0

غزلیات بیدل دهلوی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۷۲

نباشد یاد اسباب طرف وحشت‌گزینی را

شکست دامنم بر طاق نسیان ماند چینی را

ز احسان جفا تمهید گردون نیستم ایمن

که افغان‌کرد اگر برداشت از آهم حزینی را

محبت پیشه‌ای از نقش بی‌دردی تبراکن

همین داغ است اگر زیبنده باشد دلنشینی را

حسد تاکی تعصب چند اگر درد دلی داری

نیاز زاهدان بیخبرکن درد دینی را

درین‌گلشن چه لازم محو چندین رنگ وبوبودن

زمانی جلوهٔ آیینه‌کن خلوت‌گزینی را

در اقران می‌شود ممتاز هرکس فطرتی دارد

بلندی نشئهٔ صاحب دماغیهاست بینی را

شرر در سنگ برق خرمن مردم نمی‌گردد

مگراز چشمت آموزدکنون سحرآفرینی را

ز دل برگشته مژگانت تغافل بسته پیمانت

تبسم چیده دامانت بنازم نازنینی را

خروش ناتوانی می‌تراود از شکست من

زبان سرمه‌آلود است موی خویش چینی را

به‌کمتر سعی نقش از سنگ زایل می‌توان‌کردن

ولیکن چاره نتوان یافتن نقش جبینی را

نشاط اینجا بهار اینجا بهشت اینجا نگار اینجا

توکز خود غافلی صرف عدم‌کن دوربینی را

مجوتمکین عالی فطرت از دون همتان بیدل

ثبات رنگ انجم نیست‌گلهای زمینی را

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:23 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۱۰

به خیال چشم‌که می‌زند قدح جنون دل تنگ ما

که هزار میکده می‌دود به رکاب‌گردش رنگ ما

به حضور زاویهٔ عدم زده‌ایم بر در عافیت

که زمنت نفس‌کسی نگدازد آتش سنگ ما

به دل شکسته ازین چمن زده‌ایم بال‌گذشتنی

که شتاب اگرهمه خون شود نرسد به‌گرد درنگ ما

کسی از طبیعت منفعل به‌کدام شکوه طرف شود

نفس آبیار عرق مکن زحدیث غیرت جنگ ما

به‌فسون هستی بیخبر، زشکست شیشهٔ دل حذر

شب خون به‌خواب پری مبر ز فسانه‌های ترنگ ما

گهری زهر دو جهان‌گران‌، شده خاک نسبت جسم و جان

سبکیم ین همه‌کاین زمان به ترازو آمده سنگ ما

ز دل فسرده به ناله‌ای نرسید تاب وتب نفس

ببرید ناخن مطرب ازگره بریشم چنگ ما

سخن غرور جنون اثر، به زبان جرأت ماست تر

مژه بشکنی به ره نظر، پراگردهی به خدنگ ما

چه فسانهٔ ازل و ابد چه امل طرازی حرص وکد؟

به هزارسلسله می‌کشد سرطرة‌توزچنگ ما

ز غبار بیدل ناتوان دل نازکت نشودگران

که رود زیادتوخودبه خود چونفس زآینه زنگ ما

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:23 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۰۶

شور صد صحرا جنون‌گرد نمکدان شما

ای قیامث صبح‌خیز لعل خندان شما

چشم‌آهو حلقهٔ گرداب بحرحیرت است

درتماشای رم وحشی غزالان شما

عشرت‌ازرنگ‌است هرجاگل‌بساط‌آراشود

مفت جام مایه می‌گردد به دوران شما

از صدف ریزدگهر وزپسته مغزآید برون

چون شودگرم تکلم لعل خندان شما

از طراوتگاه عشرت نوبهار باغ ناز

باد چشم ما سفال جوش ریحان شما

بیش ازین نتوان به ابروی تغافل ساختن

شیشهٔ دل خاک‌شد در طاق نسیان شما

ما سیه‌بختان به نومیدی مهیا کرده‌ایم

یک چراغان‌!داغ دل دور از شبستان شما

بستر وبالین من‌عمریست قطع‌راحت است

بر دم شمشیر زد خوابم ز مژگان شما

نارسا افتاده‌ایم ای برق تازان همتی

تا غبار ما زند دستی به دامان شما

عالمی درحسرت وضع عبارت مرده است

معنی ماکیست تا فهمد ز دیوان شما

از غبار هردو عالم‌پاک بیرون جسته است

بیدل آواره یعنی خانه ویران شما

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:23 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۹۳

خارج آهنگی ندارد سبحه و زنار ما

می‌دود مرکز همان سر بر خط پرگار ما

از ادب‌پروردگان یاد تمکین توایم

موی چینی می‌فروشد ناله درکهسار ما

سعی ماچون شمع‌بیتاب هوای نیستی‌ست

تا پر رنگی‌ست ز خود می‌کند منقار ما

گرهمه‌مخمل شودخواب‌بهار اینجاتراست

سایهٔ گل پر عرق‌ریزست درگلزار ما

تا نگه رنگ تأمل باخت پروازیم و بس

چون سحر تاکی شودشبنم قفس بردارما

بوی‌گل مفت تأمل‌هاست‌گر وامی‌رسی

نبض‌واری در نفس پر می‌زند بیمار ما

ذره‌ایم از خجلت سامان موهومی مپرس

اندک هرچیز دارد خنده بر بسیار ما

شهرت‌رسوایی‌ماچون سحرپوشیده‌نیست

گل ز جیب چاک می‌بندند بر دستار ما

از ازل آشفتگی بنیاد تعمیر دلیم

موی‌مجنون چیدن است ز سایهٔ دیوارما

یأس پیری قطع‌کرد از ما امید زندگی

بسکه خم‌گشتیم افتاد از سر ما بار ما

همچوعکس آب تشویش ازبنای ما نرفت

مرتعش بوده‌ست‌گویی پنجهٔ معمار ما

در خور هرسطر بیدل باید ازخود رفتنی

جاده‌ها بسته‌ست بر سر قاصد از طومار ما

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:23 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۰۳

تا بوی‌گل به رنگ ندوزد لباس ما

عریان‌گذشت زین چمن امید ویاس ما

دل داشت دستگاه دو عالم ولی چه سود

با ما نساخت آینهٔ خودشناس ما

خاکی و سایه‌ای همه‌جا فرش کرده‌ایم

در خانه‌ای که نیست همین بس پلاس ما

آیینهٔ سراب خیالیم چاره نیست

چسزی نموده‌اند به چشم قیاس ما

یاران غنیمتیم به‌هم زین دو دم وقاق

ما شخص فرصتیم بدارند پاس ما

پهلو زدن ز پنبه برآتش قیامت است

هرخشک مغزنیست حریف مساس ما

غیرت نشان پلنگ سواد تجردیم

دل هم رمیده است ز ما از هراس ما

تکلیف بی‌نشانی عشق از هوس جداست

یارب قبول کس نشود التماس ما

از ششجهت ترانهٔ عنقا شنیدنی‌ست

کز بام و منظر دگر افتاد طاس ما

از شبنم سحر سبق شرم برده‌ایم

هستی عرق شد از نفس ناسپاس ما

آیینهٔ دلیم‌کدورت نصیب ماست

کز تاب فرصت نفس است اقتباس ما

مردیم وخاک ما به هواگرد می‌کند

بی‌ربطیی که داشت نرفت از حواس ما

جز زیر پا چو آبله خشتی نچید‌ه‌ایم

دیگرکدام قصر و چه طاق و اساس ما

خال زیاد فرض‌کن و نرد وهم باز

بر هیچ تخته‌ای نفتاده‌ست طاس ما

صد سال رفت تا به قد خم رسیده‌ایم

بیدل چه خوشه‌هاکه نشد نذر داس ما

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:23 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۱۳

هم آبله هم چشم پر آب است دل ما

پیمانهٔ صد رنگ شراب است دل ما

غافل نتوان بود ازین منتخب راز

هشدارکه یک نقطه‌کتاب است دل ما

باغی‌که بهارش همه سنگ است دل اوست

دشتی‌که غبارش همه آب است دل ما

ما خاک ز جا بردهٔ سیلاب جنونیم

سرمایهٔ صدخانه خراب است دل ما

پیراهن ما کسوت عریانی دریاست

یک پرده تنکتر ز حباب است دل ما

در بزم‌وصالت‌که حیا جام به‌دست است

گر آب شود بادهٔ ناب است دل ما

منظوربتان هرکه‌شود حسرتش از ماست

یار آینه می‌بیند وآب است دل ما

تا آینه باقی‌ست همان‌عکس جمال است

ای یأس خروشی‌که نقاب است دل ما

تا چشم‌گشودیم به خویش آینه دیدیم

دریاب‌که تعبیر چه خواب است دل ما

ای آه اثر باخته آتش نفسی چند

خون شوکه زدست توکباب است دل ما

یارب نکشد خجلت محرومی دیدار

عمری‌ست‌که آیینه خطاب است دل ما

آیینه همان چشمهٔ توفان خیالی‌ست

بیدل چه توان‌کرد سراب است دل ما

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:23 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۱۱

سلسلهٔ شوق‌کیست سر خط آهنگ ما

رشته به پا می‌پرد از رگ گل رنگ ما

نقد جهان فسوس سهل نباید شمرد

دل به‌گره بسته است آبله در چنگ ما

با همه افسردگی جوش شرار دلیم

خفته پریخانه‌ای در بغل سنگ ما

درتپش آباد دل قطع نفس می‌کنیم

نیست ز منزل برون جاده و فرسنگ ما

پردهٔ سازنفس سخت‌خموشی نواست

رشته مگر بگسلد تا دهد آهنگ ما

در قفس عافیت هرزه فسردیم حیف

شور شکستی نزدگل به سر رنگ ما

سعی‌گوهر برگرفت بار دل از دوش موج

آبله چشمی ندوخت بر قدم لنگ ما

عالم بی‌مطلبی عرصهٔ پرخاش کیست

نیست روان خون زخم جزعرق ازجنگ ما

رشتهٔ چندین امل یک‌گره آمد به‌عرض

بر دو جهان مهر زد یأس دل تنگ ما

بیدل از اقبال عجز درهمه جا چیده است

آبله و نقش پا افسر واورنگ ما

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:23 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۱۹

آنچه نذر درگه آوردیم ما

تحفه‌، شیئالله آوردیم ما

جان محزون پیشتاز عجز بود

آه بر لب هرگه آوردیم ما

خاک پست و دامن گردون بلند

عذر دست کوته آوردیم ما

آمدیم از عالم یکتا و لیک

عالمی را همره آوردیم ما

زین خروشی‌کز نفس انگیختیم

بر قیامت قهقه آوردیم ما

نفی ما، آیینهٔ اثبات اوست

گرکتان‌گم شد مه آوردیم ما

کبریاکم بود درتمهید عجز

تاگدا گفتی شه آوردیم ما

برگریبان ریختیم از شش جهت

زور یوسف بر چه آوردیم ما

بی‌گمان غیر از یکی نتوان شمرد

خواه یک خواهی ده آوردیم ما

چون نفس نرد خیالات دلیم

گاه بردیم وگه آوردیم ما

بیدلان یکسر نیاز الفتند

گر تو بپذیری ره آوردیم ما

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:24 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۰۱

چون صبح مجو طاقت آزارکس از ما

کم نیست‌که ما را به درآرد نفس ازما

ما قافلهٔ بی‌نفس موج سرابیم

چندین عدم آن‌سوست صدای جرس ازما

مردیم به ضبط نفس ولب نگشودیم

تا بوی تظلم نبرد دادرس از ما

عمری‌ست دراین انجمن ازضعف دوتاییم

خلخال رسانید به پای مگس از ما

همت نزندگل به سر ناز فضولی

رنگ آینه بشکست به روی هوس ازما

پر ناکس ازین مزرعهٔ یأس دمیدیم

بر چشم توقع مگذارید خس از ما

درگرد خیال تو سراغی است وگرنه

چیزی دگر از ما نتوان یافت پس از ما

رنگ آینهٔ الفت گل هیچ نپرداخت

قانع به دل چاک شد آخر قفس از ما

ما را ننشانیدکسی بر سر رهش

بیدل تو پذیری مگر این ملتمس از ما

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:24 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۰۵

ای جگرها داغدا‌ر شوق پیکان شما

چاکهای دل نیام تیغ مژگان شما

ازشکست‌کار هاآشفته‌حالان نسخه‌ای‌ست

دفتر آشوب یعنی سنبلستان شما

شعله‌درجانی‌که‌خاک حسرت‌دیدار نیست

خاک درچشمی‌که نتوان بود حیران شما

از هجوم اشک بر مژگان‌گهرها چیده‌ایم

در تمنای نثار لعل خندان شما

یارب‌ا‌ین‌خال است یاجوش لطافتهای‌حسن

می‌نماید دانه‌ای سیب زنخدان شما

تا قیامت جوهر وآیینه می‌جوشد به هم

از غبارم پاک نتوان کرد دامان شما

پیکر من ازگداز یأس شد آب و هنوز

موج می‌بالد زبان شکر احسان شما

کی بود یارب‌که در بزم تبسمهای ناز

چشم زخمم سرمه‌گیرد از نمکدان شما

یکسرموخالی از پروازشوخی نیست‌حسن

صد نگه خوابیده درتحریک مژگان شما

با شکست زلف نتوان اینقدر پرداختن

رنگ ما هم نسبتی دارد به پیمان شما

کوشش‌ما پای خواب‌آلودة دامان ماست

جز شما سر بر نیارد ازگریبان شما

بیدل آشفتهٔ ما بوی جمعیت نبرد

تا به‌کی در حلقهٔ زلف پریشان شما

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:24 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۰۸

ز فسانهٔ لب خامش‌که رسید مژده به‌گوش ما

که‌سخن‌گهر شد و زدگره به‌زبان سکته خروش ما

کله چه فتنه شکسته‌ای‌که ز حرف تیغ تبسمت

به سحر رسانده دماغ‌گل‌، لب زخم خنده فروش ما

نفس از ترانهٔ ساز دل چه فشاند بر سر انجمن

که صدای قلقل شیشه شد پری جنون‌زده هوش ما

به نگاه عبرتی آب ده زمآل جرات جستجو

که به چشمت آبنه می‌کشدکف پای آبله‌پوش ما

به جنونی از خم بیخودی زده‌ایم ساغر ما و من

که هزار صبح قیامت است وکفی ز مستی جوش ما

همه را ربوده ز دست خود اثر نوید رسیدنت

زوداع ما چه خبر دهد به دل شکسته سروش ما

تب شوق سجدهٔ نیستی چه‌فسون دمیده برانجمن

که چوشمع تاقدم ازجبین همه‌سر نشسته‌به‌دوش ما

ز نشاط محفل زندگی به چه نازد امشب منفعل

قدحی مگربه عرق زند ز خمار خجلت دوش ما

دگر از تعین خودسری چه‌کشیم زحمت سوختن

که فتاد برکف پاکنون نگه چراغ خموش ما

نرسید فطرت هیچکس به خیال بیدل و معنی‌اش

همه‌راست بیخبری و بس‌، چه‌شعور خلق و چه‌هوش ما

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:24 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۱۴

نشود جاه و حشم شهرت خام دل ما

این نگینها متراشید به نام دل ما

ذره‌ای نیست‌که بی‌شور قیامت یابند

طشت‌نه چرخ فتاده‌ست ز بام دل ما

نشئهٔ دورگرفتاری ما سخت رساست

حلقهٔ زلف‌که دارد خط جام دل ما

صبح هم با نفس ازخویش برون می‌آید

که رسانده‌ست بر افلاک پیام دل ما؟

عالمی را به درکعبهٔ تحقیق رساند

جرس قافلهٔ صبح خرام دل ما

برهمین آبله ختم است ره‌کعبه ودیر

کاش می‌کردکسی سیر مقام دل ما

به‌سخن‌کشف معمای عدم‌ممکن نیست

خامشی نیز نفهمیدکلام دل ما

رنگها داشت بهارمن وما لیک چه سود

گل این باغ نخندید به‌کام دل ما

انس جاوید دگر ازکه طمع باید داشت

دل ما نیز نشد آنهمه رام دل ما

داغ محرومی دیدار ز محفل رفتیم

برسانید به آیینه سلام دل ما

نام صیاد پرافشانی عنقا کافیست

غیر بیدل‌گرهی نیست به دام دل ما

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:24 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۲۹

چون نگاه از بس به ذوق جلوه همدوشیم ما

یک مژه تا واشود صد دشت آغوشیم ما

حیرت ما ازدرشتیهای وضع عالم است

دهرتاکهسار شد آیینه می‌جوشیم ما

شمع فانوس حباب از ما منورکرده‌اند

روشنی داریم چندانی‌که خاموشیم ما

چشم‌بند غفلت هستی تماشاکردنی‌ست

دهرشور محشرست وپنبه درگوشیم ما

ساز تشویش عدم از هستی ما می‌دمد

عافیت بی‌اضطرابی نیست تا هوشیم ما

شعله‌گر دارد مقام عافیت خاکسترست

به‌که طاقتها به دست عجزبفروشیم ما

آمد و رفت نفس پر بی‌سبب افتاده است

کیست تافهمدکه از بهر چه می‌کوشیم‌ما

زندگی تنها وبال ما نشد ز اقبال عجز

نیستی هم بارتکلیف است تا دوشیم ما

احتیاط ظاهر امواج عجز باطن است

بسکه می‌بالد شکست دل زره پوشیم ما

راه مقصد جزبه سعی ناله نتوان‌کرد طی

چون جرس‌بیدرد هم ای‌کاش‌بخروشیم‌ما

چون نگه صدمدعا ازعجز مابی‌پرده است

نیست‌فریادی به‌این شوخی‌که‌خاموشیم‌ما

یاد ما بیدل وداع وهم هستی‌کردن است

تا خیالی در نظر داری فراموشیم ما

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:24 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۲۵

صورت وهم به هستی متهم داریم ما

چون حباب آیینه بر طاق عدم داریم ما

محمل‌ماچون‌جرس دوش‌تپشهای‌دل‌است

شوق پندارد درین وادی قدم داریم ما

آنقدر فرصت‌کمین قطع الفتها نه‌ایم

عمر صبحیم از نفس تیغ دو دم داریم ما

می‌توان از پیکرما یک‌جهان محراب‌ریخت

همچوابرو هرسر مو وقف خم داریم ما

دل متاعی نیست‌کز دستش توان انداختن

گرهمه خون نقش بندد مغتنم داریم ما

شوخ چشمی رنج استسقاء ارباب حیاست

هرقدر نظاره می‌بالد ورم داریم ما

گر به‌خود سازدکسی سیر وسفر درکارنیست

اینکه هرسو می‌ر‌ویم‌از خویش رم داریم‌ما

رنگها دارد بهار عالم بیرنگ عشق

حسن اگر خوا‌هد دویی آیینه هم داریم ما

حیرت‌ما حسن‌را افسون مشق جلوه‌هاست

همچوآیینه بیاضی خوش قلم داریم ما

گر نباشد اشک‌، خجلت هم تلافی می‌کند

بهر عذر چشم تریک جبهه نم داریم ما

دیدهٔ‌حیران سراغ هرچه‌خواهی می‌دهد

خلقی از خود رفته و نقش قدم داریم ما

چند باید بود زحمت‌پرور ناز امید

بیدل از سامان نومیدی چه‌کم داریم ما

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:24 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۲۲

تا دربن‌گلزار چون شبنم‌گذر داریم ما

باده‌ای در جام عیش از چشم تر داریم ما

سهل نبود در محیط دهر پاس اعتبار

آبرویی چون‌گهر همراه سر داریم ما

چون صداهرچند در دام‌قس وامانده‌ایم

از شکست خاطر خود بال وپر داریم ما

کی به سیل‌گفتگو بنیاد ماگیرد خلل

کوه تمکین خانه‌ای ازگوش‌کر داریم ما

کس به‌تیغ سرکشی باما نمی‌گردد طرف

اززمینگیری چو نقش پا سپر داریم ما

شعلهٔ ما فال خاکستر زد و آسوده شد

ای هوس بگذر، سری درزیرپر داریم‌ما

رنگ‌ما از خاکساری برنمی‌دارد شکست

چون علم‌،‌گردی ز میدان ظفر داریم ما

از دل گرمی توان درکاینات آتش زدن

ساز چندین‌گلخنیم ویک شرر داریم ما

ناله‌را ای دل به‌بادغم مده‌این رشته‌ای‌ست

کزپی شیرازهٔ لخت جگر داریم ما

فتنه‌ها از دستگاه زندگی‌گل کردنی‌ست

از نفس‌، صبح قیامت در نظر داریم ما

می‌رسیم آخر همان تا نقش پای خود چوشمع

گر سراغ رنگهای رفته برداریم ما

بیدل اندر جلوه‌گاه چین ابروی کسی

کشتی نظاره در موج خطر داریم ما

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:24 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها