آتش دل التجا برم چوسپند

که بی‌زبانم وکارم به ناله وابسته‌ست

چو شمع تا به فنا هیچ‌جا نیاسایم

مرا سری‌ست‌که احرام نقش پا بسته‌ست

مگر ز زلف تو دارد طریق بست وگشاد

گه بیدل اینهمه‌مضمون دلگشا بسته‌ست

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  5:09 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۶۸۲

عالم طلسم وحشت چشم سیاه اوست

تا ذره‌ای‌ که می‌رمد از خود نگاه اوست

ماییم و پاسبانی خلوت‌سرای چشم

بیرون رو، ای نگاه‌! که این خوابگاه اوست

شبنم به نیم چشم زدن جوهر هواست

آزاده بیدلی‌که همان اشک آه اوست

بیتاب عشق اگر همه ریگ روان شود

تا سر بجاست آبلهٔ پا به راه اوست

از آه و ناله،‌ دل به غلط پی نمی‌برد

زین دشت هرچه‌گرد برآرد سپاه اوست

حیرت نگاه شوکت نومیدی خودم

کاین هفت‌عرصه‌، یک کف بی‌دستگاه اوست

در وادیی‌ که حسرت ما، آب می‌خورد

موج نگاه تشنه‌، هجوم گیاه اوست

با محرمان عجز، حوادث چه می‌کند

سرهای جیب الفت ما در پناه اوست

ته‌جرعهٔ شراب غروری است عجز ما

رنگ شکسته سایهٔ طرف ‌کلاه اوست

دلدار تا تو رفته‌ای از خود رسیده است

بیدل‌گذشتنی که همین شاهراه اوست

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  5:09 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۶۸۴

بسکه دارم غنچهٔ شوق توپنهان زیرپوست

رنگ خونم نیست بی‌چاک‌گریبان زیرپوست

در جگر هر قطرهٔ خونم شرار دیگر است

کرده‌ام از شعلهٔ شوقت چراغان زیر پوست

می‌روم چون آبله مژگان خاری ترکنم

در رهت تا چند دزدم چشم‌گریان زیر پوست

در هوای نشتر مژگان خواب‌آلوده‌ای

موج‌خونم شد رگ خواب پریشان زیرپوست

عاشقان در حسرت دیدار سامان کرده‌اند

پردهٔ‌چشمی‌که دارد شور توفان زیر پوست

از لب خاموش نتوان شد حریف راز عشق

چند دارد این حباب پوچ عمان زیر پوست

شمع راکی پردهٔ فانوس حایل می‌شود

مغزگرم ماست از شوخی نمایان زیر پوست

چون حباب ازپیکرحیرت سرشت ما مپرس

نقش‌ما یک‌پرده عریان‌است پنهان زیر پوست

از تماشای دل صد پاره‌ام غافل مباش

برگ برگ این چمن دردگلستان زیرپوست

تا مرا در عالم صورت مقید کرده‌اند

زندگی درکسوت‌نبض است نالان زیر پوست

فخر و ننگی می‌فروشد ظاهر ما ورنه نیست

غیر مشت‌خون چه‌انسان و چه‌حیوان‌زیر پوست

عیب ما بی‌پرده است ازکسوت افلاس ما

نیست پنهان استخوان ناتوانان زیر پوست

ایمن از حرف لباس خلق نتوان زیستن

بیشتر خونهای‌فاسد راست‌جولان‌زیر پوست

خرقه بر اهل حسد آیینهٔ رسوایی‌ست

کی تواندگشت بیدل مار پنهان زیر پوست

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  5:10 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۶۹۲

سخت‌ جانی از من محزون‌ که باور داشته‌ست

زندگانی بی‌ تو این مقدار لنگر داشته‌ست

خار خار موج در خونم قیامت می‌کند

خنجر نازت‌نمی‌دانم چه‌جوهر داشته‌ست

بر رهت چون‌ نقش‌ پا از من صدایی برنخاست

پهلوی بیمار الفت طرفه بستر داشته‌ست

حسرت مستان این بزم از فضولی می‌کشم

شرم‌اگر باشد عرق‌هم‌ می به‌ساغر داشته‌ست

بزمها از رشتهٔ شمعی‌ست لبریز فروغ

اینقدر بالیدنم پهلوی لاغر داشته‌ست

پروازها جمع است در مژگان من

گر همه خوابیده باشم بالشم پر داشته‌ست

؟؟؟ پروازها جمع است درمژگان من

پنجهٔ بیکار هم خاریدن سر داشته‌ست

نیست جز نامحرمی آثار این زندانسرا

خانهٔ ‌زنجیر یکسر حلقهٔ در داشته‌ست

دست بر هم سودن ما آبله آورد بار

چون‌صدف بیحاصلی‌ها نیزگوهر داشته‌ست

چون تریا پا به‌گردون سوده‌ایم از عاجزی

آبله ز خاک ما را تاکجا برداشته‌ست

دل مصفاکن جهان تسخیری آن مقدار نیست

آینه صیقل زدن ملک سکندر داشته‌ست

بیدل ا‌ز خورشید عالمتاب باید وارسید

یک دل روشن چراغ هفت‌کشور داشته‌ست

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  5:10 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۶۸۳

کو خلوت و چه انجمن آثار جاه اوست

هرجا مژه بلندکنی بارگاه اوست

دل را برون زخود همه یک‌گام رفتنی‌ست

گر برق ناله نیست نگه شمع راه اوست

اقبال خاکسار محبت ز بس رساست

گرد شکسته نیز درتن ره‌کلاه اوست

ای بی‌خبر ز صافدلان احتراز چیست

زنگی‌ست آنکه آینه روز سیاه اوست

تا راه عافیت سپری‌، مشق عجزکن

آتش همان شکستن رنگش پناه اوست

از ریشه‌کاریِ دل وحشت ثمر مپرس

هرجا، ز خود برآمده‌ای هست‌، آه اوست

زان دم‌که مه به نسبت رویت مقابل است

باریکی هلال لب عذرخواه اوست

مشکل‌که دل شکیبد از آیینه‌داریش

خورشید هم ز هاله‌پرستان ماه اوست

حسرت شهیدی‌ام به هوس داغ‌ کرده است

در خاک و خون سری ‌که ندارم به راه اوست

امشب عیار حسرت بیدل‌ گرفته‌ایم

هر اشک بوته‌ای زگداز نگاه اوست

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  5:10 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۶۹۵

جایی‌که مرگ شهرت انجام داشته‌ست

لوح مزار هم به نگین نام داشته‌ست

یاران تأملی‌که درتن عبرت انجمن

چینی مو نهفته چه پیغام داشته‌ست

غیر از ادای حق عدم چیست زندگی

بیش وکم نفس همه یک وام داشته‌ست

راحت درین قلمرو از آثار هوش نیست

خوابیده است اگرکسی آرام داشته‌ست

دل در خم‌کمند نفس ناله می‌کند

ما راگمان گه زلف بتان دام داشته‌ست

موی سفیدکم‌کمت از هوش می‌برد

پیری قماش جامهٔ احرام داشته‌ست

در هر سر آتش دگر [‌ست از هوای دل

یک خانه آینه چقدر بام داشته‌ست

هرجا خرام خوش نگهان‌گرد ناز بیخت

تا چشم نقش پا گل بادام داشته‌ست

بخت سیاه رونق بازارکس مباد

در روز نیز سایه همین شام داشته‌ست

دل تیره به‌که چشم ندوزد به خوب و زشت

تا صیقلی‌ست آینه ابرام داشته‌ست

قدر سخن بلندکن از مشق خامشی

حرف نگفته معنی الهام داشته‌ست

از هر خمی‌که جوش معانی بلند شد

بیدل به‌گردش قلمت جام داشته‌ست

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  5:10 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۶۹۱

گردباد امروز در صحرا قیامت ‌کاشته‌ست

موی مجنون بی‌سر و پاگردنی افراشته‌ست

چون سحرگرد نفس بر آسمانها برده‌ایم

بی‌طنابی خیمهٔ ما ناکجا برداشته‌ست

در ازل آیینهٔ شرم دویی در پیش داشت

مصلحت‌بینی‌که ما را جز به ما نگماشته‌ست

تا قیامت حسرت دیدار باید چید و بس

چشم‌مخموری دربن‌وس‌برانه‌نرگس کاشته‌ست

سرنوشت خویش تا خواندم عرقها کرد گل

این‌خط موهوم یکسر نقطهٔ ‌شک داشته‌ست

قطره‌ای بودم .ولی از جسم خاکی بسته‌ام

فرصت عمر اینقدر بر من غبار انباشته‌ست

باد یکسر شکل عنقا خاک تصویر عدم

طرفه‌تر این‌ کادمی خود را کسی پنداشته‌ست

ریشه واری در طلب مژگان سر از پا برنداشت

عشق ما را در زمین شرم مطلب کاشته‌ست

جز به صحرای عدم بیدل کجا گنجد کسی

تنگی این‌عرصه در دل جای‌دل نگذاشته‌ست

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  5:10 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۶۸۷

اوج جاه‌، آثارش از اجزای مهمل ریخته‌ست

خار و خس‌ازبس فراهم‌گشته این‌تل ریخته‌ست

صورت کار جهان بی‌بقا فهمیدنی‌ست

رنگ بنیادی‌که می‌ریزند اول ریخته‌ست

چشم‌کو تا از سواد فقر آگاهش‌کنند

شب ز انجم تا چراغ بزم مکحل ریخته‌ست

سستی فطرت ز آهنگ سعادت بازداشت

رشته‌های تابدار اکثر به مغزل ریخته‌ست

طبعها محرم سواد مکتب آثارنیست

ورنه اینجا یک قلم آیا منزل ریخته‌ست

صاف معنی ز تقاضای عبارت درد شد

کس چه‌سازد ماده‌ای‌اعلا به‌اسفل ریخته‌ست

درکمینگاه حسد هرچند سر خاردکسی

طعن مجهولان چو خارش بر سرکل ریخته‌ست

جسم وجان تهمت‌پرست ظاهر و مظهر نبود

آگهی بر ما غبار چشم احول ریخته‌ست

تا خمش‌بودیم وحدت‌گردی‌ازکثرت‌نداشت

لب‌گشودن مجمل ما را مفصل ریخته‌ست

گرد غفلت رفته‌اند ازکارگاه بوریا

این‌سیاهی بیشتر بر خواب‌مخمل ریخته‌ست

تا توانایی‌ست اینجا دست ناگیراکراست

نقد این‌راحت قضا درپنجهٔ شل ریخته‌ست

بیدل از دردسر پست و بلند آزادهٔم

وضع همواری جبین ما ز صندل ریخته‌ست

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  5:10 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۶۹۰

دل در قدم آبله پایان‌که شکسته‌ست

این‌شیشه به‌هرکوه‌و بیابان‌که شکسته‌ست

جز صبر به آفات قضا چاره نشاید

در ناخن تدبیر نیستان‌که شکسته‌ست

با سختی ایام درشتی مفروشید

ای‌بیخبران سنگ به دندان‌که شکسته‌ست

گر ناز ندارد سر سوتش غبارم

دامان تو، ای سرو خرامان‌که شکسته‌ست

هر سو چمن‌آرایی نازی‌ست درین باغ

آیینه به این رنگ گل‌افشان‌که شکسته‌ست

گل بی‌تپشی نیست جگرداری رنگش

جز خنده بر این‌زخم نمکدان‌که شکسته‌ست

گرعجز عنان‌گیر ز خود رفتن من نیست

رنگم چوگل‌شمع پریشان‌که شکسته‌ست

با چاک جگر بایدم ازخویش برون جست

چون‌صبح‌به‌رویم در زندان‌که شکسته‌ست

کر موج ندارد تب وتاب نم اشکم

در چشم‌محیط این‌همه‌مژگان‌که شکسته‌ست

عم‌ری‌ست جنون‌می‌کنم از خجلت افلاس

دستی‌که ندارم به گریبان‌که شکسته‌ست

هر ذره جنون چشمی از دیدهٔ آهوست

آیینهٔ مجنون به بیابان‌که شکسته‌ست

بیدل نفسی چند فضولی‌کن وبگذر

بر خوان‌کریمان دل مهمان‌که شکسته‌ست

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  5:10 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۶۹۸

دل از ندامت هستی‌، مکدر ا‌فتاده‌ست

دگر ز یاس مگو خاک بر سر افتاده‌ست

درین بساط‌، تنزه کجا، تقدس‌کو

مسیح رفته و نقش سم خر افتاده‌ست

مرو به باغ‌که از خنده‌کاری‌گلها

درین هوسکده رسم حیا برافتاده‌ست

فلک شکوه برآ، از فروتنی مگذر

بلندی سر این بام بر در افتاده‌ست

به هرطرف نگری خودسری جنون دارد

جهان‌خطی‌ست که بیرون‌مسطر افتاده‌ست

به غیر چوب زمینگیری از خران نرود

عصاکجاست‌که واعظ ز منبر افتاده‌ست

نرفت شغل‌گرفتاری از طبیعت خلق

قفس شکسته به آرایش پر افتاده‌ست

کسی به منع خودآرایی‌ات ندارد کار

بیا که خانهٔ آیینه بی‌در افتاده‌ست

سرشک آینه نگذاشت در مقابل آه

ز بی‌نمی چقدر چشم ما تر افتاده‌ست

به عافیت چه خیال است طرف بسش ما

مریض عشق چوآتش به بسترافتاده‌ست

فسانهٔ دل جمع از چه عالم افسون بود

محیط در عرق سعی گوهر افتاده‌ست

توهم به حیرت ازبن بزم صلح‌کن بیدل

جنون حسن به آیینه‌ها درافتاده‌ست

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  5:10 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۷۰۰

ادب اظهارم و با وصل توام‌کاری هست

عرض آغوش ندارم دل افگاری‌هست

نرود سلسلهٔ بندگی ازگردن ما

سبحه‌گر خاک شود رشتهٔ زناری هست

با همه‌کلفت دوری به همین خرسندیم

که در آیینهٔ ماحسرت دیداری هست

پیکرخاکی ما را به ره سیل فنا

یاد ویرانی از آن نیست‌که معماری هست

دهر، وهم است سر هوش سلامت باشد

عکس‌کم نیست‌گراز آینه آثاری هست

ذرهٔ ما به چه امید زند بال نشاط

سرخورشید هم امروزبه دیواری هست

ای دل از مهر رخ دوست چراغی به‌کف آر

کزخم زلف به راه تو شب تاری هست

اشک‌گل شکند از جنبش مژگان ترم

غنچه‌ام درگرو سرزنش خاری هست

زندگی خرمن ما را چه‌کم ازبرق فناست

رنگ‌گل هم به چمن آتش همواری هست

جای پرواز ز خود رفته فغانی داریم

بال اگر نیست ندامت‌زده منقاری هست

عالم از شوخی عشق اینهمه توفان دارد

هرکجا معرکه‌ای هست جگرداری هست

ازکمربستن آن شوخ یقین شد بیدل

کاین‌گره دادن او را به میان تاری هست

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  5:10 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۷۰۲

بی‌توام جای نگه جنبش مژگانی هست

یعنی از ساز طرب دود چراغانی هست

کشتهٔ ناز توام بسمل انداز توام

گرهمه خاک شوم خاک مرا جانی هست

عجز پرواز ز سعی طلبم مانع نیست

بال اگر سوخت نفس شوق پرافشانی هست

زندگی بی‌المی نیست بهار طربش

زخم تا خنده‌فروش است نمکدانی هست

تا به‌کی زیر فلک داغ طفیلی بودن

نبری رنج‌ در آن خانه‌که مهمانی هست

محوگشتن دو جهان آینه در بر دارد

جلوه کم نیست اگر دیدهٔ‌حیرانی‌هست

غنچهٔ این چمنی‌، کلفت دلتنگی چند

ای چمن محوگلت سیرگریبانی هست

نخل پرواز شکوفه‌ست امید ثمرش

نعمت آماده‌کن ریزش دندانی هست

عذر بی‌دردی ما خجلت ما خواهد خواست

اشک اگر نیست عرق هم نم مژگانی هست

جرأ‌تی‌کوکه به رویت مژه‌ای بازکنم

چشم قربانی و نظارهٔ پنهانی هست

زین چمن خون شهیدکه قیامت انگیخت

که به هرگل اثر دستی و دامانی هست

گرتأمل قفس بیضهٔ طاووس شود

در شبستان عدم نیز چراغانی هست

نشوی منکر سامان جنونم بیدل

که اگر هیچ ندارم دل ویرانی هست

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  5:10 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۶۷۴

بسکه مستان را به قدر میکشیها آبروست

می‌زند پهلو به‌گردون هرکه بر دوشش سبوست

هر دلی‌کز غم نگردد آب پیکانست و بس

هرسری‌کز شور سودا نشئه نپذیردکدوست

از شکست دل به جای نازکی خوابیده‌ایم

بر سر آواز چینی سایهٔ دیوار موست

برنمی‌آید به جز هیچ از معمای حباب

لفظ‌ماگر واشکافی‌معنی‌حرف مگوست

در دل هر ذره چون خورشید توفان‌کرده‌ایم

هرکجا آیینه‌ای یابند با ما روبروست

ماجرای عرض ما نشنیده می‌باید شنید

گفتگوی ناتوانان ناتوانی گفتگوست

جیب‌هستی‌چون‌سحر غارتگر چاک‌است‌و بس

رشتهٔ آمال ما بیهوده دربند رفوست

بسکه در راهت‌عرقریز خجالت مرده‌ایم

گر ز خاک ما تیمم آب بردارد وضوست

چون نگین ازمعنی تحقیق خود آگه نی‌م

اینقدردانم‌که‌نقش جبههٔ من نام‌اوست

برق جوشیده‌ست هرجا گریه‌ای سرکرده‌ام

باکمال‌خاکبازی‌طفل‌اشکم‌شعله خوست

تا به‌خود جنبد نفس صد رنگ حسرت می‌کشم

درکف اندیشه جسم‌ناتوانم‌کلک موست

چون‌گهر عزت‌فروش سخت‌جانیها نی‌ام

همچودریادرخورعرض‌گدازم آبروست

فکر نازک‌گشت بیدل مانع آسایشم

در بساط دیده اینجا دور باش خواب موست

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  5:10 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۷۰۴

ناله‌ها داریم و کس زین انجمن آگاه نیست

آنچه دل می خوهد از اظهار مطلب آه نیست

امتحان صد بار طی‌کرد از زمین تا آسمان

هیچ جا چون ‌گوشهٔ بی‌مطلبی دلخواه نیست‌

عالمی چون موج گوهر می‌رود غلتان ناز

پیش پای ما تأمل ‌گر نباشد چاه نیست

هرچه را از دور می بینی سیاهی می‌کند

سعی بینش‌گر قریب افتدکلف در ما یست

در عملهایی‌ که جز خجلت ندارد شهرتش

کم مدان آگاهی‌ات ‌گر دیگری آگاه نیست

هم تو در هر امر بهر خویش تأیید حقی

هرکجا باشی ‌کسی‌ غیر از خودت ‌همراه نیست

بر بقای ما فنا بست از عدم غافل شدن

آینه‌گر صاف باشد روزکس بیگاه نیست

چشم‌بند عر‌صهٔ یکتایی ام ‌دیوانه کرد

هر چه می‌بینم غبار لشکر است و شاه نیست

در عدم هم ‌گرد حسرت های د‌ل پر می‌زند

من رهی دارم ‌که ‌گر منزل شوم‌ کو‌تاه نیست

از امل تا چند آن سوی قیامت تاختن

بیخبر در منزلی ره را به منزل را نیست

اختیار فقرت از آفات شهرت رستن است

دستگاه مفلسی خفّت‌کش افواه نیست

نور دل خواهی غبار طبع مظلومان مباش

بایدت آیینه جایی بردکانجا آه نیست

هرکجا جزویست ‌در آغوش کل ‌خوابیده است

دشمن ‌کیفیت مینا ز سنگ آگاه نیست

وحدت‌ آهنگان رفیق کاروان غیرتند

آنکه با ما می‌رود با هیچکس همرا نیست

بیدل از افسانه‌پردازان این محفل مباش

شمع ‌را غیر از زبان چرب خود جانکاه نیست

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  5:10 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها