0

غزلیات بیدل دهلوی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۶۵۶

در تماشایی‌که باید صد مژه بالا شکست

خواب غفلت چون نگه مارا به چشم‌ما شکست

شوق بیتاب و قدم لبریزجوش آبله

تاکجاهابایدم مینا به پر پا شکست

خاک‌گردیدیم و از ذوق طلب فارغ نه‌ایم

نام در پرواز آمد تا پر عنقا شکست

عالمی را حسرت آن لعل درآتش نشاند

موج‌گوهر خار در پیراهن دریا شکست

در خم زلفت چسان فتاد دل‌گردد بلند

این شبستان سرمه‌دانها درگلوی ما شکست

سرکشان بگذار تا گردند پامال غرور

گردن این قوم خواهد بار استغنا شکست

تاکدامین قطره گردد قابل تاج‌گهر

صد حباب اینجا زبی‌مغزی سرخود راشکست

مو خون لاله می‌آید سراسر در نظر

یا دل دیوانه‌ای در دامن صحرا شکست

بی‌تکلف از غبار یاس دلها نگذری

تشنهٔ خون می‌شد هرذره چون مینا شکست

برفریب نسیه نقد خرمیها باختیم

ساغر امروز ما بدمستی فردا شکست

تا لطافت از طبایع رفت شعراز رتبه ماند

مشتری‌گردید سنگ و قیمت‌کالا شکست

بیدل ازبس شوق دل محمل‌کش جولان ماست

خواب مخمل موج زد خاری اگردرپا شکست

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  5:08 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۶۶۹

فکر تدبیر سلامت خون راحت خوردنست

ما همه بیچاره‌ایم و چاره ما مردنست

صبح‌گر هنگامهٔ نشو و نما بر چرخ چید

خاک ما را هم بساطی برهوا گستردنست

بسکه در باغ سان تنگ است جای انساط

رنگ اگر دارد پر پرواز در پژمردنست

شیشهٔ ساعن سال ومه ندارد دم زدن

عافیت اینجا نفس بیرون دل بشمردنست

طاس‌گردون هرچه آرد مفت اوهام است و بس

در بساط ما امید باختن هم بردنست

محرم بحراز شکست قطره می‌لرزد چو موج

خصم رحمت زیستن دلهای خلق آزردنست

جبههٔ بحر از عرق تا حشر نتوان یافت پاک

زانقدر خشکی که گوهر را غم افسردنست

امتحان ‌در هر چه ‌کوشد خالی ‌از تشویش نیست

بار مشق خامه هم بر پشت ناخن بردنست

بر تغافل زن ز اصلاح شکست‌کار دل

موی چینی بیش وکم شایستهٔ نستردنست

جرات افشای راز عشق بیدل سهل نیست

تا چکد یک‌اشک مژگانها به‌خون افشردنست

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  5:08 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۶۶۶

با کمال بی‌نقابی پرده‌دارم شیونست

همچو درد از دل برون جوشیدنم پیراهنست

سجده ریزی دانه را آرایش نشو ونماست

درطریق سرکشها خاک‌گشتن هم فنست

عافیت‌گم‌کردهٔ تا چند خواهی تاختن

هوش اگرداری دماغ جستجویت رهزنست

رهنورد عجز را سعی قدم درکار نیست

شمع را سیرگریبان نیز از خود رفتنست

لاله‌زار دل سراسر موج عبرت می‌زند

هرگل داغی‌که می‌بینی شکافت‌گلخنست

اختیاری نیست‌گردش از نظرها نگذرد

در تماشاگه عبرت چشم ما پرویزنست

وحشتی می‌باید اسباب جنون آماده است

صد گریبان‌چاکی‌ات موقوف چین دامنست

چشم برهم نه اگرآسوده خواهی زیستن

در هلاکتگاه امکان ربط مژگان جوشنست

خوشه‌پردازی نمی‌ارزد به تشویش درو

زندگی نذر عزیزان‌،‌گر دماغ مردنست

بیدل از بس در شکنج لاغری فرسوده‌ایم

ناله و داغ دل خون‌گشته طوق وگردنست

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  5:08 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۶۷۱

نی نقش چین نه حسن فرنگ آفریدنست

بهزادیِ تو دست ز دنیا کشیدنست

چون موم با ملایمت طبع ساختن

درکوچه‌های زخم چو مرهم دویدنست

این یک دو دم ‌که زندگی‌اش نام‌ کرده‌اند

چون صبح بر بساط هوا دام چیدنست

بستن دهان زخم تمنا به ضبط آه

چون رشتهٔ سراب به صحرا تنیدنست

نازم به وحشی نگه رم سرشت او

کز گرد سرمه نیز به دام رمیدنست

حیرت دلیل ‌آینهٔ هیچکس مباد

اشک گهر زیان‌زده ناچکیدنست

در وادیی ‌که دوش ادب محمل وفاست

خار قدم چو شمع به مژگان ‌کشیدنست

از دقت ادبکدهٔ عجز نگذری

اینجا چو سایه پای به دامن کشیدنست

تاکی صفا ز نقش توچیند غبار زنگ

خود را مبین اگر هوس آیینه دیدنست

در عالمی‌دکه شش جهتش ‌گرد وحشت است

دامن نچیدن تو چه هنگامه چیدنست

فرصت بهار تست چرا خون نمی‌شوی

ای بیخبر دگر به چه رنگت رسیدنست

بیدل به مزرعی‌که امل آبیار اوست

بی‌برگتر ز آبلهٔ پا دمیدنست

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  5:09 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۶۷۶

شوخی که جهان‌ گرد جنون نظر اوست

از آینه تاکنج تغافل سفر اوست

تمکین چقدر منفعل طرز خرام است

نه قلزم امکان، عرق یک گهر اوست

دیوانه و عاقل همه محو است در اینجا

از هرچه خبر یافته‌ای بیخبر اوست

هرچندکه عنقا، ز خیال تو برون است

هر رنگ‌که داری به نظر نقش پر اوست

ای گل چمن حیرت عریانی خود باش

این جامهٔ رنگی‌ که تو داری به ‌بر اوست

دل شیفتهٔ دیر و حرم شد چه توان ‌کرد

بنگی‌ست درین نسخه که اینها اثر اوست

تمثال به‌ غیر از اثر شخص چه دارد

خوش باش‌که خود را تو نمودن هنر اوست

دارند حریفان خرابات حضورش

جام می رنگی‌که پری شیشه‌گر اوست

از ظاهر و مظهر مفروشید تخیل

خورشید قدم آنچه ندارد سحر اوست

زین بیش‌، عیار من موهوم مگیرید

دستی‌که به خود حلقه‌کنم درکمر اوست

بیدل مگذر از سر زانوی قناعت

این حلقه به هرجا زده باشی به در اوست

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  5:09 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۶۵۸

چون حبابم‌شیشهٔ دل هرکجا خواهد شکست

آن سوی‌نه محفل امکان صدا خواهد شکست

ناتوانی گر به این سامان بساط‌آرا شود

عالمی طرف‌کلاه از رنگ ما خواهد شکست

سعی افسرگر سر ما را ز سودا وانداشت

آبله در دامن تسلیم پا خواهد شکست

صبرکن ای شیشه بر سنگ جفای محتسب

گردن این دشمن عشرت‌، خدا خواهد شکست

از تعصب، جاهلان دین هدا را دشمنند

عاقبت در چنگ‌این‌کوران عصا خواهدشکست

فصل‌گل ارباب تقوا را ز مستی چاره نیست

توبه موج باده خواهدگشت یا خواهد شکست

از تلاش ناتوانان حکم جرأت برده‌اند

رنگ‌ما گر نشکندخود را که‌را خواهدشکست‌؟

بر فسونهای امل مغرور جمعیت مباش

عمر معشوق است و پیمان وفا خواهد شکست

سخت دشوار است منع وحشت آزادگان

سرمه‌گرددکوه اگر رنگ صدا خواهد شکست

دورگردون‌گر به‌کام ما نگرددگو مگرد

ناامیدی هم خمار مدعا خواهد شکست

برگ‌گل ظلم است اگر خواهی بر آتش داشتن

دست بر خونم مزن رنگ حنا خواهد شکست

ما به امید شکست توبه بیدل زنده‌ایم

سخت پرهیزی‌ست‌گر بیمار ما خواهدشکست

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  5:09 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۶۷۷

بزم پیری‌کزقد خم‌گشتهٔ ما چنگ اوست

برق آه ناامیدی شو؟ی آهنگ اوست

دل‌به‌وحشت نه‌که چرخ سفله‌فرصت‌دشمن است

روز و شب‌یک‌جنبش‌مژگان‌چشم‌تنگ اوست

وادی عجزی به پای بیخودی طی‌کرده‌ام

کزنفس تا ناله‌گشتن عرض صد فرسنگ اوست

بیقرار شوق را چون موج نتوان دید سهل

شورش‌دریای‌امکان‌یک‌شکست‌رنگ اوست

نسبت خاصی‌ست محو شعلهٔ دیدار را

حیرتی دارم‌که گر آیینه گردم ننگ اوست

دل عبث دربند تمکین خون طاقت می‌خورد

ای‌خوش آن‌مینا کهٔاد استقامت‌سنگ اوست

صافدل هرگز غبار خویش ننماید به‌کس

آنچه درآیینهٔ روشن نبینی زنگ اوست

دوری و نزدیکی از زیر و بم ساز دویی‌ست

هجر و وصلی نیست اینجا پردهٔ نیرنگ اوست

عضو عضوم را خیالش مرغ دست‌آموزکرد

گرکند پرواز رنگم چون حنا در چنگ اوست

نیست جای عشق بیدل مسند فرزانگی

این شهنشاهی‌ست‌کز داغ‌جنون او رنگ اوست

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  5:09 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۶۷۵

نیست ایمن از بلا هر کس به فکر جستجوست

روز و شب گرداب‌ را ازموج‌،‌ خنجر برگلوست

در تماشایی ‌که ما را بار جرات داده‌اند

آرزو در سینه خار است و نگه در دیده موست

جادهٔ کج رهروان را سر خط جانکاهی‌ست

باعث آشوب دل ها پیچ و تاب آرزوست

آنچه نتوان داد جز در دست محبوبان دل است

وانچه نتوان ریخت جز در پای خوبان آبروست

بر فریب عرض جوهر گرد پرکاری مگرد

آینه بی‌حسن نتوان یافتن تا ساده‌روست

حسن بیرنگیست در هرجا به رنگی جلوه‌گر

در دل سنگ آنچه می‌بینی شرر در غنچه بوست

غیر حیرت آبیار مزرع عشاق نیست

چون رگ یاقوت اینجا ریشه درخون نموست

بی‌فنا نتوان به کنه معنی اشیا رسید

آینه‌ گر خاک‌کردد با دو عالم روبروست

در عبادتگاه ما کانجا هوس را بار نیست

نقش خویش از لوح هستی گر توان شستن وضوست

خار و خس را اعتباری نیست غیر از سوختن

آبروی مزرع ما برق استغنای اوست

غفلت ما پرده‌دار عیب بینایی خوشست

چاک دامان نگه را بستن مژگان رفوست

چون زبان خامه بیدل درکف استاد عشق

باکمال نکته‌سنجی بیخبر از گفتگوست

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  5:09 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۶۷۲

پیوستگی به حق‌، ز دو عالم بریدنست

دیدار دوست هستی خود را ندیدنست

آزادگی کزوست مباهات عافیت

دل را زحکم حرص وهوا واخریدنست

پرواز سایه جز به سر بام مهر نیست

از خود رمیدن تو، به حق آرمیدنست

چون موج‌کوشش نفس ما درتن محیط

رخت شکست خویش به ساحل‌کشیدنست

پامال غارت نفس سرد یأس نیست

صبح مراد ما که‌گلش نادمیدنست

بر هرچه دیده واکنی از خویش رفته‌گیر

افسانه‌وار دیدن عالم شنیدنست

تا حرص آب و دانه به دامت نیفکند

عنقا صفت به قاف قناعت خزیدنست

گر بوالهوس به بزم خموشان نفش‌کشد

همچون خروس بی‌محلش سر بریدنست

امشب ز بس‌که هرزه زبانست شمع آه

کارم چوگاز تا به سحر لب‌گزیدنست

آرام در طریقت ما نیست غیرمرگ

هنگامه گرم‌ساز نفسها تپیدنست

ما را به رنگ شمع درعافیت زدن

از چشم خود همین دو سه اشکی چکیدنست

سعی قدم‌کجا وطریق فناکجا

بیدل به خنجرنفس این ره بریدنست

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  5:09 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۶۷۹

شهید خنده زخمم ‌که تیغ‌ همدم اوست

کباب ‌گلشن داغم ‌که شعله شبنم اوست

شکار ناز غزالی‌ست‌، ناتوان دل من

که رنگ دهر به فتراک بستهٔ رم اوست

تو را به ملک ملاحت سزد سلیمانی

از آن نگین تبسم که غنچه خاتم اوست

به برق تیغ تو نازم‌که در بهار خیال

هزار صبح تجلی مقابل دم اوست

چه ممکن است ززلفت برون تپیدن دل

که حسن هم ز اسیران حلقهٔ خم اوست

ز تنگی دلم اندیشه می‌تپد در خون

چگونه محشر غم‌ در فضای مبهم اوست

بهار خاک به این رنگ و بو چه امکان است

نفس در آینهٔ ما هوای عالم اوست

شهید تیغ که زین وادی خراب گذشت

که شام و صبح هجوم غبار ماتم اوست

هوای الفت بیگانه مشربی داریم

قرار ما طلب او، نشاط ما غم اوست

بهشت خرمی ماست مجمع امکان

ولی چه سود که شخص مروت آدم اوست

به چشم کم منگر بیدل ستمزده را

که آبروی محبت به دیدهٔ نم اوست

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  5:09 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۶۷۰

فردوس دل‌، اسیر خیال تو بودنست

عید نگاه‌، چشم به رویت‌ گشودنست

شادم به هجر هم ‌که به این یک دم انتظار

حرف لب توام ز تمنا شنودنست

معراج آرزوی دو عالم حضور من

یک سجده‌وار جبهه به پای تو سودنست

یاد فنا مرا به خیال تو داغ کرد

آه از پری ‌که شیشه به سنگ آزمودنست

آسان مگیر، دیدن تمثال ما و من

زنگ نفس‌ ز آینهٔ دل زدودنست

سرها فتاده است دین ره به هر قدم

از شرم پیش پا مژه‌ای خم نمودنست

داغ فشار غفلت ما هیچکس مباد

چشمی گشوده‌ایم‌که ننگ غنودنست

این است اگر حقیقت اقبال ناکسی

درحق ما عقوبت نفرین ستودنست

در دفتر محاسبهٔ اعتبار ما

بر هیچ یک دو صفر دگر هم فزودنست

بیدل غبار ما ز چه دامن جدا فتاد

بر باد رفته‌ایم و همان دست سودنست

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  5:09 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۶۸۱

قصر غناکه عالم تحقیق نام اوست

دا‌من ز خویش بر زدنی سیر بام اوست

هر برگ این چمن رقمی دارد از بهار

عالم نگین‌تراشی سودای نام اوست

پر انتظار نامه‌بران هوس مکش

خود را به خود دمی‌ که رساندی پیام اوست

وحشت ز غیر خاطر ما جمع‌کرده است

از خود رمیدنی‌ که نداریم رام اوست

آه از ستمکشی ‌که درین صیدگاه وهم

عمری به خود تنید ونفهمید دام اوست

تا چند ناز ا‌نجمن‌آرایی غرور

ای غافل از حیا عرق ما به جام اوست

جز مرگ نیست چاره آفاق زندگی

چون زحم شیشه‌ای که‌گداز التیام‌اوست

بر هرچه واکنی مژه بی‌انفعال نیست

خوابی‌ ست آگهی ‌که جهان احتلام اوست

شرع یقین‌، دمی که دهد فتوی حضور

عین سواست آنچه حلال و حرام اوست

شرط نماز عشق به ارکان نمی‌کشد

کونین و یک محرف همت سلام اوست

ای فتنه قامت‌، این چه غرور است در سرت

تیغی کشیده‌ای که قیامت نیام اوست

فرداست ‌کز مزار من آیینه می‌دمد

خاکم چمن دماغ‌ کمین خرام اوست

افسانه‌ خیال به پایان نمی‌رسد

عالم تمام یک سخن ناتمام اوست

بیدل زبان پردهٔ تحقیق نازک است

آهسنه‌ گوش نه‌ که خموشی‌ کلام اوست

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  5:09 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۶۸۵

بسکه رازعجز ما بالید پنهان زیرپوست

یک قلم چون آبله‌گشتیم عریان زیرپوست

گرشکست رنگ ما دیدی ز حال مپرس

نامهٔ مجنون ندارد غیر عنوان زیر پوست

نیست ممکن از لباس وهم بیرون آمدن

زندگانی عالمی راکرد زندان زیر پوست

تا نگردد قاتل ما جز به‌گلچینی سمر

همچوگل خون‌بحل‌گردیم سامانزیر پوست

ناله‌ها در پردهٔ ساز جنون دزدیده‌ایم

خفته شیر بیشهٔ ما را نیستان زیرپوست

جیب ما چون غنچه آخربال صحرا می‌کشد

بر سر ما سایه افکنده است دامان زیرپوست

خلوت راز است چشمی‌کز تماشا دوختیم

عین یوسف شد نگاه پیرکنعان زیرپوست

از نقاب غنچه رنگ شور بلبل می‌چکد

شیشه دارد خون عیش می‌پرستان زیرپوست

ساز هستی پرده‌دارد شوخیی در دست و بس

هرکه بینی ناله‌ای‌کرده‌ست پنهان زیر پوست

همچو نارم عقده‌ای ازکار دل تا واشود

سرخ‌کردم هم به خو سعی دندان زیر پوست

گفتم آفتهای‌امکان زیرگردون است و بس

زندگی‌نالید وگفت این‌جمله‌توفان‌زیر پوست

بسکه مردم جنس ایثار از نظر پوشیده‌اند

درهم ماهی‌ست ایتجا همچو همیان زیر پوست

عضو عضوم حسرت دیدار می‌آرد به بار

نخل بادمم سراپا چشم حیران زیر پوست

هیچ‌کس آتش نزد بر صفحهٔ بیحاصلم

ورنه من‌هم‌داشتم بیدل چراغان‌زیر پوست

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  5:09 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۶۸۶

سعی ناپیدا و حسرتها دویدن آرزوست

شمع‌تصویریم‌و اشک‌ما چکیدن آرزوست

بسمل‌تسلیم هستی طاقت‌کوشش نداشت

آن ‌که ما را کرد محتاج تپیدن آرزوست

دست و پایی می‌زند هرکس به امید فنا

تا غبار این بیابان آرمیدن آرزوست

پای تا سر‌کسوت شوق جنون خیزم چو صبح

تا گریبان نقش می‌بندم دریدن آرزوست

جلوه‌ای سرکن ‌که بربندم طلسم حیرتی

ازگلستان توام آیینه چیدن آرزوست

ای ستمگر! منکر تسلیم نتوان‌. زیستن

حسن سرکش نیز تا ابرو خمیدن آرزوست

کیسه‌گاه زندگی از نقد جمعیت تهی‌ست

خاک می‌باید شدن‌ گر آرمیدن آرزوست

آتشی‌کو، تا سپندم ترک خودداری کند

ناله‌واری دارم و خلقی شنیدن آرزوست

منزل اینجا نیست جز قطع امید عافیت

ای ثمر از نخل بگذر گر رسیدن آرزوست

وصل هم بیدل علاج‌تشنهٔ دیدار نیست

دیده‌ها چندان‌که محو اوست دیدن‌ آرزوست

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  5:09 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۶۸۰

غزال امن که الفت خیال مبهم است

به هرکجا نفسی‌ گرد می‌کند رم اوست

امل‌ کجاست گر از فرصت آگهی باشد

قصور فطرت ما بیش فهمی ‌کم اوست

حساب ملک بقا، با فنا نیاید راست

به عالمی‌ که غبار تو نیست عالم اوست

ز فیض ظاهر امکان سراغ امن مخواه

که صبح عافیت خلق رفتهٔ دم اوست

درین بساط جنون شوکتان عریانی

شکسته‌اند کلاهی که آسمان خم ‌اوست

غرور راست نیاید به قامت پیری

شکستگی‌ست‌ نگینی که باب خاتم اوست

علاج‌ کوری دل ‌کن‌ که در قلمرو رنگ

به هر کجا نظری هست جلوه توأم اوست

سراغ‌ کعبه بیرنگیی دلم خون‌ کرد

که درگداز دو عالم زلال زمزم اوست

مروّت آب شد ازشرم چشم قربانی

که عید عشرت آفاق در محرم اوست

کسی به صید نگاهت چه سحر پردازد

که عکس موج خط سرمه رشتهٔ رم اوست

به سینه عاشق بیدل جراحتی دارد

که یادکاوش مژگان یار مرهم اوست

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  5:09 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها