0

غزلیات بیدل دهلوی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۷۱۵

الهی سخت بی‌برگم به ساز طاعت‌اندوزی

همین یک الله الله دارم آن هم‌گر تو آموزی

ز تشویش نفس بر خویش می‌لرزم ازین غافل

که شمع از باد روشن می‌شود هرگه تو افروزی

تجدد از بهارت رنگ گرداندن نمی‌داند

نفس هر پر زدن بی‌پرده دارد صبح نوروزی

سرانجام زبان آرایی من بود داغ دل

سیه‌کردم چو شمع آیینه از سعی نفس سوزی

درین وادی‌که دل از آه مأیوسان عصا گیرد

چو شمع از خارهای پی سپر دارد قلاوزی

ز بی صبری درین مزرع تو قانع نیستی ورنه

تبسم می‌کشد سویت چوگندم محمل روزی

قباهای هنر از عیب جویی چاک شد بیدل

چو عریانی لباسی نیست‌ گر مژگان بهم دوزی

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  9:34 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۷۱۹

پیرو تسلیم باش آخر به جایی می‌رسی

از سر ما گر قدم سازی به پایی می‌رسی

کاروانها می‌رود زبن دشت بی‌گرد سراغ

می‌شوی‌ گم تا به آواز درایی می‌ر‌سی

زیرگردون عقدهٔ کارکسی جاوید نیست

دانه‌وار آخر تو هم تا آسیایی می‌رسی

صبر اگر باشد دلیل نارساییهای جهد

تا به مقصد چون ثمر بی‌رنج پایی می‌رسی

ای زبان دان عدم از خامشی غافل مباش

زین ادابازی به حرف آشنایی می‌رسی

چون سحر تا آسمان بالیده‌ای اما هنوز

از بهار بی‌نشان برخود هوایی می‌رسی

گردش رنگ تجدد تنگ دارد فرصتت

ابتدایی تا به فکر انتهایی می‌رسی

بیدماغی می‌کند نازت به صدگردون غرور

تا به سیر کلبهٔ چون من‌ گدایی می‌رسی

بر ملایک هم سجود احترامت واجب‌ست

خاکی اما از جناب کبریایی می‌رسی

گرم داری در عدم هنگامهٔ سیر خیال

نی به جایی می‌روی و نی ز جایی می‌رسی

ای به چندین پرده پنهان تر ز ساز بوی‌گل

یاد رنگی می‌کنی‌ گلگون قبایی می‌رسی

باز می‌گردد مژه گل می‌کند عریانیت

چشم می‌پوشی به سامان ردایی می‌رسی

رمز هستی و عدم زین بیش نتوان واشکافت

چون نفس هر دم زدن هویی به هایی می‌رسی

بیدل آهنگت شنیدیم و ترا نشناختیم

ای ز فهم آن سو به ‌گوش ما صدایی می‌رسی

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  9:35 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۷۱۸

چه غافلی ‌که ز من نام دوست می‌پرسی

سراغ او هم از آنکس‌ که اوست می‌پرسی

چه ممکن‌ست رسیدن به فهم یکتایی

چنین‌که مسئلهٔ مغز و پوست می‌پرسی

ز رسم معبد دل غافلی‌ کز اهل حضور

تیمم آب چه عالم وضوست می‌پرسی

نگاه در مژه‌ای گم ز نارسایی‌ها

که‌کیست زشت وکدامین نکوست می‌پرسی

تجاهل تو خرد را به دشت و درگرداند

رهی نداری و منزل چه سوست می‌پرسی

به تر دماغی هوش تو جهل می‌خندد

کز اهل هند عبارات خوست می‌پرسی

دل دو نیم چوگندم‌گرفته در بغلت

تو گرم و سردی نان دو پوست می‌پرسی

به چشمه سار قناعت نداده‌اند رهت

کز آبروی غنا از چه جوست می‌پرسی

سوال بیخردان کم جواب می‌باشد

نفس بدزد که تا گفتگوست می‌پرسی

ز قیل و قال منم ناگزیر و می‌گویم

به حرف و صوت ترا نیز خوست می‌پرسی

به خامشی نرسیدی‌ که‌ کم زنی ز نخست

ز بیدل آنچه حدیث نکوست می‌پرسی

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  9:35 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۷۱۷

مشکل از هرزه دوی جز به تب و تاب رسی

پا به دامن نشکستی ‌که به آداب رسی

مخمل‌ کارگه غفلتی ای بیحاصل

سعی بیداریت این بس ‌که تو تا خواب رسی

آنقدر بر در اظهار مبر حاجت خویش

که به خفتکده منت احباب رسی

رمز اقبال جهان واکشی از ادبارش

گر به شاگردی شاگرد رسن تاب رسی

منت آلوده مکن چارهٔ زخم دل کس

ترسم از مرهم‌ کافور به مهتاب رسی

بی عرق نیست دل از خجلت تعمیر جسد

برمدار آنهمه این خاک‌ که تا آب رسی

ماهی قلزم حرص آب دگر می‌خواهد

عطشت‌ کم شود آندم‌ که به قلاب رسی

سیر این بحر دلیل سبق غیرتهاست

گرد خود گرد زمانی ‌که به ‌گرداب رسی

نشئه پیمایی کیفیت تاک آسان نیست

وا شود عقدهٔ دل تا به می‌ ناب رسی

ختم غواصی دریای یقینت این است

که ز هر قطره به آن‌ گوهر نایاب رسی

واصل کعبهٔ تحقیق ادب کوشانند

سر به‌ زانو نه و دیدی ‌که به محراب رسی

راهی از مقصد بسمل نگشودی هیهات

تا به ذوق طلب بیدل بیتاب رسی

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  9:35 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۷۲۷

نبری گمان که یعنی به خدا رسیده باشی

تو ز خود نرفته بیرون به کجا رسیده باشی

سرت ار به چرخ ساید نخوری فریب عزت

که همان کف غباری به هوا رسیده باشی

به هوای خودسریها نروی ز ره‌ که چون شمع

سر ناز تا ببالد ته پارسیده باشی

زدن آینه به سنگت ز هزار صیقل اولی

که بزشتی جهانی ز جلا رسیده باشی

خم طرهٔ اجابت به عروج بی‌نیازی‌ست

تو به وهم خویش دستی به دعا رسیده باشی

همه تن شکست رنگیم مگذر ز پرسش ما

که به درد دل رسیدی چو به ما رسیده باشی

برو ای‌ سپند امشب سر و برگ ما خموشی‌ست

تو که سوختند سازت به نوا رسیده باشی

نه ترنمی نه وجدی نه تپیدنی نه جوشی

به خم سپهر تا کی می نارسیده باشی

نگه جهان نوردی قدمی ز خود برون آ

که ز خویش اگر گذشتی همه ‌جا رسیده باشی

ز شکست رنگ هستی اثر تو بیدل این بس

که به‌ گوش امتیازی چو صدا رسیده باشی

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  9:35 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۷۲۴

ز چه ناز بال دعوی به فلک گشاده باشی

تو غبار ناتوانی ته پا فتاده باشی

می عیش بیخمارت نفسی اگر درین بزم

سر از خیال خالی دل بی‌اراده باشی

قدمی اگر شماری پی عزم پرفشانی

به هزار چین دامن ز سحر زیاده باشی

ز تلاش برق تازان گروت گذشته باشد

تو اگر سوار همت دو قدم پیاده باشی

زنمو به رنگ شبنم طرب بهار این بس

که ز چشم‌ تر کشی سر به‌ در اوفتاده باشی

نسزد به مکتب وهم غم سرنوشت خوردن

خط این جریده پوچ‌ است خوشت آنکه ساده‌ باشی

همه را ز باغ اعمال نظر او نبست نازش

تو نم جبین نداری چه‌ گل آب داده باشی

شرر پریده رنگت اگر این بهار دارد

ز مشیمهٔ تعین به چه ننگ زاده باشی

گل سرخوش و مستی طلبی است مابقی هیچ

اگر این خمار بشکست‌ نه قدح نه باده باشی

چو جوانی و چه پیری به‌ کشاکش است‌ کارت

چو کمان دمی‌ که زورت شکند کباده باشی

نروی به محفل ای شمع‌ که زتنگی دل آنجا

به نشستن تو جا نیست مگر ایستاده باشی

سخنت به طبع مستان اثری نکرد بیدل

سر شیشه‌های خالی چقدر گشاده باشی

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  9:35 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۷۲۸

تا چند ناز غازه و رنج حنا کشی

نقاش قدرتی اگر از رنگ پاکشی

عرض‌کمال آینه موقوف سادگی‌ست

زان جوهرت چه سود که خط بر صفا کشی

حیرت غنیمت است مبادا چو گرد‌باد

چشمی به‌ گردش آری و جام هوا کشی

بار دلت به ناله رسانی سبک شود

کز پای ‌کوه رشته به زور صدا کشی

بیرون‌ نُه فلک فکنی طرح‌ کشت و کار

تا دانه‌ای سلامت ازین آسیا کشی

با این شکست و عجز رسا موی چینی‌ایم

آسان مدان ‌که دامنش از دست ما کشی

بار وفا دمی ‌که شود طاقت آزما

غیر از عرق دگر چه به دوش حیا کشی

مخمل رضا به مشق سجودت نمی‌دهد

خط بر زمین مگر ز نی بوریا کشی

دوش غنا ستمکش ناز هوس مباد

بار جهان خوشست‌ که بر پشت پا کشی

گر آگهی ز خفّت اوضاع احتیاج

دست آنقدر میاز که ننگ دعا کشی

غافل مشو ز مزد تلاش فروتنی

شاید که سایه‌ای کنی ایجاد واکشی

بیدل ‌گذشت عمر و نه‌ا‌ی فارغ از امل

بگسیخت رشته و تو همان درکشاکشی

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  9:35 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۷۳۰

می جام قناعت اگر بچشی المی ز جنون هوس نکشی

چه ‌کم است عروج دماغ غنا که خمار توقع ‌کس‌ نکشی

درجات سعادت پاس ادب به قبول یقین رسد آن نفست

که چو صبح تلاطم حکم قضا دهدت به غبار و نفس نکشی

نی زمزمه‌های بساط وفا خجل‌ست ز حرف ربایی‌ما

مرسان به نگونی خامه خطی‌ که به مسطر چاک قفس نکشی

ز جهان تنزه بی‌خللی چه فسرده عالم دون عملی

تو همان همای نشیمن منزلی سر خود ته بال مگس نکشی

ز گذشتن عمر گسسته عنان دل بی‌حس مرده نزد به فغان

ستم است ‌که قافله بگذرد تو ندامت بانگ جرس نکشی

ره ننگ رسوم زمانه بهل ز تتبع وضع جهان بگسل

که به دشت خمار گلاب هوس تب و تاب فشار مرس نکشی

اگرت ز مواعظ بیدل ما عرقی شود آب جبین حیا

به دودم نفسی ‌که دمانده هوا سر فتنه چو آتش خس نکشی

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  9:35 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۷۲۰

خوشست از دور نذر محفل همصحبتان بوسی

جهان جز کنج تنهایی ندارد جای مأنوسی

فنا تعلیم هستی باش اگر راحت هوس داری

به فهم این لغت جز خاک‌ گشتن نیست قاموسی

نپنداری بود عشق از دل افسردگان غافل

شرر در پردهٔ هر سنگ دارد چشم جاسوسی

دو عالم محو خاکستر شد از برق تماشایت

چه شمع‌ست اینکه عرض پرتوش نگذاشت فانوسی

سجود سایه‌ام‌، امید اقبال دگر دارم

به خاک افتاده‌ام در حسرت اقبال پابوسی

چه اقبال است یارب مژدهٔ شمشیر قاتل را

که بوی خون ‌چکیدن در دماغم می‌زند کوسی

ز وحشت شعلهٔ من مژدهٔ خاکستری دارد

به استقبال بالم می‌رسد پرواز معکوسی

به صد چاک جگر آهی نجست از سینهٔ تنگم

در زندان شکست اما نشد آزاد محبوسی

نظر باز چراغان تأمل نیستی بیدل

شرار سنگ هم در بیضه پرورده‌ست طاووسی

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  9:35 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۷۲۳

چو قارون ته خاک اگر رفته باشی

به آرایش‌گنج و زر رفته باشی

چه‌کارست امل پیشه را با قیامت

به هر جا رسی پیشتر رفته‌باشی

براین انجمن وا نگردید چشمت

یقین شدکه جای دگر رفته باشی

رم فرصت اینجا نفس می‌شمارد

چو عمرآمدن‌کو، مگر رفته باشی

چو شمعت به‌پیش ایستاده‌ست رفتن

ز پا گر نشستی به سر رفته باشی

شراری‌است آیینه‌پرداز هستی

نظر تا کنی از نظر رفته باشی

غبار تو خواهد جنون‌ کردن آخر

در آن ره‌ که با کروفر رفته باشی

دراین بزم تاکی فروزد چراغت

اگر شب نرفتی سحر رفته باشی

جهان بیش و کم مجمع امتیاز است

تو پر بی تمیزی به در رفته باشی

چه عزت چه خواری اقامت محال است

به هر رنگ ازین رهگذر رفته باشی

هوا مخملی ‌گر همه آفتابی

وگر سایه‌ای بی سحر رفته باشی

سلامت در این‌ کوچه وقتی‌ست بیدل

که از آمدن بیشتر رفته باشی

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  9:35 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۷۲۶

ز نفس اگر دو روزی به بقا رسیده باشی

چو نسیم گل هوایی به هوا رسیده باشی

ز خیال خویش بگذر چه مجاز، ‌کو حقیقت

چوگذشتی ازکدورت به صفا رسیده باشی

نفست ز آرمیدن به عدم رساند خود را

توکه می‌روی نظرکن به‌کجا رسیده باشی

چه تپیدن است ای اشک به توام نه این‌گمان بود

که زسعی آب‌ گشتن به حیا رسیده باشی

به فسون دولت خشک مفروش مغز عزت

که فسرده استخوانی به هما رسیده باشی

تو و صد دماغ مستی که یکی به فهم ناید

من و یک جبین نیازی‌ که تو وارسیده باشی

به بساط بی‌نیازی غم نارسیدنم نیست

من اگر به سر رسیدم تو به پا رسیده باشی

ثمر بهار رنگی به‌ کمال خود نظر کن

چمنی ‌گذشته باشد ز تو تا رسیده باشی

سر و کار ذره با مهر ز حساب سعی دور است

به ‌تو کی رسیم هر چند توبه ما رسیده باشی

به تأمل خیالت جگرم گداخت بیدل

که تو تا به خود رسیدن به چها رسیده باشی

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  9:35 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۷۲۵

گریک مژه چون چشم فراهم شده باشی

شیرازهٔ اجزای دو عالم شده باشی

تمهید خزان آینهٔ اصل بهار است

بیرنگی اگر رنگ‌گلی‌کم شده باشی

هشدارکه اجزای هوایی‌ست بنایت

گو یک دو نفس صورت شبنم شده باشی

عاجز نفسان قافلهٔ سرمه متاعند

کو ناله‌ گرفتم‌ که جرس هم شده باشی

بی‌جبههٔ تسلیم تواضع دم تیغ است

حیف است نگین ناشده خاتم شده باشی

قطع نظر از جوهر ذاتی چه خیالست

هر چند چو شمشیر تنکدم شده باشی

پرواز نفس را ز هوا نیست رهایی

در دام خودی ‌گر همه تن رم شده باشی

ناصح سخن ساخته‌ات پر نمکین است

رحم است به زخمی‌ که تو مرهم شده باشی

تا بار خری چند نبندند به دوشت

آدم نشو‌ی ‌گر همه آدم شده باشی

فرداست‌که خاک‌ست سرو برگ غرورت

هر چند که امروز فلک هم شده باشی

عمری‌ست که آب رخ ما صرف طلب‌هاست

ای جبههٔ همت چقدر نم شده باشی

خلوتگه تحقیق زتمثال مبراست

آیینه در اینجا تو چه محرم شده باشی

بید‌ل مگذر چون مه نو از خط تسلیم

بر چرخی اگر یک سر مو خم شده باشی

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  9:35 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۷۲۹

چه شد آستان حضور دل ‌که تو رنج دیر و حرم کشی

به جریدهٔ سبق وفا نزدی رقم‌ که قلم‌ کشی

به قبول صورت بی اثر مکش انفعال فسردگی

چه قدر مصور عبرتی‌ که چو سنگ بار صنم‌ کشی

رمقی‌ست فرصت مغتنم به هوس فسون امل مدم

چو حباب سعی‌کمی مدان‌که نفس به پیکر خم‌کشی

کسی ازپری‌که مگس‌کشد ز چه ننگ دام و قفس‌کشد

غم ساغری‌که هوس‌کشد به دماغ سوخته‌کم‌کشی

به خیال غربت وهم و ظن‌، مپسند دوریت از وطن

عرق‌ست حاصل علم و فن‌که خمار یاد عدم ‌کشی

اگرت دلیل ره وفا به مروتی‌کند آشنا

به زمین نیفکنی از حیا به رهی‌ که خار قدم‌ کشی

به یقین معرفت آگهان زتفکرت نبرم‌گمان

چوکشف مگر به خیال نان بروی و سر به شکم‌کشی

به برت ز جوهرآینه ورقی‌ست نسخه طراز دل

سیه است نامه اگر همه نفسی به جای رقم‌کشی

اگر از تردد بی‌اثر نرسی به منصب بال و پر

چو نهال صبرکن آنقدرکه ز پای خفته علم‌کشی

ندمید صبحی ازاین چمن‌که نبست صورت شبنمی

حذر از مآل ترددی‌که نفس گدازی و نم کشی

من زار بیدل ناتوان نی‌ام آنقدر به دلت گران

که چو بوی‌گل دم امتحان به ترازوی نفسم‌کشی

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  9:35 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۷۳۴

به گرد سرمه خفتن تا کی از بیداد خاموشی

به پیش ناله اکنون می‌برم فریاد خاموشی

در آن محفل که بالد کلک رنگ آمیزی یادت

نفس با ناله جوشد تا کشد بهزاد خاموشی

جنون جانکنی تا کی دمی زین ما و من شرمی

همین آواز دارد تیشهٔ فرهاد خاموشی

به ضبط نفس موقوف‌ست‌ آیین گهر بستن

فراهم کن نفس تا بالد استعداد خاموشی

ز ساز مجلس تصویرم این آواز می‌آید

که پر دور است از اهل نفس امداد خاموشی

همه گر ننگ باشد بی‌زبانی را غنیمت دان

مباد آتش زنی چون شمع در بنیاد خاموشی

نفسها سوختم در هرزه نالی تا دم آخر

رسانیدم به‌گوش آینه فریاد خاموشی

لب از اظهار مطلب بند و تسخیر دو عالم کن

درین یکدانه دارد دامها صیاد خاموشی

به جرأت گرد طاقت از مزاج خویش می‌روبم

پسند نالهٔ من نیست بی‌ایجاد خاموشی

نفس تنها نسوزی ای شرار پر فشان همت

که من هم همرهم تا هر چه باداباد خاموشی

به دل گفتم ‌درین مکتب که دارد درس جمعیت

نفس در سرمه خوابانیده ‌گفت‌: استاد خاموشی

چرایی اینقدر ناقدردان عافیت بیدل

فراموش خودی یا رفته‌ای از یاد خاموشی

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  9:36 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۷۳۳

خیالش بر نمی‌تابد شعور، ای بیخودی جوشی

نمی‌گنجد به دیدن جلوه‌اش ای حیرت آغوشی

ضعیفیها به ایمای نگاه افکند کار من

چو مژگان می‌کنم مضرابی آهنگ خاموشی

از آن نامهربان منت‌کش صد رنگ احسانیم

به این حسرت‌ که ‌گاهی می‌کند یاد فراموشی

نه از صبحی خبر دارم نه از شامی اثر دارم

نگه می‌پرورم در سایهٔ خط بناگوشی

به روی جلوهٔ او هر چه باداباد می‌تازم

به این یک مشت خس در بحر آتش می‌زنم جوشی

چنین محو خرام ‌کیست طاووس خیال من

که واکرده‌ست فردوس از بن هر مویم آغوشی

هنر کن محو نسیان تا صفای دل به عرض آید

ز جوهر چشمهٔ آیینه دارد آب خس پوشی

به غفلت از نوای ساز هستی بیخبر رفتم

شنیدن داشت این افسانه گر می‌داشتم گوشی

ز بار حسرت دنیا دوتا گشتیم و زین غافل

که عقبا هم نمی‌ارزد به خم ‌گرداندن دوشی

حباب من ز درد بی‌نگاهی داغ شد بیدل

فروغ‌ کلبه‌ام تا چند باشد شمع خاموشی

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  9:36 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها