0

غزلیات بیدل دهلوی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۷۹

پیش توانگرمنشان‌، پهلوی لاغر مگشا

دست‌به‌هر دست‌مده‌، چشم به‌هردرمگشا

تا زیقینت به‌گمان‌، چشم نپوشند خسان

بند نقاب سحرت در صف شبپر مگشا

همت تمکین نظرت نیست کم ازموج‌گهر

جیب حیا تا ندری خاک شووپرمگشا

تا نفتد شمع صفت‌آتش‌ غارت به سرت

در بر محفل ز میانت‌کمر زر مگشا

آب رخ‌کس نرود جز به تقاضای هوس

شیشه تهی‌گیر ز می یا لب ساغر مگشا

گر به خود افتد نگهت‌، پشم نداردکلهت

ننگ‌کلی تا نکشی در همه جا سرمگشا

لب به‌هم آر از من وما، وعظ و بیان پرمسرا

پشت ورخ این دو ورق ته‌کن و دفتر مگشا

ماتم هم در نظر است انجمن عبرت ما

چشمی اگر بازکنی بی‌مژهٔ تر مگشا

ای نفست صبح ازل تا ابدت چیست جدل

یک‌سرت‌ز رشته‌بس‌است آن‌سر دیگرمگشا

بیدل از آیینهٔ ما غیر ادب‌گل نکند

خون تحیر به خیال از رگ جوهر مگشا

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:22 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۶۶

مآل‌کار نقصانهاست هر صاحب‌کمالی را

اگر ماهت‌کنند از دست نگذاری هلالی را

رمیدنها ز اوضاع جهان طرز دگر دارد

به‌وحشت پیش باید برد ازین صحرا غزالی را

به‌بقش نیک وبد روشندلان رادست رد نبود

کف آیینه می‌چیندگل بی‌انفعالی را

بساط گفتگو طی کن که در انجام کار آخر

به حکم خامشی پیچیدن است این فرش قالی را

وبال رنج پیری برنتابد صاحب جوهر

چنار آتش زند ناچار دلق کهنه‌سالی را

درین وادی‌که‌خاک است اعتبار جهل و دانشها

غباری بر هوادان قصر فطرتهای عالی را

به وحدتخانهٔ دل غیر دل چیزی نمی‌گنجد

براین آیینه جز تهمت مدان نقش مثالی را

اگر خرسندی دل آبیار مزرعت باشد

چوتخم آبله نشو ونماکن پایمالی را

به چنگ اغنیا دامان فقر آسان نمی‌افتد

که چینی خاک‌گردد تا شود قابل سفالی را

چه امکان است بیدل منعم از غفلت برون آید

هجوم خواب خرگوش است یکسر شیر قالی را

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:22 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۷۸

اگر مردی در تسلیم زن راه طلب مگشا

ز هر مو احتیاجت‌گرکند فریاد لب مگشا

خم شمشیر جرأت صرف ایجاد تواضع‌کن

به‌این‌ناخن همان جزعقدة چین‌غضب‌مگشا

خریداران همه سنگند معنیهای نازک را

زبان خواهی‌کشید اجناس بازار حلب مگشا

ز علم عزت و خواری به مجهولی قناعت‌کن

تسلی برنمی‌آید معمای سبب مگشا

به ننگ انفعالت رغبت دنیا نمی‌ارزد

زه بند قبایت بر فسون این جلب مگشا

عدم گفتن‌کفایت می‌کند تا آدم و حوا

دگر ای هرزه درس وهم طو‌مار نسب مگشا

بنای سرکشی چون اشک سرتا پا خلل دارد

علاج سیل آفت‌کن سربند ادب مگشا

ستم می‌پرورد آغوش گل از خار پروردن

زبانی راکزوکار درود آید به سب مگشا

حضور نورت از دقت نگاهی ننگ می‌دارد

به رنگ‌چشم خفاش این‌گره‌جز پیش شب مگشا

سبکروحی نیاید راست با وهم جسد بیدل

طلسم بیضه تا نشکسته‌ای بال طرب مگشا

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:22 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۸۷

حیرت حسنی است در طبع نگه پرورد ما

ششجهت آیینه بالدگر فشانی‌گرد ما

مفت موهومی‌ست‌گر ما نام هستی می‌بریم

چون سحرگرد نفس بوده‌ست ره‌آورد ما

ما به هستی از عدم پر بی‌بضاعت آمدیم

باختن رنگی ندارد در بساط نرد ما

یک تأمل چون نفس بر آینه پیچیده‌ایم

حیرت محضیم و بس‌گر واشکافی‌گرد ما

دفتر ما هرزه‌تازان سخت بی‌شیرازه است

کو حیا تا نم‌ کشد خاک بیابانگرد ما

چون سحر بیهوده‌از حسرت نفسها سوختیم

آتشی روشن نشدآخرزآه سردما

نسخهٔ وحشت سواد چشم آهو خواندهایم

گر سیه‌گردد سراپا نیست باطل فرد ما

شعله راخاکستر خودهم‌کم ازشمشیر نیست

به‌که‌گیرد عبرت از ما دشمن نامرد ما

چون جرس عمری تپیدیم وز هم نگداختیم

سخت جانی چند نالد بر دل بی‌درد ما

بیدل اقبال ضعیفیهای ما پوشیده نیست

آفتاب عالم عجزست رنگ زرد ما

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:22 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۶۴

جلوهٔ او داد فرمان نگاه آیینه را

هاله‌کرد آخربه روی همچوماه آیینه را

منع پرواز خیالت درکف تدبیر نیست

ناکجا جوهر نهد بر دیدگاه آیینه را

از شکست رنگ عجز اندود ماغافل مباش

بشکند تمثال ما طرف‌کلاه آیینه را

بسکه ما آزادگان را از تعلق وحشت است

عکس ما چون آب داند قعر چاه آیینه را

امیتاز جلوه از ما حیرت آغوشان مخواه

دورگرد دیده می‌باشد نگاه آیینه را

فرش‌نادانی‌ست هرجاآب‌ورنگ‌عشرتی‌ست

ساده‌لوحی داد عرض دستگاه آیینه را

گفتگو سیل بنای سینه صافی می‌شود

امتحانی می‌توان‌کردن به آه آیینه را

عرض هستی بر دل روشن غبار ماتم است

ازنفسها خانه می‌گردد سیاه آیینه را

این زمان ارباب جوهر دام تزویرند و بس

می‌توان دانست آب زیرکاه آیینه را

با صفای دل چه لازم اینقدر پرداختن

جلوه بی‌رنگی‌ست اینجانیست راه آیینه را

جز به جیب دل سراغ امن نتوان یافتن

چون نفس از هرزه‌گردی‌کن پناه آیینه را

بیدل اندر جلوه‌گاه حسن طاقت‌سوز اوست

جوهر حیرت زبان عذرخواه آیینه را

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:22 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۸۳

پرکرده جرو لایتجزاکتاب ما

در انتظار نقطه کم است انتخاب ما

هردم زدن به وهم دگر غوطه می‌زنیم

توفا‌ن ندارد افت موج سراب ما

گردی دگر بلند نمی‌گردد از نفس

تعمیر می‌رمد ز بنای خراب ما

فانوس جسم شمع هزار انجمن بلاست

مستی بروون شیشه ندارد شراب ما

ایجاد ظرف‌کم چقدر ننگ فطرت است

تر شد جبین بحرروضع حباب ما

قسمت ز تشنه‌گامی گوهرکباب شد

در بحر نیز دست زنم شست آ‌ب‌ما

بر ما ستیزه در حق خود ظلم‌کردن است

آتش، تأملی که نگرید کباب ما

صید افکن از غرور نگاهی نکرد حیف

شد خاک بر زمین سر دور از رکاب ما

صد دشت ماند ذرة ما آن سوی خیال

آه از سیاهیی که نکرد آفتاب ما

زین قیل و قال در نفس واپسین‌گم است

خاموشی که می‌دهد آخر جواب ما

آسوده‌ایم لیک همان پایمال وهم

مانند سایه زیر سیاهی است خواب ما

صد چرخ زد سپهر و زما نیستی نبرد

صفر دگرتونیزفرا برحساب ما

عمر شراروبرق به فرصت نمی‌کشد

بیدل گذشته‌گیر درنگ از شتاب ما

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:22 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۸۸

زگفت وگو نیامد صید جمعیت به بند ما

مگر ازسعی خاموشی نفس‌گیردکمندما

اگر از خاک‌ره تاسایه فرقی می‌توان کردن

جز این مقدار نتوان یافت از پست و بلند ما

ز سیر برق تازان شرر جولان چه می‌پرسی

که بود از خودگذشتن اولین‌گام سمند ما

توخواهی پردهرنگین‌سازخواهی‌چهره گلگون‌کن

به هرآتش‌که باشد سوختن دارد سپند ما

از آن چشم عتاب‌آلود ذوق زندگانی‌کو

غم بادام تلخی برد شیرینی ز قند ما

ز جوش باده می‌باید سراغ نشئه پرسیدن

همان‌نیرنگ بیچونی‌ست عرض چون و چندما

اگر تا صانع از مصنوع راهی می‌توان بردن

چرا دربند نقش ما نباشد نقشبند ما

چوشمع از جستجورفتیم تا سر منزل داغی

تلاش نقش پایی داشت شبگیر بلند ما

نگاه عبرتیم اما درین صحرای بیحاصل

حریف صیدگیرایی نمی‌گرددکمند ما

نگردد هیچ‌کافر محو افسون غلط بینی

غبار خویش شد در جلوه‌گاهت چشم‌بند ما

جهان توفان رنگ و دل همان مشتاق بیرنگی‌

چه سازد جلوه با آیینهٔ مشکل‌پسند ما

کمین ناله‌ای داریم درگرد عدم بیدل

ز خاکستر صدای رفته می‌جوید سپند ما

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:22 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۹۵

همه عمر با تو قدح زدیم و نرفت رنج خمارما

چه قیامتی‌که نمی‌رسی زکنار ما به‌کنار ما

چو غبار ناله به نیستان نزدیم‌گامی از امتحان

که ز خودگذشتن مانشد به‌هزارکوچه‌دچارما

چقدر ز خجلت مدعا زده‌ایم بر اثر غنا

که چورنگ دامن خاک‌هم نگرفت خون شکارما

همه‌را به‌عالم بخودی قدحی‌ست از می عافیت

سر و برگ‌گردش رنگ ببین چه خطی‌کشد به‌حصار ما

دل ناتوان به‌کجا برد الم تردد عاجزی

که چو سبحه هرقدم اوفتد به هزار آبله‌کار ما

به سواد نسخهٔ نیستی نرسید مشق تأملت

قلمی به خاک سیاه زن بنویس خط غبار ما

صف رنگ لاله بهم‌شکن‌، می جام‌گل به‌زمین فکن

به بهار دامن ناز زن ز حنای دست نگار ما

به رکاب عشرت پرفشان نزدیم دست تظلمی

به غبار می‌رود آرزو نکشیده دامن یار ما

نه به دامنی ز حیا رسد نه به دستگاه دعا رسد

چورسد به نسبت پا رسدکف دست آبله‌دار ما

چو خوش است عمر سبک عنان‌گذرد ز ما و من آنچنان

که چو صبح در دم امتحان نفتد بر آینه بار ما

چمن طبیعت بیدلم ادب آبیار شکفتگی

زده است ساغررنگ وبو به دماغ غنچه بهار ما

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:22 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۹۹

چه‌ممکن است‌که راحت سری برآورد از ما

مگر نفس رود و دیگری برآورد از ما

به عرصهٔ دو نفس انقلاب فرصت هستی

گمان نبودکه دل لشکری برآورد از ما

چو رنگ عهدهٔ ناموس وحشتیم به‌گردن

ز خوبش هرکه برآید پری برآورد از ما

شرارکاغذ اگر در خیال بال گشاید

جنون به حکم وفا مجمری برآورد ازما

دماغ ما سر غواصی محیط ندارد

بس است ضبط نفس‌گوهری برآورد از ما

فلک ز صبح قیامت فکنده شور به عالم

مباد پنبهٔ گوش‌کری برآورد از ما

فسرده‌ایم به زندان عقل چاره محال است

جنون مگرکه قیامت‌گری برآورد از ما

به رنگ غنچه نداریم برگ عشرت دیگر

شکست شیشه مگر ساغری برآورد از ما

بهار بیخودی افسوس گل نکرد زمانی

که رنگ رفته چمن پیکری برآورد از ما

در انتظار رهایی نشسته‌ایم که شاید

به روی ما مژه بستن دری برآورد ازما

چو بیدلیم همه ناگزیر نامه سیاهی

جبین مگربه عرق‌کوثری برآورد ازما

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:23 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۹۰

لغزشی خورده ز پا تا سر ما

خنده دارد خط بی‌مسطر ما

ذره پر منفعل اظهار است

کو هیولا وکجا پیکر ما

می‌نهد بر خط زنهار انگشت

موی چینی زتن لاغرما

خنده زن شمع ازبن بزم‌گذشت

گل بچینید ز خاکستر ما

جهد ازآیینهٔ ما زنگ نبرد

منفعل شدکف روشنگر ما

خواب ما زبر سیاهی ببالد

سایه افکند به سر بستر ما

عمرها شدکه عرق می‌گرییم

شرم حسنی است به چشم‌ترما

حیف همت‌که زمانی چوحباب

صدف بحر نشدگوهر ما

چهرهٔ زرد، شکنها اندوخت

سکه زد ضعف‌کنون بر زرما

عجز طومار طلبها طی‌کرد

مهر شد آبله بر دفتر ما

شمع حرمانکدهٔ بیکسی‌ام

پا مگر دست نهد برسرما

رنگ پرواز ندیدیم به خواب

بالش نازکه دارد پر ما

علت بی‌بصری را چه علاج

نگهی داشت تغافلگر ما

نیست پیراهن دیگر بیدل

غیر عریانی ما در بر ما

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:23 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۸۵

آن پری‌گویند شب خندید بر فریاد ما

ای فراموشی تو شاید داده باشی‌!یاد ما

بس‌که در پروازگرد جستجوها ریختیم

گشت زیر بال پنهان خانهٔ صیاد ما

جان‌کنی‌ها در قفای آرزو پر می‌فشاند

با شرار تیشه رفت از بیستون فرهاد ما

ازعدم ناجسته‌کرکرده‌ست‌گوش عالمی

شور نشنیدن صدای بیضهٔ فولاد ما

چشم‌باید بست وگلگشت حضورشرم‌کرد

غنچه می‌خندد بهار عالم ایجاد ما

شمع‌سان عمریست احرام‌گدازی بسته‌ایم

نیست درپهلو به غیر از پهلوی مازاد ما

خجلت تصویر عنقا تاکجا بایدکشید

با صدف‌گم‌گشت رنگ خامهٔ بهزاد ما

نقش پا در هیچ صورت پایهٔ عزت ندید

سایه هم خشت هوس‌کم چید بربنیاد ما

باهمه‌کثرت شماری غیر وحدت باطلست

یک یک آمد بر زبان از صدهزار اعداد ما

هیچ‌کس برشمع درآتش زدن رحمی نکرد

از ازل بر حال ما می‌گرید استعداد ما

پاس اسرار محبت داشتن آسان نبود

گنج ویران‌کرد بیدل خانهٔ آباد ما

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:23 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۸۰

در بی‌زری ز جبههٔ اخلاق چین‌گشا

هرچند آستین‌گره آرد جبین‌گشا

از سایلان‌، دریغ نشاید تبسمت

گیرم‌کفت تهی‌ست‌، لب آفرین‌گشا

آب حیات جوی جسد جوهر سخاست

راه تراوشی چو ظروف‌گلین‌گشا

منعم اگر به تنگی خلق است نا زجاه

چین‌دارتر ز نقش نگین آستین‌گشا

گر لذت از مآل حلاوت نبرده‌ای

باری ز اشک شمع سر انگبین‌گشا

افسانه‌های بیژن و رستم به طاق نه

گر مرد قدرتی دلت از بندکین‌گشا

حیف است طبع مرد زغیبت قفا خورد

یاران حذرکنید ز حیز سرین گشا

باغ و بهار بستهٔ سیر تغافلی‌ست

مژگان به هم نه و نظر دوربین‌گشا

ازنقب سنگ‌، نقش نگین فتح باب یافت

ای نامجوتو هم ره زبرزمین‌گشا

تحقیق هر قدر دهدت مهلت نفس

گوهر به سوزن نگه واپسین‌گشا

بیدل به‌هرچه عزم‌کنی وصل مقصد است

اینجا نشانه‌هاست‌، تو شست ازکمین‌گشا

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:23 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۹۷

رنگ شوخی نیست درطبع ادب تخمیر ما

حلقه می‌سازد صدا را نسبت زنجیر ما

مزرع بیحاصل جسم آبیار عیش نیست

ناله بایدکاشتن در خاک دامنگیر ما

بی‌سبب چون سایه پامال دوعالم عبرتیم

خواب‌کوتا مخملی بافد به خود تعبیر ما

نسخهٔ جمعیت‌دل‌گر به‌این آشفتگی‌ست

نیست ممکن لب به هم آوردن ازتقریر ما

سطری ازمشق دبستان جنون آشفته نیست

بر خط پرگار نازد حلقهٔ زنجیر ما

صبح از وهم‌نفس‌گر بگذردشبنم‌کجاست

غیر شرم اعتبار، آبی ندارد شیر ما

آخر از ناراستی با دورگردون ساختیم

بسکه‌کج بود، ازکمان بیرون نیامد تیر ما

آرزوها در طلسم لاغری می‌پرورد

خانهٔ صیاد یعنی پهلوی نخجیر ما

انتظار رنگهای رفته می‌باید کشید

خامهٔ نقاش مژگان ریخت درتصویر ما

حسرت‌منزل‌جنون‌ایجادچندین‌جستجوست

شام‌گردد صبح تاکوته شود شبگیر ما

در بنای رنگ‌ماگردشکست‌امروز نیست

ابروی معمار چینی داشت در تعمیر ما

عبرت انشابود بیدل نسخهٔ ایجادشمع

از جبین بر نقش پا زد سر خط تقدیر ما

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:23 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۹۸

نغمه رنگ افتاده نقش بی‌نشان تأثیر ما

مطربی کوکز سر ناخن‌کشد تصویر ما

سرمه تفسیر حیا عنوان‌کتاب عبرتیم

تهمت تقریرنتوان بست برتحریر ما

قبل و بعد عالم تجدید، تجدید است و بس

نیست تقدیمی‌که بیشی جوید ازتأخیر ما

از شرار سنگ نتوان بست نام روشنی

رنگ شب درد چراغ خانهٔ دلگیر ما

ای فلک بر آه ما چندین میفشان دست رد

کزکمانت ناگهان زه بگسلاند تیر ما

از خروش آباد توفان جنون جو‌شیده‌ایم

بی‌صدا نقاش هم مشکل‌کشد زنجیر ما

شرم هستی عالمی را در عرق خوابانده است

یک‌گره دارد چو شبنم رشتهٔ تسخیر ما

از طلسم خاک اگرگردی دمد افشانده‌گیر

کرد پیش از خواب دیدن خواب ما تعبیر ما

پای در دامان ناز از خویش می‌باید رمید

سایهٔ مژگان صیادی‌ست بر نخجیر ما

خاک بی‌آبیم امّا شرم معمار قضا

تا نمی در جبهه دارد نیست بی‌تعمیر ما

کشتهٔ خاصیت شمشیر بیداد توایم

رنگ‌تا باقی‌ست خون می‌ریزد ازتصویر ما

بیدل افلاس آبروی مرد می‌ریزد به خاک

بی‌نیامی برد آخر جوهر از شمشیر ما

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:23 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۶۵

گه ازموی میان شهرت دهد نازک خیالی را

گهی از چین ابرو سکته خواند بیت‌عالی را

زبان حال خط دارد حدیث شکر لعلش

ازین‌طوطی توان‌آموختن شیرین‌مقالی را

ز نیرنگ حجابش غافلم لیک اینقدر دانم

که‌برق جلوه خواهد ساخت‌فانوس خیالی را

نسیم دامن اوگر وزد گاه خرامیدن

سحر بی‌پرده‌گردد غنچهٔ تصویر قالی را

خیالی از دهان او نشانم می‌دهد اما

همان حکم عدم باشد اثرهای خیالی را

به‌هر نظاره حسنش شوخی رنگ دگردارد

تصور چون توان‌کردن جمال بی‌مثالی را

دل از خود می‌رود بگذارتا مست فغان باشد

جرس آخر به منزل می‌کندکم هرزه نالی را

قناعت پیشه‌ای هشدارکاین حرص غنادشمن

کمینگاه هوسها کرده وضع بی‌سؤالی را

حباب باد پیمای تو وهمی در قفس دارد

توشمع هستی اندیشیده‌ای‌فانوس خالی را

همه‌گر عکس آفاق است در آیینه جا دارد

بنازم دستگاه عالم بی‌انفعالی را

نیابی غیر شک از پرده‌های چشم ما بیدل

حریر ما به دل دارد هوای برشکالی را

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:23 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها