0

غزلیات اوحدی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۵۷۲

زلف تو اگر به تاب می‌بینم

دل ز آتش غم کباب می‌بینم

این جور، که بر دلم پسندیدی

ظلمیست که بر خراب می‌بینم

در دیدهٔ‌خود خیال رخسارت

چون عکس قمر در آب می‌بینم

این شیوهٔ چشمهای بی‌خوابت

گویی که: مگر به خواب می‌بینم

روی تو کشد مرا و این معنی

از دور چو آفتاب می‌بینم

هجر تو و مرگ اوحدی را من

«من ذلک» یک حساب می‌بینم

هر چیز که آن خطاست در عالم

چون از تو بود، صواب می‌بینم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 30 بهمن 1394  9:44 AM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۵۷۳

مشتاق یارم و به در یار می‌روم

دلدارم اوست، در پی دلدار می‌روم

تا بینم آفتاب رخ او ز روزنی

مانند سایه بر در و دیوار می‌روم

او در میان دایرهٔ خانه نقطه‌وار

من گرد خط کوچه چو پرگار می‌روم

صدبار چون خلیل مرا سوختند وباز

همچون کلیم در پی دیدار می‌روم

دوشم نشان دوست به بازار داده‌اند

عیبم مکن که بر سر بازار می‌روم

با یادش ار برهنه به خارم برآورند

گویی که: بر حریر، نه بر خار می‌روم

با صوفیان صومعه احوال من بگوی

کز خانقاه بر در خمار می‌روم

از گردنم حمایل تسبیح برگشای

امشب که من به بستن زنار می‌روم

گویی: دلیل چیست که خود شربتی نساخت؟

از پیش این طبیب، که بیمار می‌روم

بیچاره شد ز چارهٔ کار من اوحدی

زانش وداع کردم و ناچار می‌روم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 30 بهمن 1394  9:44 AM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۵۷۴

به پیشگاه قبول ار چه کم دهد راهم

هنوز دولت آن آستانه می‌خواهم

گرم کند ز جفا همچو ریسمان باریک

از آنچه هست سر سوزنی نمی‌کاهم

دلم ز مهر رخش نیم ذره کم نکند

اگر ز طیره کند همچو سایه در چاهم

اگر به آب وصالش طمع کند غیری

من آن طمع نپسندم، که خاک درگاهم

بر آه سینهٔ من دشمنان ببخشیدند

به گوش دوست، همانا، نمی‌رسد آهم

گر او به کار من خسته التفات کند

چه التفات نماید به دولت و جاهم؟

به طوع حلقهٔ مهرش کشیده‌ام در گوش

حسود بین که: جدا می‌کند به اکراهم

اگر تو عزم سفر داری، اوحدی، امروز

مرا بهل، که گرفتار مهر آن ماهم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 30 بهمن 1394  9:44 AM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۵۷۵

گر ز من جان طلبد دوست، روانی بدهم

پیش جانان نبود حیف؟ که جانی بدهم

غلطم، چیست سر و جان و دل و دین و درم؟

زشت باشد که چنین‌ها به چنانی بدهم

دل تنگم، که ازین پیش به هر کس رفتی

بعد ازینش به چنان تنگ دهانی بدهم

جان، که نقدست، بدو بخشم، اگر صبر کند

از برای دل گم گشته ضمانی بدهم

ای که از دست بدادی به سر موی مرا

کافرم، گر سر مویت به جهانی بدهم

اگر آن غمزه و ابرو بفروشی روزی

هر چه دارم به چنان تیر و کمانی بدهم

اوحدی در هوس آن دهن تنگ بسوخت

وز دهانش نتوانم که نشانی بدهم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 30 بهمن 1394  9:44 AM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۵۷۶

تا کی به در تو سوکوار آیم؟

در کوی تو مستمند و زار آیم؟

گر کار مرا تو غم رسی روزی

غم نیست، که عاقبت به کار آیم

وقتی که ز کشتگان خود پرسی

اول منم آنکه در شمار آیم

چون دست برآوری به خون ریزی

هم من باشم که: پایدار آیم

روزی اگرم تو یار خود خوانی

دانم به یقین که: بختیار آیم

هم پیش تو بگذرم به دزدیده

گر نتوانم که آشکار آیم

مگذار مرا چو اوحدی تنها

زنهار! که من به زینهار آیم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 30 بهمن 1394  9:44 AM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۵۷۷

گر یار شوی با من، در عهد تو یار آیم

ور زانکه نگه داری، روزیت به کار آیم

ای پردهٔ عار خود و ندر دم مار خود

تا غرهٔ خود باشی، مشنو که به کار آیم

من دولت بیدارم، کز بهر سحر خیزان

در ظلمت شب پویم، با نور نهار آیم

روزم نتوان دیدن، زیرا که به گردیدن

با چتر و علم باشم؛ با گرد و غبار آیم

سلطان جمالم من، فرخنده هلالم من

آگاه به بالم من، ناگاه به بار آیم

گر جامه دراندازی وز جسم برون تازی

در جسم تو جان گردم، در پود تو تار آیم

در منظر خوبان تو آن روز تماشا کن

کز منظرهٔ ایشان بر برج حصار آیم

سر جملهٔ اعدادم، نه زایم و نه زادم

هر جا که کنی یادم، در صدر شمار آیم

گه نام و لقب جویم، تا در بن چاه افتم

گه کنیت خود گویم، تا بر سر دار آیم

رازم بندانی تو، ضبطم نتوانی تو

روزیم یکی بینی، یک روز هزار آیم

نی چونم و نی چندم، هم زهرم و هم قندم

گاه از لب گل خندم، گه بر سر خار آیم

گاه از پی یک رنگی، با مطرب و با چنگی

اسلام بر افگنده، در شهر تتار آیم

اینست قرار من: کز غیر نماند کس

چون غیر فنا گردد، آنگه به قرار آیم

با جمله درین آبم، خفتند و نه در خوابم

تا غرقه شوند اینها، پس من به کنار آیم

ز آهاد بپرهیزم، در اوحدی آویزم

خود مشغله انگیزم، خود مشعله‌دار آیم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 30 بهمن 1394  9:44 AM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۵۸۰

ما تا جمال آن رخ گلرنگ دیده‌ایم

همچون دهان او دل خود تنگ دیده‌ایم

بیرون شد اختیار دل و دین ز چنگ ما

تا ساغر شراب و دف و چنگ دیده‌ایم

آن دل، که دلبران جهانش نیافتند

زان زلفهای تافته آونگ دیده‌ایم

چنگ حسود ما چه گریبان که پاره کرد

زین دامن مراد که در چنگ دیده‌ایم

فرسنگ را شمار جدا کن ز راه ما

زیرا که راه او نه به فرسنگ دیده‌ایم

راهی که نیست بر در او، سهو یافته

پایی که نیست بر پی او، لنگ دیده‌ایم

از قول اوحدی منگر، کین ترانها

یکسر درین نوای خوش آهنگ دیده‌ایم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 30 بهمن 1394  9:45 AM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۵۸۱

ما نور چشم مادر این خاک تیره‌ایم

آبای انجم فلکی را نبیره‌ایم

هر نقد را که از ازل آمد به کام گیر

هر فیض را که تا ابد آمد پذیره‌ایم

در پنج رکن متفق‌الاصل چاره‌گر

بر چار سکن متفق‌الفرع چیره‌ایم

مستوفیان مال بقا را خزینه‌دار

قانونیان طب بقا را ذخیره‌ایم

ای مدعی، مکن تو ندانسته طرح ما

که اکسیر و اصلان قدم را خمیره‌ایم

گر کرده‌ای تجارت هندوستان عشق

دانی که: ما متاع کدامین جزیره‌ایم؟

از اتفاق غیبت ده روزه باک نیست

کانجا ز حاضران بزرگ حظیره‌ایم

آنجا مکرمیم چو سقلاب و زنجبیل

هر چند در دیار تو کرمان و زیره‌ایم

لاف « بلی» زدیم وز روز الست باز

بر یک نهاد و یک صفت و یک و تیره‌ایم

ما را ز شهر تا که برون برده‌اند رخت

گه خواجه‌ایم در ده و گاهی امیره‌ایم

دوری ز کوی دوست گناهی کبیره بود

اکنون به شست و شوی گناه کبیره‌ایم

روزی به چرخ جوش برآرد فقاع جان

زین خم سر گرفته، که در وی چو شیره‌ایم

با اوحدی معاشرت روح قدسیان

نشگفت ازان، که ما همه از یک عشیره‌ایم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 30 بهمن 1394  9:45 AM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۵۷۹

چون ساعدت مساعد آنست رشته‌ایم

در خون خود، که عاشق آن دست گشته‌ایم

در خاک کوی خود دل ما را بجوی نیک

کو را به آب دیدهٔ خونین سرشته‌ایم

گرمان بخوان وصل نخوانی شبی، بخوان

خط به خون که روز فراقت نبشته‌ایم

بی‌خار محنتی نگذارد زمین دل

تخم محبت تو، که در سینه کشته‌ایم

تا دفتر خیال تو در پیش چشم ماست

طومار فکر این دگران در نوشته‌ایم

ما را مبصران به نزاری ز موی تو

فرقی نمی‌کنند، که باریک رشته‌ایم

بگذاشتیم قصه، تمنای ما ز تو

کمتر ز بوسه‌ای نبود، گر فرشته‌ایم

دل بسته‌ایم، در سر زلف تو گر چه خلق

پنداشتند کز سر آن در گذشته‌ایم

وقتی ز اوحدی اثری بود پیش ما

اکنون ز اوحدی اثری هم نهشته‌ایم

با ما رقیب سرد تو گر گرمییی کند

از دودمان چه غم؟ که به آتش سرشته‌ایم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 30 بهمن 1394  9:45 AM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۵۸۲

باز قلندر شدیم، خانه بر انداختیم

عشق نوایی بزد، خرقه در انداختیم

شعله که در سینه بود سوز به دل باز داد

مهر که با زهره بود بر قمر انداختیم

عقل ریا پیشه را خوار بهشتیم زود

نفس بداندیش را در سقر انداختیم

گرک هوس را به عنف دست ببستیم و دم

مرغ هوا را به زجر بال و پر انداختیم

معنی بی‌اصل را نقش بشستیم پاک

صورت ناجنس را از نظر انداختیم

در دل ما هر چه بود، جز هوس و یاد حق

این بستردیم پاک، آن به در انداختیم

زود به خسرو بر این قصهٔ شیرین، که ما:

زحمت فرهاد را از کمر انداختیم

از گل بستان وصل یک دو سه دامن بیار

کان علف تلخ را پیش خر انداختیم

زقهٔ یک مرغ بود، طعمهٔ یک مور گشت

هر چه به ایام بر یک دگر انداختیم

ای که به تشویش ما دست برآورده‌ای

تیغ چرا میکشی؟ چون سپر انداختیم

یاد سپاهان میار، هیچ، که ما سرمه‌وار

خاک درش، اوحدی، در بصر انداختیم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 30 بهمن 1394  9:45 AM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۵۸۳

بندهٔ عشقیم و سالهاست که هستیم

ورزش عشق تو کار ماست، که مستیم

بس بدویدیم در به در ز پی تو

چون که نشان تو یافتیم نشستیم

باز دل ما بزیر پای غم تو

بام لگدکوب شد که خانهٔ پستیم

کار نداریم جز خیال تو، گر چه

مدعیان را خیال بود که: جستیم

در دل ما هر کس آمدی و نشستی

دل به تو پرداختیم وز همه رستیم

طوق تو بر گردنیم و داغ تو بر دل

بند تو بر پای و باد توبه به دستیم

زهر، که در کام عشق بود، چشیدیم

شیشه، که در بار عقل بود، شکستیم

گاه به دست تو همچو مرغ گرفتار

گاه به دام تو همچو ماهی شستیم

سر «نعم» در دهان ز روز نخستین

راز «بلی» در زبان ز روز الستیم

گر ز کمرمان بیفگنند چو فرهاد

باز نخواهد شد آن کمر که ببستیم

اوحدی، اینجا بتان پرند ولیکن

کفر بود، گر به جز یکی بپرستیم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 30 بهمن 1394  9:45 AM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۵۸۵

امروز عید ماست، که قربان او شدیم

اکنون شویم شاه، که دربان او شدیم

چندان غریب نیست که باشد غریب‌دار

این سرو ماه چهره، که مهمان او شدیم

ای بادصبح، بگذر و از ما سلام کن

بر روضه‌ای، که عاشق رضوان او شدیم

فرخنده یوسفیست، که زندان اوست دل

زیبا محمدیست، که سلمان او شدیم

این خواجه از کجاست؟ که «طوعا و رغبة»

بی‌کره و جبر بندهٔ فرمان او شدیم

تا ما گدای آن رخ و درویش آن دریم

ننشست خسروی، که ز سلطان او شدیم

گفتم: ز درد عشق تو شد اوحدی هلاک

گفتا: چه غم ز درد؟ که درمان او شدیم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 30 بهمن 1394  9:45 AM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۵۸۴

آن پرده برانداز، که ما نور پرستیم

مستور چرایی؟ چو نه مستورپرستیم

غیری اگر آن روی به دوری بپرستید

ما صبر نداریم که از دور پرستیم

خلق از هوس حور طلب گار بهشتند

وانگاه بهشتی تو، که ما حور پرستیم

ما را غرض از دیدن خوبان صفت تست

گر بهر تجلی بود، ار طور پرستیم

روشن به چراغی شده هر خانه که بینی

ما نور تو بینیم و همان نور پرستیم

زان خرمگسان دور، که ما نوش لبت را

زنار فرو بسته چو زنبور پرستیم

کوته نظران روی به گلزار نهادند

ماییم که آن نرگس مخمور پرستیم

با هجر تو ممکن نشد اندیشهٔ شادی

کین ماتم از آن نیست که ما سور پرستیم

اصحاب ضلال از بت و از خشت چه بینند؟

در صدر نشین، تا بت مشهور پرستیم

گر کفر بود کشتن نفسی، به حقیقت

ما نفس کشان کافر کافور پرستیم

امروز که گشت اوحدی از هجر تو رنجور

بیرون نتوان رفت، که رنجور پرستیم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 30 بهمن 1394  9:45 AM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۵۸۶

ما چشم جهانیم، که این راز بدیدیم

پوشیده رخ آن بت طناز بدیدیم

هم صورت او از همه نقشی بشنیدیم

هم لهجهٔ او در همه آواز بدیدیم

آن قامت و بالا، که به جز ناز ندانست

بی‌عشوه خرامان شد و بی‌ناز بدیدیم

پیش از زحل و زهره و برجیس بگفتیم

ما طلعت خورشید یک انداز بدیدیم

چون شمع به یک لمعه گران نور نمودیم

صد بار زبان در دهن گاز بدیدیم

تا گشت وجود و عدم ما متساوی

او را ز وجود همه ممتاز بدیدیم

زین کهنه قفس باز نگردیم و ز بندش

تا سوی فلک فرصت پرواز بدیدیم

یاران قدیمی، که ز ما روی نهفتند

چون پرده تنک شد همه را باز بدیدیم

سازیست بزرگ این تن و ما کوشش بسیار

کریدم که ماهیت این ساز بدیدیم

از عجز بدین در ننهادست کسی پای

ما سر بنهادیم چو اعجاز بدیدیم

دوش اوحدی از واقعه ما را خبری داد

هم شکر که یک واقعه پرداز بدیدیم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 30 بهمن 1394  9:45 AM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۵۷۸

تا بر آن عارض زیبا نظر انداخته‌ایم

خانهٔ عقل به یک بار برانداخته‌ایم

بر دل ما دگر آن یار کمان ابرو تیر

گو: مینداز، که ما خود سپر انداخته‌ایم

هیچ شک نیست که: روزی اثری خواهد کرد

تیر آهی که به وقت سحر انداخته‌ایم

ای که قصد سر ما داری، اگر لایق تست

بپذیرش، که به پای تو در انداخته‌ایم

به جفا از در خود دور مگردان ما را

تا بجوییم دلی را که در انداخته‌ایم

قدر خاک درت اینها چه شناسند؟ که آن

توتیاییست که ما در بصر انداخته‌ایم

اوحدی راز خود از خلق نمی‌پوشاند

گو: ببینید که: ما پرده در انداخته‌ایم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 30 بهمن 1394  9:45 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها