0

غزلیات بیدل دهلوی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۶۵۳
جمعه 28 اسفند 1394  5:07 PM

عاقبت چون شعله خاکستر به فرق ما نشست

درد صهبا پنبه ‌گشت و بر سر مینا نشست

بی‌توام‌ گرد ضعیفی بس که بر اعضا نشست

ناله‌ام درکوچهٔ نی چون‌ گره صدجا نشست

کس نمی‌فهمد زبان سوختن تقریر شمع

در میان انجمن می‌بایدم تنها نشست

می‌توان در خاکساری یافت اوج اعتبار

آبله شد صاحب افسر، بسکه زیر پا نشست

هر که را سررشتهٔ وضع حیا باشد به دست

می‌تواند چون نگه در دیدهٔ بینا نشست

شعلهٔ شوقت نشد پنهان به فانوس خیال

همچو رنگ‌ این‌ می برون‌ از خلوت‌ مینا نشست

سعی پرواز فنا را، اعتبار دیگر است

رفت ‌گرد ما به جایی‌ کز فلک بالا نشست

تیره‌باطن را چه سود از صحبت روشندلان

صاف نبود زنگ با آیینه‌گر یک جا نشست

ننگ وضع هم بساطیهای مجنون برنداشت

گرد ما شد آب تا در دامن صحرا نشست

شعلهٔ ما را درین بزم آرمیدن مفت نیست

صد تپیدن سوخت تا یک داغ نقش یا نشست

آبرو ذاتی‌ست بیدل ورنه مانند گهر

مهرهٔ ‌گل هم تواند در دل دریا نشست

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها