0

غزلیات بیدل دهلوی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۷۲۷
جمعه 28 اسفند 1394  9:35 PM

نبری گمان که یعنی به خدا رسیده باشی

تو ز خود نرفته بیرون به کجا رسیده باشی

سرت ار به چرخ ساید نخوری فریب عزت

که همان کف غباری به هوا رسیده باشی

به هوای خودسریها نروی ز ره‌ که چون شمع

سر ناز تا ببالد ته پارسیده باشی

زدن آینه به سنگت ز هزار صیقل اولی

که بزشتی جهانی ز جلا رسیده باشی

خم طرهٔ اجابت به عروج بی‌نیازی‌ست

تو به وهم خویش دستی به دعا رسیده باشی

همه تن شکست رنگیم مگذر ز پرسش ما

که به درد دل رسیدی چو به ما رسیده باشی

برو ای‌ سپند امشب سر و برگ ما خموشی‌ست

تو که سوختند سازت به نوا رسیده باشی

نه ترنمی نه وجدی نه تپیدنی نه جوشی

به خم سپهر تا کی می نارسیده باشی

نگه جهان نوردی قدمی ز خود برون آ

که ز خویش اگر گذشتی همه ‌جا رسیده باشی

ز شکست رنگ هستی اثر تو بیدل این بس

که به‌ گوش امتیازی چو صدا رسیده باشی

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها