0

غزلیات بیدل دهلوی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۷۴۹
جمعه 28 اسفند 1394  9:36 PM

باز آمد در چمن یاد از صفیر بلبلی

رنگ‌گل‌، طرف عذاری بوی‌سنبل‌کاکلی

سرنگون فکر چون مینای خالی سوختم

مصرع موزون نکردم درزمین قلقلی

لاله وارم دل به حسرت سوخت اماگل نکرد

آنقدر دودی‌که پیچم بر دماغ سنبلی

جز خراش دل چه دارد چرخ دوار از فسون

عقدهٔ ما هم نیاز ناخن بی‌چنگلی

کاش نومیدی به فریادگرفتاران رسد

خانهٔ زنجیر ما را تنگ دارد غلغلی

نفس را تاکی به آرایش مکرم داشتن

پشم هم برپشت خرکم نیست‌گر خواهد جلی

اینقدر از فکر هستی در وبال افتاده‌ایم

جز خم‌گردن درین زندان‌نمی‌باشد غلی

ترک حاجت‌گیر ناموس حیا را پاس‌دار

تا لب از خشکی بر آب رو نیاراید پلی

سرخوش پیمانهٔ میخانهٔ تسلیم باش

حلقهٔ بیرون در هم نیست بی‌جام ملی

نیست غافل آفتاب از ذرهٔ بی‌دست و پا

با همه موهومی آخر جزو ما داردکلی

بیدل امشب بر سرم چون شمع ‌دست نازکیست‌؟

خفته‌ام در زیر تیغ و چتر می‌بندم گلی

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها