0

غزلیات بیدل دهلوی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۷۴۴
جمعه 28 اسفند 1394  9:36 PM

جز عافیتم نیست به سودای تو ننگی

ای خاک برآن سرکه نیرزید به سنگی

انجام خرام تو شکار افکن دل بود

ازسرو، چمن هم به جگر داشت خدنگی

مخمور لبت ‌گر چمنش نشئه رساند

در شیشهٔ یک غنچه نماند می رنگی

محو است در آیینهٔ تمکین تو شوخی

چون معنی پرواز شرر در دل سنگی

تا طرح تبسم فکنی چین جبین است

در لطف و عتابت نتوان یافت درنگی

در عالم ایجاد مسلم نتوان زیست

هر دل المی دارد و هر آینه رنگی

در دیدهٔ عبرت اثر دام حوادث

خفته‌ست به زیر پر طاووس‌، پلنگی

خوش باش به پیری چو زکف رفت شبابت

گر زمزمهٔ نی نبود، نوحهٔ چنگی

آن مشهد نیرنگ‌ که صبح است دلیلش

زخم نفسی دارد و خونریزی رنگی

فریادکه در سرمه نهفتند خروشم

بشکست دل اما نرسیدم به ترنگی

عمریست‌که چون اشک قفا باز نگاهم

با برق سواران چه‌کند کوشش لنگی

در دیدهٔ ابنای زمان چند توان زیست

مکروهتر از صورت ایمان به فرنگی

تا خون‌که ساغرکش آرایش نازست

از رنگ حنا می‌رسد آیینه به چنگی

بیدل نی‌ام آزاد به رنگی‌ که ز تهمت

برچشم شرارم مژه بندد رگ سنگی

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها