0

غزلیات بیدل دهلوی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۶۹

بیا خورشید معنی را ببین ازروزن مینا

که یاد صبح صادق می‌دهد خندیدن مینا

ز زهد خشک زاهد نیست باکی سیر مستان را

که ایمن از خزان باشد بهارگلشن مینا

زنام می‌، زبانم مست و بیخود در دهان افتد

نگاهم رنگ می پیداکند از دیدن مینا

مسیح وقت اگرکس باده را خواند عجب نبود

که هردم باده جان تازه بخشد در تن مینا

سلامت یک‌قلم در مرکزسنگ‌ست اگر دانی

شکست یأس می‌پیچد به خود بالیدن مینا

وداع معنی‌ات از لب‌گشودنهاست ای غافل

پری‌گردد پریشان آخر از خندیدن مینا

سرشت‌ما و میناگویی ازیک خاک شد بیدل

که ما را دل به تن می‌خندد از خندیدن مینا

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:27 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۶۶

ای مردهٔ تکلف از کیف و کم برون آ

گاهی به رغم دانش‌، دیوانه هم برون آ

تا ازگلت جز ایثار رنگی دگر نخندد

سرتا قدم چو خورشید دست‌کرم برون آ

تنزیه بی‌نیاز است از انقلاب تشبیه

گو برهمن دو روزی محو صنم برون آ

صدشمع‌ازین شبستان‌درخود زدآتش ورفت

ای خار پای همت زینسان تو هم برون‌آ

در عرصهٔ تعین بی‌راستی ظفر نیست

هرجا به جلوه آیی با این علم برون آ

شمع بساط غیرت مپسند داغ خفت

سربازی آنقدر نیست ثابت‌قدم برون آ

چون‌اشک‌چشم حیران بشکن‌قدم به‌دامان

تا آبرو نریزی از خانه‌کم برون آ

شرم غروراعمال آبی نزد به رویت

ای انفعال‌کوثر یک جبهه نم برون آ

بار خیال اسباب برگردن حیا بند

تا دوش خم نبینی مژگان به خم برون آ

اثبات‌شخص‌فطرت بی‌نفی‌وهم‌سهل‌است

چون خامه چیزی ازخود باهر رقم‌برون آ

بیدل زقید هستی سهل است بازجستن

گر مردی اختیاری رو از عدم برون آ

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:27 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۵۲

از ما پیام وصل تهی‌کرد جای ما

آخر به ما رسید ز جانان دعای ما

موج‌گهر خجالت جولان‌کجا برد

از سعی نارسا به سر افتاد پای ما

با نرگست چه عرض تمنا دهدکسی

دیدیم سرمه‌ای‌که نگه شد صدای ما

دامان نازت از چه تغافل شکسته‌اند

کز ما پر است آینهٔ بی‌صفای ما

سرمایهٔ حباب به غیر از محیط چیست

آب توآب ما و هوایت هوای ما

پهلو تهی نمودن دریاست ساز موج

خود را ز خود دم‌، به در آر از برای ما

وارستهٔ تعلق زنار و سبحه‌ایم

نیرنگ این دو رشته ندوزد قبای ما

برجسته نیست پلهٔ میزان خامشی

یارب به سنگ سرمه نسنجی صدای ما

حرف طمع مباد برون آید از لباس

مطلب به خرقه دوخت سئوال‌گدای ما

گوهر همان برون محیط است درمحیط

با ما چه می‌کند دل از ما جدای ما

بیدل به وضع خلق محال است زیستن

بیگانگی اگر نشود آشنای ما

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:27 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۰۹

افتاده زندگی به‌کمین هلاک ما

چندان‌که وارسی به سر ماست خاک ما

ذوق گداز دل چقدر زور داشته‌ست

انگور را ز ریشه برآورد تاک ما

بردیم تا سپهر غبار جنون چو صبح

برشمع خنده ختم شد ازجیب چاک ما

تاب‌ و تب قیامت هستی کشیده‌ایم

ازمرگ نیست آن هه تشویش و باک ما

کهسار را ز نالهٔ ما باد می‌برد

کس را به درد عشق مباد اشتراک ما

قناد نیست مائده آرای بزم عشق

لذت گمان مبرکه زمخت است زاک ما

پست و بلند شوخی نظاره هیچ نیست

مژگان بس است سر به‌سمک تاسماک ما

آخربه‌فکرخویش‌ فرورفتن است وبس

چون شمع‌کنده است‌گریبان مغاک ما

صیقل مزن بر آینهٔ عرض انفعال

ای جهد خشک‌کن عرق شرمناک ما

بیدل ز درد عشق بسی خون‌گریستی

ترکرد شرم اشک تو دامان پاک ما

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:27 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۵۴

قید هستی نیست مانع خاطرآزاده را

در دل مینا برون‌گردی‌ست رنگ باده را

خوابناکان را نمی‌باشد تمیز روز و شب

ظلمت ونور است یکسان تن به‌غفلت داده‌را

ناتوانی مشق دردی کن که در دیوان عشق

نیست خطی جز دریدن نامه‌های ساده را

همچوگوهر سبحهٔ یکدانهٔ دل جمع‌کن

چند چون‌کف بر سر آب افکنی سجاده را

نیست سرو از بی‌بری ممنون احسان بهار

بار منت خم نسازدگردن آزاده را

آب در هر سرزمین دارد جدا خاصیتی

نشئه باشد مختلف در هر طبیعت باده را

اشک یأس‌آلوده بود، از دیده بیرون ریختم

خاک بر سرکردم این طفل ندامت زاده را

هرکجا عبرت سواد خاک روشن می‌کند

خجلت‌کوری‌ست چشم از نقش پا نگشاده را

بی‌نفس‌گشتن طلسم راحت دل بوده است

موج منزل می‌زنم تا محوکردم جاده را

بیدل از تسلیم‌، ما هم صید دلهاکرده‌ایم

نسبتی ، با زلف می‌باشد سر افتاده را

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:27 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۷۹

ای به زلفت جوهر آیینهٔ دل تابها

چون مژه دل بستهٔ چشم سیاهت خوابها

اینقدر تعظیم نیرنگ خم ابروی کیست

حیرت است از قبله روگرداندن محرابها

ساغر سرگشتگی را نیست بیم احتساب

بی‌خلل باشد زگردون گردش گردابها

نیست آشوب حوادث بر بنای رنگ عجز

سایه را بیجا نسازد قوت سیلابها

گر زبان درکام باشد راز دل بی‌پرده نیست

ساز ما می‌نالد از ابرام این مضرابها

سخت‌دشوارست‌ترک صحبت‌روشن‌دلان

موج با آن جهد نتواندگذ‌شت از آبها

بستن چشمم شبستان خیال دیگرست

از چراغ کشته سامان کرده‌ام مهتابها

گرنفس زیر وزبرگردیده باشد دل‌دل است

تهمت خط برندارد نقطه ازاعرابها

زلف او را اختیاری نیست درتسخیردل

خود به‌خود این‌رشته می‌گیردگره از تابها

کج سرشتان راکشاکش دستگاه آبروست

موج در بحرکمان می‌خیزد از قلابها

فرش مخمل همبساط بوریای فقرنیست

چون صف مژگان‌گشاید محوگر‌دد خوابها

بیدل ازما نیستی هم خجلت هستی نبرد

برنمی‌دارد هواگشتن تری از آبها

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:27 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۸۱

ز چشم بی‌نگه بودم خراب‌آباد غارتها

چه لازم در دل دوزخ نشستن از شرارتها

سوادنامه هم‌کم‌نیست در منع صفای دل

به حیرانی مژه برداشتم‌کردم عمارتها

به‌ذوق‌کعبه‌مگذر ازطواف‌کلبهٔ مجنون

غبار معنی الفت مباشید از عبارتها

هجوم‌داغ عشقت‌کرد ایجاد سرشک من

زدل هرجا سویدا جوش زد دارد زیارتها

شکست برگ‌گل هم ازتبسم عالمی دارد

عرقریزی‌ست‌هرجاجمع می‌گرددحرارتها

به خاک خود تیمم ساحل امنی دگردارد

خم آورد ابروی ناز تو از بار اشارتها

به‌حسن خلق بیدل‌ناتوان‌در جنت‌آسودن

مشو چون زاهدان توفانی آب طهارتها

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:27 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۷۵

تاراجگرگل بود بدمستی اجزاها

کهسار تهی گردید از شوخی میناها

مستقبل‌این محفل جز قصهٔ ماضی نیست

تا صبحدم محشر دی خفته به فرداها

دشوار پسندیها بر ماگره دل بست

گرخون نخورد فطرت حل است معماها

معنی همه‌مشکوف است‌، تأویل عبارت چند؟

تمثال نمی‌خواهد آیینهٔ سیماها

نامحرمی عالم تا حشر نگرددکم

افتاده به روی هم پنهانی و پیداها

وحدت نکند تشویش از بیش وکم‌کثرت

سرچشمه چه نم بازد از خشکی دریاها

کس مانع جولان نیست اما چه توان‌کردن

چون آبله معذورند دامن به ته پاها

از خاک تو تاگردی‌ست موضوع پرافشانی

در خواب عدم باقی‌ست هذیان من و ماها

پیش است به هرگامت صد مرحله نومیدی

دنیا نفسی دارد آمادهٔ عقباها

در چارسوی اوهام تا کی الم تنگی

برگوشهٔ دل پیچید یک دامن و صحراها

بیدل طرب و ماتم مفت اثر هستی‌ست

ما کارگه رنگیم رنگ است تماشاها

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:28 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۸۵

نگردد همت موجم قفس فرسودگوهرها

به رنگ دود درتوفان آتش می‌زنم پرها

زبان خامهٔ من زخمهٔ سازکه شد یارب

که خط پرواز دارد چونا صدا از تار مسطرها

خطی در جلوه می‌آید زلعل می‌پرست او

سزدگر آشنای سرمه‌گردد چشم ساغرها

به رنگ غنچهٔ خون بستهٔ دلهای مشتاقان

ز سودای خطش بر دود دل پیچیده دفترها

تماشا مایل رقص سپندکیست حیرانم

نگاه سرمه‌آلود است دود چشم مجمرها

اگر طالع به‌کام توست منشین ایمن از مکرش

زگردون زهر در زیر نگین دارند اخترها

طمع‌ازسعی بیحاصل‌عرق‌ریزاست زین‌غافل

که خاک عالمی‌گل می‌کند زآب‌گوهرها

اگر مهر قناعت بازگیرد پرتو احسان

چو شبنم آبروی مایه برمی‌دارد از درها

به ترک آرزوهاکوش اگرآسودگی خواهی

شکست‌رنگ این تب نیست بی‌ایجاد بسترها

به فکر غارت دل آسمان بیهوده می‌گردد

براین ویرانه می‌بیزد نفس هم‌گرد لشکرها

توان ازگردش چشم حباب این نکته فهمیدن

که غفلت پرده سرهای بی‌مغزند افسرها

چو شبنم‌کشتی ما مانده درگرداب رنگ‌گل

نسیمی نیست تا زین ورطه برداریم لنگرها

ز موج انفعال محرمان آواز می‌آید

که اینجا ازنم یک جبهه می‌ریزندکوثرها

مجوبیدل علاج سرنوشت ازگریهٔ حسرت

به موج باده دشوار است شستن خط ساغرها

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:28 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۸۲

غباریم زحمتکش بادها

به وحشت اسیرند آزادها

املها به دوش نفس بسته‌ایم

سفریک قدم راه و این زادها

جهان ستم چون نیستان پر است

ز انگشت زنهار فریادها

به هر دامی از آرزو دانه‌ای‌ست

گرفتار خویشند صیادها

برون آمدن نیست زین آب وگل

بنالید ای سرو و شمشادها

فسردن هم آسوده جان می‌کند

به هر سنگ خفته‌ست فرهادها

غنیمت شمارند پیغام هم

فراموشی است آخر این یادها

بد ونیک تاکی شماردکسی

جهان است بگذر ز تعدادها

چه‌خوب‌و چه‌زشت ازنظر رفته‌گیر

پری می‌زنند این پریزادها

به پیری ستم‌کرد ضعف قوی

مپرسید از این خانه آبادها

به صید نقب ازین بیش نشکافتیم

که تا آب و خاک است بنیادها

ز نقش قدم خاک ما غافل است

همه انتخابیم ازین صادها

نوی بیدل از ساز امکان نرفت

نشد کهنه تجدید ایجادها

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:28 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۶۷

بود بی‌مغزسرتند خروش مینا

امشب از باده به جا آمده هوش مینا

وقت‌آن شدکه به دریوزه شود سر خوش ناز

کاسهٔ داغ من ازپنبهٔ گوش مینا

زندگی کردن‌، مار به خم عجزکشید

باده‌، زنار وفا بست به دوش مینا

تانفس هست‌به‌دل زمزمهٔ شوق رساست

گم نسازد اثر باد‌ه‌، خروش مینا

ای قدح‌گوش شو و مژدة مستی دریاب

گرم نطقی است‌کنون لعل خموش مینا

می‌کشد جلوة لعل تو به‌کیفیت می

آب حسرت ز لب خنده‌فروش مینا

چشم و دل زیب‌گرفتاری سودای همند

خط جام است همان حلقهٔ گوش مینا

همه‌جا جلوه‌فروش است دل‌، از دیده مپرس

جام این بزم نهفتند به جوش مینا

قلقلی راهزن‌گوش شد و هوش نماند

ورنه صد رنگ نوا داشت خروش مینا

دل عشاق زآفت نتوان باز خرید

پرفشان است شکست از برو دوش مینا

بیدل اندر قدح باده نظرکن به حباب

تا چه دارد نفس آبله‌پوش مینا

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:28 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۷۷

ز بس جوش اثر زد ازتب شوق تو یاربها

فلک در شعله خفت ازشوخی تبخال‌کوکبها

درین محفل‌که‌دارد خامشی افسانهٔ راحت

به هم آوردن مژگان بود بربستن لبها

زگرد وحشت ما تیره‌بختان فیض می‌بالد

تبسم پاشی صبح است چین دامن شبها

سبکتازان فرصت یک‌قلم رفتند ازین وادی

سراغی می‌دهد موج سراب از نعل مرکبها

غبار جنبش مژگان ندارد چشم قربانی

قلم محواست هرجا صاف‌گردد نقش مطلبها

ز حاسدگر امان‌خواهی وداع‌گرمجوشی‌کن

زمستان سرد می‌سازد دکان نیش عقربها

فلک‌کشتی به‌توفان شکستن داده است امشب

ز جوش‌گریه‌ام رنگ ته آبندکوکبها

فسردن بود ننگ اعتبار ما سبکروحان

گرانجانی فسونها خوند و پیداکرد قالبها

شرارکاغذ ما درد آزادی گلستانی

چرا ما را نمی‌خوانند این طفلان به مکتبها

بنازم نام شیرینی‌که هرگه بر زبان آید

چوبند نیشکرجوشد به هم چسبیدن لبها

غبار تیره‌بختیها به این لنگر نمی‌باشد

نمی‌آید برون چون سایه روزم بیدل از شبها

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:28 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۸۰

ای ز شوخیهای حسنت محوییچ وتابها

حیرت اندر آینه چون موج درگردابها

بی‌خراش‌زخم‌عشق اسراردل معلوم‌نیست

خواندن این لفظ موقوف است بر اعرابها

صاحب تسلیم را هرکس تواضع شکند

گرکنی یک سجد‌ه پیدا می‌شود محرابها

فکرصیدعشرت‌ازقد دوتا جهل است‌جهل

موج چون ماهی نیقتد در خم قلابها

رنجش‌روشن ضمیران‌لمعهٔ تیغ‌است‌وبس

موج می‌گردد نمودار از شکست آبها

دانهٔ دل راشکست ازآسیای چرخ نیست

سوده کی گردد گهر ازکردش گردابها

کردغفلت‌جوش‌زدچندانکه‌واکردیم‌چشم

همچو مخمل بود در بیداری ما خوابها

مدعا بر باد رفت ازآمد و رفت نفس

نغمه‌گم شد در غبار وحشت مضرابها

می‌دهد زخم‌دل از بیدادشمشیرت نشان

می‌توان فهمید مضمون‌کتب از بابها

گاه آهم می‌رباید گاه اشکم‌!می‌برد

نقد من یک مشت خاک واین همه سیلابها

آنقدر بر یأس پیچیدم که امیدی نماند

پای تا سر یک‌گره شد رشته‌ام از تابها

کاروان عمر بیدل از نفس درد سراغ

جنبش موج است‌گرد رفتن سیلابها

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:28 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۱۷

از حادث آفرینی طبع سقیم ما

بر سایه خورد پهلوی شخص قدیم ما

آفاق را در آتش وآب جنون فکند

خلد وجحیم صنعت امید وبیم ما

دل مبرم و حقیقت نایاب مدعاست

برطورریخت برق فضولی‌کلیم ما

یکتایی آفرید لب خودستای عشق

در نقطهٔ دهن الفی داشت میم ما

در عالم نوازش مطلق، کجاست رد

بخشیده است بر همه خود راکریم ما

جز پیش خویش راه شکایت‌کجا برد

با غیر صحبتی‌که ندارد ندیم ما

چون سایه سر به خاک ادب واکشیده‌ایم

از زیر پای ما نکشدکس‌گلیم ما

میدان حیرت صف آیینه رفته‌ایم

شمشیرمی‌کشد به سرخود غنیم ما

آغوشها به حسرت دیدار بازکرد

زخم دل به تیغ تغافل دو نیم ما

شد عمرهاکه از نظر اعتبار خلق

غلتان گذشت گوهر اشک یتیم ما

بیدل زبس‌که مغتنم باغ فرصتیم

گل سینه می‌درد به وداع نسیم ما

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:28 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۳۸

چنان پیچیده توفان سرشکم‌کوه و هامون را

که‌نقش پای هم‌گرداب‌شد فرهاد و مجنون‌را

جنون می‌جوشد از مدّ نگاه حیرتم اما

به‌جوی رگ صدانتوان شنیدن موجهٔ خون را

چو سیمت‌نیست‌خامش‌کن‌که‌صوتت براثرگردد

صداهای عجایب از ره سیم است قانون را

تبسم ازلب او خط کشید آخر به خون من

نپوشید از نزاکت پردهٔ این لفظ مضمون را

به هرجا می‌روم ازحسرت آن شمع می‌سوزم

جهان آتش بود پروانهٔ از بزم بیرون را

درشتیهاگوارا می‌شود در عالم الفت

رگ‌سنگ ملامت رشتهٔ جان بود مجنون را

به خون می‌غلتم از اندیشهٔ ناز سیه مستی

که چشم‌شوخ او درجام می حل‌کرد افیون را

دل داناست گر پرگارگردون مرکزی دارد

چو جوش می، سر خم‌، مغز می‌داند فلاطون را

چه سازد موی پیری با دل غفلت سرشت من

که برآلایش باطن تصرف نیست صابون را

مشو زافتادگان غافل‌که آخر سایهٔ عاجز

به‌پهلو زیردست خویش‌سازدکوه وهامون را

ز سرو و قمریان پیداست بیدل کاندرین‌گلشن

به‌سر خاکستر است از دورگردون طبع موزون را

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:28 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها