0

غزلیات بیدل دهلوی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۵۰

سعی دیر و حرم بهانهٔ ما

برد ما را زآستانهٔ ما

بسکه در پردهٔ دل افسردیم

تار شد شوخی ترانهٔ ما

حرف زلف مسلسلی داریم

کیست فهمد زبان شانهٔ ما

جلوه‌کردیم و هیچ ننمودیم

نیست آیینه در زمانهٔ ما

شعلهٔ رنگ تا دمید نماند

بود پرواز ما زبانهٔ ما

خجلت اندود مزرع عرقیم

آب شد تا دمید دانهٔ ما

چون سحرگرمتاز حرمانیم

دم سردیست تازیانهٔ ما

از مقیمان پردهٔ رنگیم

بال و پر دارد آشیانهٔ ما

گوشهٔ دل‌گرفته‌ایم ز دهر

چون‌کمان درخود ست‌خانهٔ ما

به فنا هم زخویش نتوان رفت

در میان غوطه زدکرانهٔ ما

نقش پا شو، سراغ ما دریاب

هست ازین در رهی به‌خانهٔ ما

بیدل ز خوابهای وهم هپرس

ما نداریم جز فسانهٔ ما

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:25 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۳۳

به طوق فاخته نازد محبت از فن ما

که زخم تیغ تو دارد طواف‌گردن ما

زبان ناله ببستیم زین ادب‌که مباد

تبسم توکشد ننگ لب‌گزیدن ما

عیان نشد زکجا مست جلوه می‌آیی

فدای طرز خرامت ز خویش رفتن ما

به شکر عجز چه مقدار دانه نازکند

بلندکرد سر ما ز پا فتادن ما

فغان‌که داد رهایی نداد وحشت هم

چو رنگ شمع قفس‌گشت پرگشادن ما

درتن ستمکده دل شکوه‌ای نکرد بلند

شکست‌ چینی ومویی نخاست ازتن ما

چودشت‌تنگی‌اخلاق زیب‌مشرب‌نیست

جبین‌گرفته به دست‌گشاده دامن ما

به قدر حاصل از آفات آگهیم همه

به جای دانه همین مور داشت خرمن ما

نی‌ایم رنگی و چندین چمن نمو داریم

به روی آب فتاده‌ست موج روغن ما

به غیر خامشی اسرار دل‌که می‌فهمد

چه نکته‌هاکه ندارد زبان الکن ما

زگل مپرس‌که بو درکجا وطن دارد

نیافت مسکن ما هم سراغ مسکن ما

چه ممکن است بگیریم دامنش بیدل

که می‌رسد به تری نامش ازگرفتن ما

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:25 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۴۵

کوتاه نیست سلسلهٔ دود آه ما

آشفتگی به زلف‌که واگرد راه ما

صاف‌طرب ز هستی مادردکلفت‌است

دارد نفس چو آینه روز سیاه ما

دریاد جلوهٔ تو دل از دست داده‌ایم

نو حیرت است آینهٔ کم نگاه ما

زین باغ‌سعی‌شبنم‌ما داغ‌یأس برد

برگی نیافتیم که‌گردد پناه ما

از دستگاه آبله اقبال ما مپرس

درزیرپا شکست ضعیفی‌کلاه ما

چون‌اشک سردرآبله‌پیچیده می‌رویم

خاراست اگر همه مژه ریزی به راه ما

حیرت‌گداخت شبنم شکی بهارکرد

باری درین چمن نفسی زد نگاه ما

هرجا رسیده‌ایم تری موج می‌زند

عالم طلسم یک عرق است ازگناه ما

در عالمی‌که فیش رود دعوی حسد

یارب مباد غفلت ماکینه‌خواه ما

بیدل ز بسکه بی‌اثر عرض هستی‌ام

کردی نکرد در دل آیینه آه ما

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:25 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۵۱

به پیری الفت حرص و هوس شد آینهٔ ما

بهار رفت‌که این خار و خس شد آینهٔ ما

به حکم عجز نکردیم اقتباس تعین

همین مقابل مور و مگس شد آینهٔ ما

به باد سعی جنون رفت رنگ جوهرتسکین

چنین‌که تاخت‌که نعل فرس شد آینهٔ ما؟

فغان‌که بوی حضوری نبردکوشش فطرت

چوصبح طعمهٔ زنگ نفس شد آینهٔ ما

به‌کام دل مژه نگشود سرگرانی حیرت

ز ناتمامی صیقل قفس شد آینهٔ ما

گذشت محمل نازکه از سواد تحیر؟

که‌عمرهاست شکست جرس شد آینهٔ ما

به فهم رازتوبیدل چه ممکن اسث رسیدن

همین بس است‌که تمثال‌رس شد آینهٔ ما

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:25 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۵۵

ز باده‌ای‌ست به بزم شهود، مستی ما

که‌کرد رفع خمار شراب هستی ما

بگو به‌شیخ‌که زکفرتا به دین فرق است

ز خودپرستی تو تا به می‌پرستی ما

زد0بم دست به دامان عشق از همه پیش

مراد ما شده حاصل ز پیش‌دستی ما

به راه دوست چنان مست بادهٔ شوقیم

که بیخودند رفیقان ما ز مستی ما

به پیش سرو قدی خاک راه شد بیدل

بلند همتی ماببین‌وپستی ما

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:25 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۰۷

ای همه آیات قدرت ظاهر از شان شما

کارهای مشکل آفاق آسان شما

هرسری راکز رعونت‌گردن افرازد به چرخ

مو‌کشان آرد قضا در راه جولان شما

سینهٔ حاسدکه درهم‌می‌فشارد تنگی‌اش

جای دل خالی نماید بهر پیکان شما

ساقی تقدیر مشتاق است‌کز خون هدر

پرکند پیمانهٔ اعدا به د‌وران شما

غیرت‌حق برنتابد جزشکست ازگردنش

هرکه برتابد سر از تسلیم فرمان شما

شوق‌وصلت بعدمرگ از دل‌برون کی می‌رود

گرد می‌گردیم و می‌گیریم دامان شما

چون سحر واکرد‌ه بر آفاق بال اقتدار

شور عالمگیری از فتح نمایان شما

هرگلی‌کز نوبهارکام دل آید به عرض

باغبانش خرمن آراید به دوران شما

خاطر از هرگونه مطلب جمع باید داشتن

نیست‌غافل فضل حق ازشغل سامان‌شما

چون نباشد فضل‌یزدان مایل امداد غیب

بیدل است آخر دعاگوی و ثناخو‌ان شما

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:25 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۴۶

نخل شمعیم‌که در شعله دود ریشهٔ ما

عافیت سوز بود سایه اندیشهٔ ما

بسکه چون جوهرآیینه تماشا نظریم

می‌چکد خون تحیر ز رگ و ریشهٔ ما

یک نفس ساکن دامان حبابیم امروز

ورنه چون آب روانی‌ست همان پیشهٔ ما

گرد صحرای ضعیفی‌گره دام وفاست

ناله دامن نفشاند ز نی بیشهٔ ما

گر به تسلیم وفا پا فشرد طاقت عجز

باده از خون رگ سنگ‌کشد شیشهٔ ما

ازگل راز به مرغان هوس بو ندهد

غنچهٔ خامشی‌گلشن اندیشهٔ ما

باغ جان سختی ما سبزهٔ جوهر دارد

آب از جوی دم تیغ خورد ریشهٔ ما

نفس‌گرم مراقب صفتان برق فناست

بیستون می‌شود آب از شرر تیشهٔ ما

دل‌گمگشته سراغی‌ست زکیفیت شوق

نشئه بالد اگر از دست رود شیشهٔ ما

وادی عشق سموم دل‌گرمی دارد

تب شیر است اگرگردکند بیشهٔ ما

نخل نظارهٔ شوقم سراپا بیدل

همچوخط در چمن حسن دودریشهٔ ما

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:25 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۵۸

کلک مصوراز چه ننگ‌،‌کرد نظربه‌سوی ما

رنگ شکسته غیرشرم خنده نزدبه روی ما

چارهٔ عیب زندگی غیر عدم‌که می‌کند

سخت به روی ما فتاد بخیهٔ بی‌رفوی ما

باهمه وضع پیش و پس نیست‌کسی خلاف‌کس

زشتی ما نمود وبس آینه را عدوی ما

می‌گذرد نسیم مصر بال‌گشا از این چمن

لیک دماغ‌گل‌کراست تا برسد به بوی ما

غفلت خلق بوده است مخمل‌کارگاه صنع

چشم به‌خواب نازدوخت چون مژه موبه موی ما

دل به‌شکست عهد بست‌، تا نفس از فغان نشست

معنی ناک آفرید چینی آرزوی ما

نیست به باغ خشک وترمغزتأملی دگر

سر به هوا چو موی سر ریشه زد ازکدوی ما

ذوق تعین هوس‌، رنج تعلق است و بس

می‌فشرد تکلف بند قباگلوی ما

سعی طهارت دوام برد ز ما صفای دل

کار تیممی نکرد خاک بسر وضوی ما

در پس زانوی ادب خشک بجا نشسته‌ایم

ننگ‌تری چراکشد موج‌گوهر سبوی ما

طفل تجاهل هوس فاخته داشت در قفس

گشت زعشق منفعل‌کوکوی هرزه‌گوی ما

بیدل ازین بهار رفت برگ طراوت وفا

برکه نماید انفعال رنگ پریده روی ما

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:25 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۲۸

عمری‌ست ناز دیدهٔ تر می‌کشیم ما

از اشک‌، انتظارگهر می‌کشیم ما

تسخیرحسن درخور حیرت‌نگاهی است

صید عجب به دام نظرمی‌کشیم ما

دامن‌کشان ز ناز به هر سوگذرکنی

چون سایه زیرپای توسرمی‌کشیم ما

از خلق اگرکناره‌گرفتیم مفت ماست

کشتی زچارموج خطرمی‌کشیم ما

پروازما سری نکشید ازشکست بال

امروزناله هم ته پر می‌کشیم ما

ای چرخ پاس آه دل خسته لازم است

این رشته را ز پای‌گوهر می‌کشیم ما

عمری‌ست درادبکدهٔ وضع خامشی

از ناله انتقام اثر می‌کشیم ما

شمع خموش انجمن داغ حیرتیم

خمیازهٔ خمار نظر می‌کشیم ما

داغ سپهر مرهم کافور می‌برد

زین آه‌کزجگر چوسحرمی‌کشیم ما

همچون‌نفس بنای‌جهان برتردداست

درمنزلیم ورنج سفرمی‌کشیم ما

فرصت‌کفیل این‌همه شوخی نمی‌شود

آیینه‌ای به روی شرر می‌کشیم ما

بیدل به جرم آنکه چو آیینه ساده‌ایم

خاکسترست آنچه به بر می‌کشیم ما

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:25 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۴۴

پا به نومیدی شکست آزادی دلخواه ما

گرد چین دستی نزد بر دامن‌کوتاه ما

کوشش اشکیم برما تهمت جولان مبند

تا به خاک از لغزش پاکاش باشد راه ما

چون حباب‌ازکارگاهٔأس می‌جوشیم‌و بس

جز شکست دل چه‌خواهد بود مزد آه ما

غفلت‌کم فرصتی میدان ‌لاف‌کس مباد

در صف آتش علمدار است برگ کاه ما

صبح‌هستی صررت چاک‌گریبان فناست

عمرها شد روز ما می‌جوشد از بیگاه ما

صرف نقصانیم دیگر ازکمال ما مپرس

عشق پرکرده ست آغوش هلال از ماه ما

هرنفس‌کز جیب‌دل‌گل‌می‌کند پیغام‌اوست

این‌رسن‌عمری‌ست یوسف‌می‌کشد از چاه‌ما

جهل هم نیرنگ آگاهی است اما فهم‌کو

ماسواگر وارسی اسمی است از الله ما

پرتواقبال رحمت بس‌که عام افتاده‌است

نیست‌درویشی که‌باشد کلبه‌اش بی‌شاه ما

حلقهٔ پرگارگردون ناکجا خواهی شمرد

زین‌کچه بسیار دارد خاک بازیگاه ما

دقت بسیار دارد فهم اسرار عدم

چشم از عالم بپوشی تا شوی آگاه ما

می‌رویم‌ازخویش‌وهمچون‌شمع‌پا مال خودیم

عجز واکرده است بیدل بر سر ما راه ما

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:26 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۵۹

وصف لب توگر دمد ازگفتگوی ما

گردد چوگوهر آب‌گره درگلوی ما

ای دربهار و باغ به سوی توروی ما

نام تو سکهٔ درم‌گفتگوی ما

بحریم ونیست قسمت ما آرمیدنی

چون موج خفته است‌تپش موبه موی ما

از اختراع مطلب نایاب ما مپرس

با رنگ و بو نساخت‌گل آرزوی ما

ما وحباب آب زیک بحرمی‌کشیم

خالی شدن نبرد پری از سبوی ما

چون صبح چاک سینهٔ ما بخیه‌ای نداشت

پاشیدن غبار نفس شد رفوی ما

عمری‌ست باگداز دل خود مقابلیم

ای آینه عبث نشوی روبروی ما

ناگشته خاک دست نشستیم از غرور

چون شعله بود وقف‌تیمم وضوی ما

نقاش زحمت خط و خال آنقدر مکش

خط می‌کشد به سایهٔ موآب جوی ما

تا چند پروری به نفس مزرع امید

بایدکشید خاطر او را به سوی ما

غماز ناتوانی ما هیچکس نبود

بیدل شکست رنگ برون داد بوی ما

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:26 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۴۹

غنچه‌سان بی‌در است خانهٔ ما

بیضه گل کرده آشیانهٔ ما

همچو شبنم‌درین چمن محو است

به نم چشم آب و دانهٔ ما

بال بربال شهرت عنقاست

رنگ آرام در زمانهٔ ما

نیست جزشعله خاک معبد عشق

جبهه سوز است آستانهٔ ما

خواب راحت نه‌ایم‌، دردسریم

مشنو از هیچ کس فسانهٔ ما

ناتوان طایر پرکاهیم

گردباد است آشیانهٔ ما

ننشیند مگر به خاک درت

اشک بی‌دست و پا روانهٔ ما

می‌کشد انفعال آزادی

سرو از آه عاشقانهٔ ما

شعله‌آهنگ‌خون‌منصوریم

ساز ما سوخت از ترانهٔ ما

حیلهٔ زندگی‌نقاب فناست

کاش روشن شود بهانهٔ ما

دل جمع‌این زمان چه‌امکان است

ریشه‌گل‌کرد و رفت دانهٔ ما

بس بود همچو دیدهٔ بیدل

شوق دیدار شمع خانهٔ ما

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:26 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۱۶

مپسند جزبه رهن تغافل پیام ما

لعل ترا نگین نگرفته‌ست نام ما

پوشیده نیست تیرگی بخت عاشقان

آیینهٔ چراغ به دست است شام ما

کس با دل‌گرفته چه صید آرزوکند

این غنچه وا شودکه‌گل افتد به دام ما

صد رنگ خون به جیب تأمل نهفته‌ایم

ضبط نفس چنو زخم دل‌ست التیام ما

همواری طبیعت پرکار روشن است

مستی نخوانده است‌کس از خط جام ما

در مکتب تسلسل عقلت نمی‌رسد

صد داستان به یک سخن ناتمام ما

معیار چارسوی دو عالم گرفته‌ایم

یک جنس نیست قابل سودای خام ما

گاهی دو همعنان سحر می‌توان گذشت

رنگ شکسته می‌کشد امشب زمام ما

چون سبحه اینقدر به چه امید می‌دود

دل در رکاب اشک چکیدن خرام ما

دیگر به الفت‌که توان چشم دوختن

در عالم رمی‌که نفس نیست رام ما

کو انفعال تا حق هستی اداکنیم

چون شمع بسته برعرقی چند وام ما

بیدل چو نقش پا زبنای ادب مپرس

پر سرنگون فتاده بلندی ز بام ما

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:26 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۴۸

داغ‌گل‌کرد بهار از اثر لالهٔ ما

سرمه‌گردید صدای جرس نالهٔ ما

محوجولان هوس‌گشت سروبرگ نمو

داشت پرگار هوا شعلهٔ جوالهٔ ما

چند چون چشم بتان قافله‌سالاری ناز

اثر روز سیاه است به دنبالهٔ ما

با همه جهل‌گر از زاهد ومکرش پرسی

سامری نیست فسون قابل‌گوسالهٔ ما

عاقبت همچو چنار از اثر دست دعا

آتش آورد برون زهدکهن سالهٔ ما

بر سیه‌بختی خود ناز دو عالم داریم

سایه دارد مژه‌ات بر سر بنگالهٔ ما

همچو شمع از چمن آیینه ساغر زده‌ایم

گر رسد رنگ به پرواز شود هالهٔ ما

آب باید شدن از خجلت اظهار آخر

عرقی هست‌گره در نظر ژالهٔ ما

درنه بیضهٔ افلاک شکافی بیدل

تا به‌کام تپشی بال‌کشد نالهٔ ما

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:26 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۴۷

می‌خورد خون نفس اندر دل غم پیشهٔ ما

جوهرتیغ بود خارو خس بیشهٔ ما

بس که چون شمع به غم نشوونما یافته‌ایم

شعله را موج طراوت شمرد ریشهٔ ما

سختی دهر ز صبر دل ما زنهاری‌ست

آب شد طاقت سنگ ازجگر شیشهٔ ما

قد خم‌گشه همان ناخن فرهاد غم است

سعی بیجاست به جز جان‌کنی ازتیشهٔ ما

شغل رسوایی و مستوری احوال بلاست

کاش آرایش بازار دهد پیشهٔ ما

شور زنجیر جنون از نفس ما پیداست

نکهت زلف‌که پیچیده بر اندیشهٔ ما

چشم امید نداریم زکشت دگران

دل ما دانهٔ ما، نالهٔ ما، ریشهٔ ما

خامشیها سبق مکتب بیتابی نیست

یک قلم ناله بود مشق نی پیشهٔ ما

نشئهٔ مشرب بیرنگی ازآن صافترست

که شود موج پری درّد ته شیشهٔ ما

بیدل از فطرت ما قصر معانی‌ست بلند

پایه دارد سخن ازکرسی اندیشهٔ ما

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:26 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها