0

غزلیات بیدل دهلوی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۷۳۴
جمعه 28 اسفند 1394  9:36 PM

به گرد سرمه خفتن تا کی از بیداد خاموشی

به پیش ناله اکنون می‌برم فریاد خاموشی

در آن محفل که بالد کلک رنگ آمیزی یادت

نفس با ناله جوشد تا کشد بهزاد خاموشی

جنون جانکنی تا کی دمی زین ما و من شرمی

همین آواز دارد تیشهٔ فرهاد خاموشی

به ضبط نفس موقوف‌ست‌ آیین گهر بستن

فراهم کن نفس تا بالد استعداد خاموشی

ز ساز مجلس تصویرم این آواز می‌آید

که پر دور است از اهل نفس امداد خاموشی

همه گر ننگ باشد بی‌زبانی را غنیمت دان

مباد آتش زنی چون شمع در بنیاد خاموشی

نفسها سوختم در هرزه نالی تا دم آخر

رسانیدم به‌گوش آینه فریاد خاموشی

لب از اظهار مطلب بند و تسخیر دو عالم کن

درین یکدانه دارد دامها صیاد خاموشی

به جرأت گرد طاقت از مزاج خویش می‌روبم

پسند نالهٔ من نیست بی‌ایجاد خاموشی

نفس تنها نسوزی ای شرار پر فشان همت

که من هم همرهم تا هر چه باداباد خاموشی

به دل گفتم ‌درین مکتب که دارد درس جمعیت

نفس در سرمه خوابانیده ‌گفت‌: استاد خاموشی

چرایی اینقدر ناقدردان عافیت بیدل

فراموش خودی یا رفته‌ای از یاد خاموشی

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها