0

غزلیات بیدل دهلوی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۷۳۲
جمعه 28 اسفند 1394  9:36 PM

تا چند کشد دل الم بیهده ‌کوشی

چون صبح نفس باختم از خانه بدوشی

خجلت ثمر دشت تردد نتوان زیست

ترسم به عرق‌ گم شود از آبله جوشی

امروز کسی محرم فریاد کسی نیست

دلکوب خودم چون جرس از هرزه خروشی

شمعی که به فانوس خیال تو فروزند

چون آتش یاقوت نمیرد ز خموشی

ای خواب تو تلخ از هوس مخمل دنیا

حیف است ز حرف کفنت پنبه‌به‌گوشی

گر آگهی از ننگ بدانجامی اقبال

هر چند به گردون رسی از خاک به جوشی

تا خجلت پستی نکشد نشئهٔ همت

آن جرعه‌ که بر خاک توان ریخت ننوشی

در سعی طلب چشم به فرصت نتوان دوخت

برق آینه‌دار است مبادا مژه پوشی

بیدل اگر آگه شوی از درد محبت

یک ‌زخم‌ به صد صبح‌ تبسم‌ نفروشی

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها