0

غزلیات بیدل دهلوی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۷۳۵

پوچست قماش تو به اظهار تلافی

ای‌ کسوت موهوم فنا رنگ نبافی

نشکافت کس از نظم جهان معنی تحقیق

از بسکه بهم تنگ نشسته‌ست قوافی

در فکر خودم معنی او چهره‌گشا شد

خورشید برون ربختم از ذره شکافی

آیینه دلان جوهر شمشیر ندارند

اجزای مدارایی ما نیست مصافی

زندانی حرمانکدهٔ داغ وفاییم

بر ما نتوان بست خطاهای معافی

خون ناشده ره در دل ظالم نتوان برد

جز آب‌که دیده‌ست ز شمشیر غلافی

زین ما و من اندیشهٔ تحقیق که دارد

معنی نفروشی به سخنهای ‌گزافی

تا محمل آسایش جاوید توان بست

یک آبلهٔ پاست درین مرحله ‌کافی

گو این دو سه رنگت به توهّم نفریبد

آیینه مشو تا نکشی منت صافی

زان پیش که احسان فلک شعله فروشد

بیدل عرقی ریز به سامان تلافی

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  9:36 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۷۳۸

چند پیچد بر من بی‌دست وپا افتادگی

از رهم بردار تا گیرد عصا افتادگی

شیوهٔ عشاق چون اشک است در راه نیاز

ابتدا سرگشتگیها، انتها افتادگی

نیست سعی ما بیابان مرگ منتهای خضر

لغزش پایی‌ست خواهد برد تا افتادگی

عالمی از عجز ما چیده‌ست سامان غرور

کرد ما را سایهٔ بال هما افتادگی

بگذار ازکوشش ‌که دارد وادی تسلیم عشق

جاده از خود رفتن و منزل ز پا افتادگی

دامن تسلیم هم آسان نمی‌آید به دست

خاک گردیدیم تا شد آشنا افتادگی

هر چه از ما گل ‌کند تمهید تسلیم است و بس

سرکشی هم دارد از دست دعا افتادگی

کرکسی از پا درافتد ما ز سر افتاده‌ایم

یک زمین و آسمان از ماست تا فتادگی

ما به تعظیم از سر بنیاد خود برخاستیم

شعله هم‌گرکرد با خاشاک ما افتادگی

همچو آتش سر مکش بیدل‌که در تدبیر امن

خاک بنیاد ترا دارد به پا افتادگی

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  9:36 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۶۴۳

افسانهٔ وفایی اگر گوش کرده‌ای

یادم کن آنقدرکه فراموش کرده‌ای

لعلت‌خموش و دل‌هوس‌انشای‌صد سئوال

آبم ز شرم چشمهٔ بیجوش کرده‌ای

خیمازهٔ خیال تسلی کنار نیست

ای موج اختراع چه آغوش‌ کرده‌ای

دل نیست‌گوهری‌که به خاکش توان نهفت

آیینه است آنچه نمدپوش کرده‌ای

موی سپید پنبهٔ‌گوش‌کسی مباد

در خواب‌، سیر صبح بناگوش کرده‌ای

لغزیده برجهات پریشان نگاهیت

خطی دگر شد آنچه تو مغشوش ‌کرده‌ای

جزوهم چون حباب ندانم چه بار داشت

خم گشتنی که آبلهٔ دوش کرده‌ای

گر شغل هستی تو همین سعی نیستی است

امروز خواهی آنچه کنی دوش کرده‌ای

زین بیش وکم نفس به تخیل شمرده‌گیر

فرداست کاین حساب فراموش کرده‌ای

تصویر شمع‌، محرم سوز و گداز نیست

در ساغرت می است که کم نوش کرده‌ای

بیدل دلت به نور حضوری نبرد راه

ای بیخبر چراغ که خاموش کرده‌ای

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  9:36 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۷۴۳

بسکه بی روی تو خجلت‌ کرد خرمن زندگی

بر حریفان مرگ دشوارست بر من زندگی

با چنین دردی ‌که باید زیست دور از دوستان

به‌ که نپسندد قضا برهیچ دشمن زندگی

کاش در کنج عدم بی درد سر می‌سوختم

همچو شمعم‌ کرد راه مرگ روشن زندگی

خجلت عشق و وفا، یأس و امید مدعا

عالمی شد بار دل زین بارگردن زندگی

بی‌نفس گردیدن از آفات ایمن می‌کند

آن چراغی راکه دارد زیر دامن زندگی

تشنهٔ آبی نباید بود کز سر بگذرد

می‌شود آخر دم تیغ ازگذشتن زندگی

فرصت ‌آوارگی هم یک دو گردش بیش نیست

تا به‌ کی دارد چو سنگت در فلاخن زندگی

هرکه می‌بینی دکان آرای نازی دیگرست

زین قماش پوچ یعنی باب مردن زندگی

تا کجا همکسوت طاووس خواهی زیستن

بیخبر در آبت افکنده‌ست روغن زندگی

گه به منظر می‌فریبد گه به بامت می‌برد

می‌کشد تا خانهٔ‌گورت به هر فن زندگی

دستگاه ناله هم ای کاش مدّی می‌کشید

چون سپندم سوخت داغ نیمه شیون زندگی

شبنم انشا بود بیدل خجلت پرواز صبح

برکفن زد تا عرق‌ کرد از دویدن زندگی

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  9:36 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۷۴۴

جز عافیتم نیست به سودای تو ننگی

ای خاک برآن سرکه نیرزید به سنگی

انجام خرام تو شکار افکن دل بود

ازسرو، چمن هم به جگر داشت خدنگی

مخمور لبت ‌گر چمنش نشئه رساند

در شیشهٔ یک غنچه نماند می رنگی

محو است در آیینهٔ تمکین تو شوخی

چون معنی پرواز شرر در دل سنگی

تا طرح تبسم فکنی چین جبین است

در لطف و عتابت نتوان یافت درنگی

در عالم ایجاد مسلم نتوان زیست

هر دل المی دارد و هر آینه رنگی

در دیدهٔ عبرت اثر دام حوادث

خفته‌ست به زیر پر طاووس‌، پلنگی

خوش باش به پیری چو زکف رفت شبابت

گر زمزمهٔ نی نبود، نوحهٔ چنگی

آن مشهد نیرنگ‌ که صبح است دلیلش

زخم نفسی دارد و خونریزی رنگی

فریادکه در سرمه نهفتند خروشم

بشکست دل اما نرسیدم به ترنگی

عمریست‌که چون اشک قفا باز نگاهم

با برق سواران چه‌کند کوشش لنگی

در دیدهٔ ابنای زمان چند توان زیست

مکروهتر از صورت ایمان به فرنگی

تا خون‌که ساغرکش آرایش نازست

از رنگ حنا می‌رسد آیینه به چنگی

بیدل نی‌ام آزاد به رنگی‌ که ز تهمت

برچشم شرارم مژه بندد رگ سنگی

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  9:36 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۷۴۷

ز نیرنگ خیال طفل شوخ شعله در چنگی

شرر حواله گردیده‌ست تا گردانده‌ام رنگی

تجلی صیقا دیدار چون آیینه‌ام اما

نمی‌باشد به نابینایی حیرانی‌ام زنگی

تلاش لازم افتاده‌ست ساز زندگانی را

سری بر سنگ می‌باید زدن بی صلحی و جنگی

چو صبح اظهار ناکامی‌ست سامان بهار من

ز پرواز غباری چند پیدا کرده‌ام رنگی

دو عالم می‌توان از یک نگاه‌ گرم طی‌کردن

تک و تاز شرر نی جاده می‌خواهد نه فرسنگی

فضای وادی امکان ندارد گردی از الفت

همان چین است اگر خاری به دامانت زند چنگی

ببال ای آه نومیدی که از افسون افسردن

تپشها خون شد اما کرد ایجاد دل تنگی

ز یاس قامت خم‌گشته بر خود نوحه‌ای دارم

پریشان‌ کرده‌ام در مرگ عشرت‌ گیسوی چنگی

زبان‌اضطراب اشک‌نومیدم که می‌فهمد؟

شکستم شیشه‌ای اما نبردم بوی آهنگی

چرا برخود ننازد چهره پرداز نیاز من

شکستی طره ‌تا بستی به روی حال من‌ رنگی

ز طبع ما درشتی برد یاد رفتگان بیدل

خرام ناله‌ها نگذاشت درکهسار ما سنگی

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  9:36 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۷۴۱

کرد شبنم را به خورشید آشنا افتادگی

قطره را شد سوی دریا رهنما افتادگی

راحت روی زمین زیر نگین ناز توست

گر چو نقش پا توانی ساخت با افتادگی

بی‌نیازی نیست ناز غیرت آهنگان عشق

شعله راگردن‌کشی برده‌ست تا افتادگی

عالمی چون اشک بر مژگان ما دارد قدم

این نیستان داشت بیش از بوریا افتادگی

داغ می گوید به گوش شعله‌، کای مست غرور

تا به ‌کی سر بر هوای پیش پا افتادگی

ما ضعیفان فارغیم از زحمت تحصیل جاه

مسند ما خاکساری تخت ما افتادگی

از مزاج کینه‌جو وضع مدارا برده‌اند

با شرر مشکل که گردد آشنا افتادگی

گه به پای کاکلش افتم گهی در پای زلف

خوش سر وکاری مرا افتاد با افتادگی

رفته‌ام از خویش تا از خاک بردارم سری

اینقدر چون سایه‌ام دارد به پا افتادگی

یار رفت و من چو نقش پا به خاک افتاده‌ام

سایه می‌گردید کاش این نارسا افتادگی

فال اشکی می‌زند بی‌دست و پاییهای آه

شبنم است آن دم که گل کرد از هوا افتادگی

خاک عاجزنیز خود را می‌زند برروی باد

خصم اگر منصف نباشد تا کجا افتادگی

ما همه اشک و تو مژگان‌، ما همه تخم و تو ابر

دستگیری از تو میزیبد، ز ما افتادگی

تا تواند خواست عذر سرکشیهای شباب

می‌کند بیدل به ما قد دو تا افتادگی

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  9:36 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۷۵۰

به ما و من غلو دارد دنی تا فطرت عالی

جهان تنگ آسودن دل پر می‌کند خالی

نقوش وهم و ظن در هر تأمل می‌شود باطل

خط پارینه باید خواندن از تقویم امسالی

نفس سحر چه مضمون بر دماغ هوش می‌خواند

که عمری شد ز هوشم می‌برد این مصرع خالی

در آن وادی که مخمور نگاه او قدم ساید

دماغ آبله بالد قدح در دست پامالی

به هر واماندگی سعی ضعیفان در نمی‌ماند

فسردن می‌شود پرواز رنگ از بی پر و بالی

نمی‌دانم ز شرم فوت فرصت کی برون آیم

عرق عمریست بر پیشانی‌ام بسته‌ست غسالی

به بازار هوس شغل چه سودا داشتم یارب

زیان و سود رفت و مانده برجا ننگ دلالی

جهان بی‌اعتبار افتاد از لاف دنی طبعان

نیستان پشم می‌بافد ز شیر و گربهٔ قالی

شکوه عالم موهوم را با ما چه سنجد کس

هجوم ذره گر قنطار چیند نیست مثقالی

به این تسلیم بار نیک و بد تا کی کشم بیدل

سیه‌گردید همچون شانه دوش من ز حمالی

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  9:36 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۷۳۲

تا چند کشد دل الم بیهده ‌کوشی

چون صبح نفس باختم از خانه بدوشی

خجلت ثمر دشت تردد نتوان زیست

ترسم به عرق‌ گم شود از آبله جوشی

امروز کسی محرم فریاد کسی نیست

دلکوب خودم چون جرس از هرزه خروشی

شمعی که به فانوس خیال تو فروزند

چون آتش یاقوت نمیرد ز خموشی

ای خواب تو تلخ از هوس مخمل دنیا

حیف است ز حرف کفنت پنبه‌به‌گوشی

گر آگهی از ننگ بدانجامی اقبال

هر چند به گردون رسی از خاک به جوشی

تا خجلت پستی نکشد نشئهٔ همت

آن جرعه‌ که بر خاک توان ریخت ننوشی

در سعی طلب چشم به فرصت نتوان دوخت

برق آینه‌دار است مبادا مژه پوشی

بیدل اگر آگه شوی از درد محبت

یک ‌زخم‌ به صد صبح‌ تبسم‌ نفروشی

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  9:36 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۷۴۹

باز آمد در چمن یاد از صفیر بلبلی

رنگ‌گل‌، طرف عذاری بوی‌سنبل‌کاکلی

سرنگون فکر چون مینای خالی سوختم

مصرع موزون نکردم درزمین قلقلی

لاله وارم دل به حسرت سوخت اماگل نکرد

آنقدر دودی‌که پیچم بر دماغ سنبلی

جز خراش دل چه دارد چرخ دوار از فسون

عقدهٔ ما هم نیاز ناخن بی‌چنگلی

کاش نومیدی به فریادگرفتاران رسد

خانهٔ زنجیر ما را تنگ دارد غلغلی

نفس را تاکی به آرایش مکرم داشتن

پشم هم برپشت خرکم نیست‌گر خواهد جلی

اینقدر از فکر هستی در وبال افتاده‌ایم

جز خم‌گردن درین زندان‌نمی‌باشد غلی

ترک حاجت‌گیر ناموس حیا را پاس‌دار

تا لب از خشکی بر آب رو نیاراید پلی

سرخوش پیمانهٔ میخانهٔ تسلیم باش

حلقهٔ بیرون در هم نیست بی‌جام ملی

نیست غافل آفتاب از ذرهٔ بی‌دست و پا

با همه موهومی آخر جزو ما داردکلی

بیدل امشب بر سرم چون شمع ‌دست نازکیست‌؟

خفته‌ام در زیر تیغ و چتر می‌بندم گلی

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  9:36 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۷۰۸

نمی‌باشد دل مایوس بی‌کیفیت نازی

پری زین بزم دور است‌، ای شکست شیشه آوازی

به تسکین دل بیتاب ما عمری‌ست می‌خندد

شرر خو لعبتی در خانمانها آتش اندازی

به یاد نیستی رفتیم از افسون خود رایی

نبود آیینهٔ ما جز غبار شعله پروازی

تو خواهی نوبهارش خوان و خواهی فتنهٔ محشر

ز مشت خاک ما خواهد دمیدن شوق گلبازی

درین عصر از تمیز ماده و نر داغ شد فطرت

جهان پر می‌زند در سایهٔ بال غلیوازی

خران پر بیحسند از فهم انداز گل اندامان

مگر زین انجمن خیزد لگد سرمایهٔ نازی

نزاکت بر خموشی بسته است آیین این محفل

لب از هم وا مکن تا نگسلانی رشتهٔ سازی

درین صحرا ندانم آشیان من کجا باشد

غبار بی پر و بالم ستم فرسای پروازی

به ناموس محبت پیکرم را کرد خاکستر

که دودی پر نیفشاند از چراغ چشم غمازی

ز سعی هرزه چون خورشید روز خود سیه کردم

بر انجامم مگر خندد چراغ گریه آغازی

شبی از گوشهٔ چشم عدم غافل شدم بیدل

هنوزم گوش می‌مالد پیام سرمه آوازی

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  9:36 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۷۴۸

ندارد ساز این محفل مخالف پرده آهنگی

چمن فریاد بلبل می‌کند گر بشکنی؟نگی

از این کهسار مگذر بی‌ادب‌ کز درد یکرنگی

پری در شیشه نالدگر بگردد پ ری سنگی

به غفلت داده‌ای آرایش ناموس آگاهی

گریبان می‌درّد آیینه‌ گر بر هم خورد رنگی

فسردن تا به‌ کی ای بیخبر گردی پر افشان‌ کن

تو هم داری به زیر بال طاووسانه نیرنگی

چو شمع خامسوز از نارساییهای اقبالت

ته پامانده جولانی به منزل خفته فرسنگی

غنا پروردهٔ فقرم خوشا سامان خرسندی

کز اقبالش توان در خاک هم زد کوس اورنگی

جهان حرف افسون مخالف بر نمی‌دارد

جنون و هوش و عقل و بیخودی هر نامی و ننگی

به این جرات تلاش خلق و شوخیهای تدبیرش

به خود خندیدنی دارد جنون جولانی لنگی

سحر گاهی نوای نی به‌گوشم زد که ای غافل

نفسها ناله‌ گردد تا رسد سازی به آهنگی

در تن گلزار آخر از فسون فرصت اندیشی

فسردیم و نبستیم آشیانی در دل تنگی

ز رمز صورت و معنی دل خود جمع‌ کن بیدل

بهار اینجاست سامانش درون بویی برون رنگی

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  9:36 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۷۴۲

عمرگذشت و همچنان داغ وفاست زندگی

زحمت دل کجا بریم آبله پاست زندگی

هر چه دمید از سحر داشت ز شبنمی اثر

درخور شوخی نفس غرق حیاست زندگی

آخر کار زندگی نیست به غیر انفعال

رفت شباب و این زمان قد دوتاست زندگی

دل به زبان نمی‌رسد لب به فغان نمی‌رسد

کس به نشان نمی‌رسد تیر خطاست زندگی

پرتوی ازگداز دل بسته ره خرام شمع

زین‌کف خون نیم رنگ پا به حناست زندگی

تا نفس آیت بقاست ناله‌کمین مدعاست

دود دلی بلندکن دست دعاست زندگی

از همه شغل خوشترست صنعت عیب پوشیت

پنبه به روی هم بدوز دلق‌گداست زندگی

یک دو نفس خیال باز، رشتهٔ شوق‌ کن دراز

تا ابد از ازل بتاز ملک خداست زندگی

خواه نوای راحتیم خواه طنین‌کلفتیم

هر چه بود غنیمتیم صوت و صداست زندگی

شورجنون ما ومن جوش وفسون وهم وظن

وقف بهار زندگیست لیک کجاست زندگی

جز به خموشی از حباب صر‌فهٔ عافیت‌که دید

ای قفس اینقدر مبال تنگ قباست زندگی

بیدل ازین سراب وهم جام فریب خورده‌ای

تا به عدم نمی‌رسی دور نماست زندگی

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  9:37 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۷۳۶

ای شیخ به تدبیر امل بیهده حرفی

دستار به کهسار میفکن تل برفی

همنسبتی جوهر رازت چه خیال است

از وهم برون ‌آ،‌ کف این قلزم ژرفی

دون فطرتیت غیر جنون هیچ ندارد

بر حوصلهٔ پوچ مناز آبله ظرفی

در عالم برق و شرر امید وفا نیست

هستی رم نازست و تو حسرت‌کش طرفی

با نقش خیال این همه رعنا نتوان زیست

چون پیکر طاووس ز نیرنگ شگرفی

بحث من و ما برده‌ای آن سوی قیامت

ای مدٌ نفس با همه فرصت دو سه حرفی

بیدل ادب علم و فن از دور بجا آر

جزخجلت تقریرنه نحوی و نه صرفی

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  9:37 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۷۴۶

دارد به من دلشده امشب سرجنگی

گلبرگ ‌کمانی پر طاووس خدنگی

پیش که برم شکوه از آن نرگس ‌کافر

بیچاره شهیدم ز دم تیغ فرنگی

مشکل‌که ز فکر عدم خویش برآییم

داریم سر اما به ‌گریبان نهنگی

آن جلوه ‌که بیرون خیالست خیالش

دیدیم به رنگی ‌که ندیدیم به رنگی

محتاج نفس ‌کرد تحیر دل ما را

آیینه شد آخر جرس ناله به چنگی

کلفت نبرد ره به دل باده پرستان

آیینهٔ مینا نکشد زحمت زنگی

نیرنگ بد و نیک دو عالم همه ازتوست

گر بگذری از خویش نه صلحست و نه جنگی

هشدار که بر گوش عزیزان نتوان خورد

گرنیست سخن را اثر تیر و تفنگی

گامی به ‌گشاد خط پرگار نرفتیم

چون نقطه فسردم به فشار دل تنگی

گرد رم عیش است چه صحرا و چه ‌گلزار

فرصت همه جا خون شده در بخیهٔ رنگی

بیدل خوشم از عارض‌ گلگون به خط سبز

فارغ زمی‌ام ساخته ‌کیفیت بنگی

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  9:37 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها