0

غزلیات بیدل دهلوی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۶۴۹

تو محو خواب و در سیرکن‌فکان بازست

مبند چشم‌که آغوش امتحان بازست

درین طربکده حیف است ساز افسردن

گره مشوکه زمین تا به آسمان بازست

کجا دمید سحرکز چمن جنون نشکفت

تبسمی که گریبان عاشقان بازست

به معبدی‌که خموشان هلاک نام تواند

چو سبحه بر دریک حرف صد دهان بازست

به هر طرف‌گذری سیر نرگسستان‌کن

به قدر نقش قدم چشم دوستان بازست

به پیش خلق ز انداز عالم معقول

زبان ببند که افسار این خران بازست

درین هوسکده غافل ز فیض یأس مباش

دری‌که بر رخ ما بسته شد همان بازست

ز جا نرفته جنون هزار قافله‌ایم

جرس بنال‌که بر ما ره فغان بازست

به جاده‌های نفس فرصت اقامت عمر

همان تأمل شاگرد ریسمان بازست

به‌کنه سود و زیان‌کیست وارسد بیدل

متاعها همه سربسته و دکان بازست

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  5:07 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۶۵۲

تا غبارخط برآن حسن صفا پیرا نشست

یک جهان امید در خاکستر سودا نشست

داغ سودای تو دود انگیخت از بنیاد دل

گرد برمی‌خیزد از جایی‌که نقش‌پا نشست

حیرت ما دستگاه انتظار عالمی‌ست

هرکه شد خاک سر راهت به چشم ما نشست

حسن در جوش عرق خفت از ترددهای ناز

آب این‌گوهرز شوخی بر رخ دریا نشست

پرگران خیزیم از سعی ضعیفیها مپرس

نقش‌‌‌سنگی‌کردگل تمثال ما هرجا نشست

فیض عزلت عالمی را در بغل می‌پرورد

مردمک در سایهٔ مژگان فلک‌پیما نشست

سربلندی خواهی از وضع ادب غافل مباش

نشئه برمی‌خیزد از جوشی‌که در صهبا نشست

پیرگردیدی دگر با دل‌گرانجانی مکن

پنبه‌ات تا چند خواهد بر سر مینانشست

در دل ما چون شرارکاغذ آتش زده

داغ هم یک‌لحظه نتوانست بی‌پروا نشست

یک جهان موهومی از آثار ما پر می‌زند

ای فنا مشتاق باید در خیال ما نشست

حسرت دل را زمینگیری نمی‌گردد علاج

ناله‌در سیر است بیدل‌کوه‌اگر ازپانشست

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  5:07 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۶۴۷

قابل نخل ما بر دگرست

گردن شمع را سر دگرست

سر به ‌گردون فرو نمی‌آربم

این هواهای منظر دگرست

کشت اقبال معصیتها سبز

ابر ما، دامن‌تر دگرست

از دم واپسین خبر جستم

گفت این دور ساغر دگرست

خواجه در هر لباس گرداندن

چون تأمل‌کنی خر دگرست

با حریصان عجوز دنیا را

زن مخوانید شوهر دگرست

عالمی ‌را چو شمع‌ حسرت خورد

وضع خمیازه از در دگرست

راست بر جادهٔ جنون تازند

موی ژولیده مسطر دگرست

راحت از وضع سایه‌کسب‌کنید

پهلوی عجز بستر دگرست

نامه‌ام فال‌بین قاصد نیست

رنگ اگر بشکند پر دگرست

به کجا سرنهم که چو‌ن زنجیر

هر دری حلقهٔ در دگرست

بیدل آگه نه‌ای ز ضبط نفس

گره رشته‌ گوهر دگرست

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  5:07 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۶۵۰

دل به یاد پرتو حسنت سراپا آتشست

از حضور آفتاب آیینهٔ ما آتشست

پیکر ما همچو شمع ازگریهٔ شادی‌گداخت

اشک‌هرجا بنگری آب‌است‌، اینجا آتشست

تا نفس‌باقی‌ست عمر از پیچ‌وتاب آسوده نیست

می‌تپد برخویشتن تا خار و خس‌با آتشست

گرمی هنگامهٔ آفاق موقوف تب است

روز اگر خورشید باشد شمع شبها آتشست

عشق می‌آید برون گر واشکافی سینه‌ام

چون طلسم سنگ نام این معما آتشست

بی‌ادب‌از سوز اشک‌عاجزان‌نتوان گذشت

آبله در پا اگر بشکست صحرا آتشست

شمع تصویریم‌، از سوز وگداز ما مپرس

پرتوی از رنگ تا باقی‌ست‌، با ما آتشست

غرق وحدت باش اگر آسوده خواهی زیستن

ماهیان را هرچه باشد غیر دریا آتشست

جز به‌گمنامی سراغ امن نتوان یافتن

ورنه ازپرواز ما تا بال عنقا آتشست

نیست بیدل بی‌قراریهای آهم بی‌سبب

کز دل‌گرمم نفس را درته پا آتشست

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  5:07 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۶۵۳

عاقبت چون شعله خاکستر به فرق ما نشست

درد صهبا پنبه ‌گشت و بر سر مینا نشست

بی‌توام‌ گرد ضعیفی بس که بر اعضا نشست

ناله‌ام درکوچهٔ نی چون‌ گره صدجا نشست

کس نمی‌فهمد زبان سوختن تقریر شمع

در میان انجمن می‌بایدم تنها نشست

می‌توان در خاکساری یافت اوج اعتبار

آبله شد صاحب افسر، بسکه زیر پا نشست

هر که را سررشتهٔ وضع حیا باشد به دست

می‌تواند چون نگه در دیدهٔ بینا نشست

شعلهٔ شوقت نشد پنهان به فانوس خیال

همچو رنگ‌ این‌ می برون‌ از خلوت‌ مینا نشست

سعی پرواز فنا را، اعتبار دیگر است

رفت ‌گرد ما به جایی‌ کز فلک بالا نشست

تیره‌باطن را چه سود از صحبت روشندلان

صاف نبود زنگ با آیینه‌گر یک جا نشست

ننگ وضع هم بساطیهای مجنون برنداشت

گرد ما شد آب تا در دامن صحرا نشست

شعلهٔ ما را درین بزم آرمیدن مفت نیست

صد تپیدن سوخت تا یک داغ نقش یا نشست

آبرو ذاتی‌ست بیدل ورنه مانند گهر

مهرهٔ ‌گل هم تواند در دل دریا نشست

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  5:07 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۶۵۱

تا به‌کی خواهی زلاف بخت بر سرها نشست

برخط‌تسلیم می‌باید چونقش پا نشست

مگذر از وضع‌ ادب تا آبرو حاصل کنی

چون به خود پیچیدگوهر در دل دریا نشست

برتریها منصب اقبال هر نااهل نیست

سرنگونی دید تا زلف از رخش بالا نشست

بر جبین بحر نقش موج‌کی ماند نهان

گرد بیتابی چورنگ آخربه‌روی ما نشست

آرمیدن در مزاج عاشقان عرض فناست

شعلهٔ بیطاقت ما رفت از خودتانشست

ازگرانجانی اسیران فلک را چاره نیست

صافها شد درد تا در دامن مینا نشست

پیکرم افسرد در راه امید از ضعف آه

این غبار آخر به درد بی‌عصاییها نشست

نخلهای این‌گلستان جمله نخل شمع بود

هرکه امشب قامتی آراست تا فردا نشست

آبرو با عرض مطلب جمع نتوان ساختن

دست حاجت تا بلندی‌کرد استغنا نشست

صرف‌جست وجوی‌خودکردیم عمراما چه‌سود

هستی ما هم به‌روزشهرت عنقا نشست

درکفن باقی‌ست احرام قیامت بستنت

گر توبنشینی نخواهد فتنه‌ات ازپا نشست

بیدل از برق تمنایش سراپا آتشم

داغ شد هرکس به‌پهلوی من شیدانشست

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  5:07 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۶۵۷

بی‌تو در هرجا دل صبر آزما خواهد شکست

شیشهٔ‌کهسار درگرد صدا خواهد شکست

خار خار حسرت دیدار توفان می‌کند

صدنی‌مژگان‌نگه دردیده‌هاخواهد‌شکست

حیرتی زان جلوه ستازد به میدان خیال

قلب مژگانها همه رو بر قفا خواهد شکست

عقل اگر در بارگاه عشق می‌لافد چه باک

بر در سلطان سر چندین‌‌گدا خواهد شکست

شوخی انداز نکهت‌، سیاب بنیادگل است

گرنفس برخویش بالد رنگ ما خواهد شکست

هرکه آمد مشت خاکی بر سر او ریختند

تاکی آخر‌گرد ای ماتم‌سرا خواهد شکست

در شکست آرزوتعمیر چندین آبروست

شبنم‌ایجاداست‌اگر موج هوا خواهدشکست

شور شوق آهنگم از ساز امید و یأس نیست

ناله درکار است دل بشکست یاخواهد شکست

در بیابانی‌که ناپیداست راه و منزلش

می‌رودگرد من از خود ناکجا خواهد شکست

ای نگه در خون نشین و فال‌گستاخی مزن

رنگش ازگل‌کردن موج حیا خواهد شکست

گر جنون از اضطراب دل براندازد نقاب

شورش تمثال من آیینه‌ها خواهد شکست

رازداری در حقیقت خون طاقت خوردن است

شیشهٔ ما بیدل از پاس صدا خواهد شکست

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  5:08 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۶۵۴

جوش‌حرص‌از یأس من‌آخر ز تاب‌وتب نشست

گرد سودنهای دستم بر سر مطلب نشست

نیست هرکس محرم وضع ادبگاه جمال

برتبسم‌کرد شوخی خط برون لب نشست

مگذرید از راستیها ورنه طبع‌کج خرام

می‌رسد جایی‌که باید بر دم عقرب نشست

طالع دون همتان خفته‌ست در زیر زمین

بر فلک باور ندارم از چنین‌کوکب‌نشست

دوستان باید به یاد آرند تعظیم وفاق

شمع هم در انجمن بعد ازوداع شب نشست

بیش از این بر پیکر بی‌حس مچینید اعتبار

مشت‌خاکی‌گل شدو چون‌خشت‌در قالب‌نشست

شکر عزت هرقدر باشد به جا آوردنی‌ست

بوسه‌د‌اد اول رکاب آن‌کس‌که بر مرکب نشست

روز اول آفرینشها مقام خود شناخت

آفرین بروصف و لعنت بر زبان‌سب‌نشست

انفعال است اینکه بنشاند غبار طبع ظلم

هرکجا تبخاله‌ای‌گل‌کرد شورتب‌نشست

میکشی‌کردیم و آسودیم از تشویش وهم

کرد چندین مذهب از یک‌جرعهٔ مشرب‌نشست

بیدل ازکسب ادب ظلم است بر آزادگی

ناله‌دارد بازی طفلی‌که درمکتب نشست

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  5:08 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۶۶۲

هوس ‌به فتنهٔ صد انجمن نگاه شکست

ز عافیت قدحی داشتیم آه شکست

ز خیره چشمی حرص دنی‌ مباش ایمن

که خلق ‌گرسنه بر چرخ قرص ماه شکست

در این جنونکده‌ شرمی‌ که هر که چشم‌ گشود

به چاک‌.جیب حتا دامن نگاه شکست

چه ممکن است غبارم شود به حشر سفید

به سنگ سرمه‌ام آن نرگس سیاه شکست

حق رفاقت یاران بجا نیاوردم

به پا یک آبله دل بود عذرخواه شکست

قدم شمرده گذارید کز دل مایوس

هزار شیشه درین دشت عمرکاه شکست

هوس دمی‌ که نفس سوخت دل به امن رسید

دمید صورت منزل چو گرد راه شکست

شکوه قامت پیری رساند بنیادم

به آن خمی‌که سراپای من‌کلاه شکست

هلاک شد جم و خمیازه‌های جام بجاست

به مرگ نیز ندارد خمار جاه شکست

چو شمع غرهٔ وضع غرور نتوان زیست

سری‌که فال هوا زد قدم به چاه شکست

به‌گرد عرصهٔ تسلیم خفته‌ای بیدل

تو خواه فتح تصور نما و خواه شکست

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  5:08 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۶۶۳

صفحهٔ دل بی‌خط زخم تو فرد باطلست

آبرو آیینهٔ ما را ز جوهر حاصلست

گر همه حرف حق است آندم‌که‌گفتی باطلست

هرچه بیرون آمد از لب‌، خارج آهنگ دلست

نیست از دست تو بیرون اختیار صید ما

پنجهٔ رنگین چوگل تا غنچه می‌سازی دلست

در ره تسلیم‌، پر بی‌خانمان افتاده‌ایم

بر سر ما سایه‌ای‌گر هست‌، دست قاتلست

بر سبکباران‌ گرانان را بود سبقت محال

هر قدم زبن‌کاروان بانگ جرس در منزلست

پنبهٔ داغ مرا با حرف راحت‌کار نیست

گر بیاض من خطی پیدا کند درد دلست

آب می‌گردد ز شبنم صبح تا دم می‌زند

سینه‌چاکان را نفس بر لب رساندن مشکلست

صدق‌کیشان را فلک در خاک بنشاند چو تیر

سرو این گلشن به جرم راستی پا در گلست

هیچکس افسردهٔ زندان جمعیت مباد

قطره تا گوهر نمی‌گردد به دریا واصلست

هر طرف مژگان‌گشایی حسرت دل می‌تپد

هر دو عالم‌گرد بال‌افشانی یک بسملست

در وطن هم صاف ‌طینت را ز غربت چاره نیست

گوهر این بحر را گرد یتیمی ساحلست

امتیاز حسن و عشق از شوق‌کامل برده‌اند

می‌رود ازکف دل و در چشم مجنون محملست

نرم‌خویان را نباشد چاره از وضع نیاز

هرکجا آبی‌ست بیدل سوی پستی مایلست

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  5:08 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۶۶۰

ناتوانی ‌گر چنین اعضای ما خواهد شکست

استخوان‌دریکدگرچون‌بوریاخواهد شکست

حاصل‌دل ‌، جز ندامت نیست ‌، از تعمیر جسم

بار این کشتی غرور ناخدا خواهد شکست

هرکجا صبر ضعیفان پای طاقت افشرد

شیشه‌‌ها بر یکدگر جهد صدا خواهد شکست

در قفس‌ فریاد خاموشی است‌ ما را چون حباب

شور این‌ آهنگ‌ هم‌ در گوش ما خواهد شکست

تا نگردد عالم از توفان ‌گل یگ جام می

چون‌ خزان صفرای رنگ ‌ما کجا خواهد شکست

باطن هر غنچه بزم شبنمستان حیاسب

از شکست ‌یک د‌‌ل ‌اینجا شیشه ها خواهد شکست

سخت در تیمار جسم افتاده‌ای هشیار باش

عاقبت از سعی تعمیر این بنا خواهد شکست

شمع این محفل نمی‌بیند ز خود عاجزتری

موی‌سر بشناش اگرخاری به‌پا خواهد شکست

الرحیلی درکمین ما و من افتاده است

کرد چندین‌کاروان بانگ درا خواهد شکست

گردش صد سال دندان را به سستی می‌کشد

دانهٔ ماگرد چندین آسیا خواهد شکست

حسن وحدت جلوه آفاق را آیینه‌ایم

هر که ا‌ز خود چشم‌پوشد رنگ ‌ما خواهد شکست

بی‌نیازیها محیط آبروی دیگر است

لب‌ به ‌حاجت وامکن‌ رنگ‌ غنا خواهد شکست

نیست غیر از خودسریها سنگ مینای حباب

این‌ سر بی‌مغز را بیدل‌ هوا خواهد شکست

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  5:08 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۶۵۵

تازمستی غنچه برفرق چمن میناشکست

رنگ ما هم ازترنج جام می صفرا شکست

تنگنای شهر، تاب شهرت سودا نداشت

گرد ما دیوانگان در دامن صحرا شکست

می‌رود بر باد عالم‌گر خموشان دم زنند

رنگ صدگلشن به آه غنچه‌ای تنها شکست

پیچ و تاب موج غیر از انقلاب بحر نیست

چرخ رنگ خویش بامینای مایکجا شکست

صافی وحدت مکدرگشت‌کثرت جلوه‌کرد

موج شد تمثال تا آیینهٔ دریا شکست

کیست دریابد عروج دستگاه بیخودی

رنگ ما طرف‌کلاه ناز پر بالا شکست

موج دریای ندامت امتحان آگهی‌ست

صدمژه یک چشم مالیدن به‌چشم ما شکست

از فریب خاکساریهای خصم ایمن مباش

سنگ تا شد مایل افتادگی مینا شکست

بسکه عالم را به حسن خلق ممنون‌کرده‌ایم

رنگ هم نتواند ازجرأت به روی ما شکست

باغ امکان یک‌گل آغوش فضا پیدا نکرد

رنگها بریکدگرازتنگی این جا شکست

عمرها شد از دعاهای سحر شرمنده‌ام

چین آهی داشتم در دامن شبها شکست

هرزه تاکی پیش پیش بحر باید تاختن

موج ما از شرم‌در دامان‌گوهر پا شکست

پیش ازآن بیدل‌که هستی آشیان پیرا شود

نام ما بال هوس در بیضهٔ عنقا شکست

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  5:08 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۶۶۵

صورت راحت نفور از مردمان عالمست

جلوه ننماید بهشت آنجا که جنس آدمست

د‌ر نظر آهنگ حسرت در نفس شور ظلب

ساز بزم زندگانی را همین زیر و بمست

هر دو عالم در غبار وهم توفان می‌کند

از گهر تا موج‌ ، هرجا واشکافی بی‌نمست

سایهٔ خود درس وحشت داده مجنون تو را

چشم اهو را سواد خویش سرمشق رمست

گر حیا گیرد هوس آیینه‌دار آبرو است

چون ‌هوا از هرزه گردی ‌منفعل شد، شبنمست

گرچه پیرم فارغ از انداز شوخی نیستم

قامت خم‌ گشته‌ ام هم چشم ابروی خمست

پادشاهی در طلسم سیر چشمی بسته‌اند

کاسهٔ چشم‌ گدا گر پر شود جام جمست

با فروغ جعواه‌ات نظارگی را تاب‌کو

رنگ گل چون آتش افروزد سپندش شبنمست

در بنای حیرت از حسن تو می‌بینم خلل

خانهٔ آیینه هم برپا به دیوار نمست

تا نفس باقی‌ست‌، ظالم نیست‌، بی‌فکر فساد

گوشه ‌گیر فتنه می‌باشد کمان را تا دمست

شعله هرجا می‌شود سرگرم تعمیر غرور

داغ می‌خندد که همواری بنایی محکمست

نامدا‌ریها گرفتاریست در دام بلا

بیدل انگشت شهان را طوق گردن خاتمست

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  5:08 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۶۵۹

در چمن‌گر طرف دامانت صبا خواهد شکست

بررخ هربرگ‌گل رنگ حیا خواهد شکست

کی غبار خاطر هر آسیا خواهد شدن

تخم‌ما چون آبله درزیرپا خواهد شکست

اعتماد مامن دیگر درین وادی کجاست

گرد ما برباد خواهد رفت یا خواهد شکست

اینچنین‌گر شور مستی از لبت‌گل می‌کند

در لب ساغر چوبوی‌گل صدا خواهد شکست

نقش چندین جلوه در جمعیت دل بسته‌اند

بی‌خبر آیینه مشکن رنگها خواهد شکست

ما جنون آوارگان‌، آشفتگی سرمنزلیم

در خم دامان زلفی‌گرد ما خواهد شکست

خواب اسباب جهان رانعمتی جزیأس نیست

میهمانش ناشتا از ناشتا خواهد شکست

جرات ما نیست جزگرد نفس برهم زدن

ناله‌گر تازد همین قلب هوا خواهد شکست

تا دهد گردون‌، مراد خاطر ناشاد ما

دستها ازکلفت بار دعا خواهد شکست

هرکجا گرد کسادیها شود عبرت فروش

دیده نرخ آبروی توتیا خواهد شکست

طبع ما هم ازحوادث رنگ خواهد ریختن

شوخی تمثالگرآیینه را خواهد شکست

کو دماغ جستجوهای‌کنار نیستی

موج ما هم دردل بحربقا خواهد شکست

نیست بنیاد تعلق آنقدر سنگین بنا

این غباروهم را یک پشت پا خواهد شکست

بیدل ازبوی خود است آخرشکست برگ‌گل

بال مارا شوخی پرواز ما خواهد شکست

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  5:08 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۶۶۸

درخور غفلت نگاهی رونق ما و منست

خانه تاریک است اگر شمع تأمل روشنست

چیست نقد شعله غیرز سعی خاکستر شدن

سال و ماه زندگانی مدت جان‌کندنست

دل به سعی‌گریهٔ سرشار روشن‌کرده‌ایم

این چراغ بیکسی را اشک حسرت روغنست

خامکار الفت داغ محبت نیستم

همچوآتش سوختن از پیکر من روشنست

ساغر عشرتگه می‌گیرد،‌که در بزم بهار

همچو مینا شاخ‌گل امروز خون درگردنست

ننگ تصویریم از ما، جرأت جولان مخواه

اینقدرها بس‌که پای ما برون دامنست

هیچکس بر معنی مکتوب شوق‌آگاه نیست

ورنه جای نامه پیش یارما را خواندنست

نور بینش جمله صرف عیب‌پوشی‌کرده‌ایم

شوخی نظارهٔ ما تار چشم سوزنست

طبع روشنیم دهد از دست‌، ربط خامشی

ازپی حبس نفس آیینه حصن آهنست

بشکنم دل تا شوم با رمزتحقیق آشنا

شخص هم عکس است تا آیینه دردست منست

ضبط بیباکی‌ست درکیش جنون ترک ادب

بی‌گریبان دست من پای برون از دامنست

جزتأمل نیست بیدل مانع شوق طلب

رشتهٔ این ره اگر داردگره‌، استادنست

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  5:08 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها