0

غزلیات اوحدی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۵۴۵

وه! که امروز چه آشفته و بی‌خویشتنم

دشمنم باد بدین شیوه که امروز منم

شد چو مویی تنم از غصهٔ نادیدن تو

رحمتی کن، که ز هجر تو چو موییست تنم

اثری نیست درین پیرهن از هستی من

وین تو باور نکنی، تا نکنی پیرهنم

دهنت دیدم و تنگ شکرم یاد آمد

سخنی گفتی و از یاد برفت آن سخنم

از دهان تو چو خواهم که حدیثی گویم

یاوه گردد سخن از نازکی اندر دهنم

گر بمیرم من و آیی به نمازم بیرون

تا لب گور به ده جای بسوزد کفنم

آتش عشق تو از سینهٔ من ننشیند

مگر آن روز که در خاک نشانی بدنم

خلق گویند: برو توبه کن از شیوهٔ عشق

می‌کنم توبه ولی بار دگر می‌شکنم

گر زند بر جگرم چشم تو هر دم تیری

اوحدی نیستم، ار پیش رخت دم بزنم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 30 بهمن 1394  9:34 AM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۵۳۶

سخن بگوی چو من در سخن نمی‌باشم

که در حضور تو با خویشتن نمی‌باشم

چو بوی پیرهنت بشنوم ز خود بروم

چنان که گویی در پیرهن نمی‌باشم

به وقت دیدنت ار در دعا کنم تقصیر

ز من مگیر، که آن لحظه من نمی‌باشم

مرا اگر چه بسی عیب هست، شکر کنم

که در وفا چو تو پیمان‌شکن نمی‌باشم

دلم به شکل دهان تو زان سبب تنگست

که هیچ بی‌سخن آن دهن نمی‌باشم

من از برای تو گشتم مقیم، تا دانی

که بر گزاف درین انجمن نمی‌باشم

به روز مردنم ار با جنازه خواهی بود

در انتظار حنوط و کفن نمی‌باشم

برای مصلحت ار گفتم: از تو سیر شدم

از آن مرنج، که بر یک سخن نمی‌باشم

اگر تو قصد تن و جان اوحدی داری

بیا، که زنده بدین جان و تن نمی‌باشم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 30 بهمن 1394  9:34 AM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۵۴۷

درهجر تو درمان دل خسته ندانم

زان پیش که روزی به غمت می‌گذرانم

گفتی که: به وصلم برسی زود، مخور غم

آری، برسم، گر ز غمت زنده بمانم

بر من ز دلست این همه، کو قوت پایی؟

تا دل بتو بگذارم و خود را برهانم

جانا، چو به نقد از بر من دل بربودی

همنقد بده بوسه، که من وعده ندانم

دیدی که: چو دادم دل خود را بتو آسان

بگذشتی و بگذاشتی از پی نگرانم؟

جان از کف اندوه تو آسان نتوان برد

اینست که از روی تو دوری نتوانم

دی با من آسوده دلی دیدی و دینی

امروز نگه کن که: نه اینست و نه آنم

ای مسکن من خاک درت، بر من مسکین

بیداد مکن پر، که جوانی و جوانم

از پای دلم اوحدی ار دست بدارد

خود را به سر کوی تو روزی برسانم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 30 بهمن 1394  9:34 AM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۵۴۸

دلم زندان عشق تست و زندانی درو جانم

چو زندانی شدم،دیگر چه میخواهی؟ مرنجانم

مرا خوان، ای پریچهره، که گر صدبار در روزی

سگم خوانی دعا گویم، بدم گویی ثنا خوانم

گر امیدی که من دارم روا گردد ز وصل تو

به دربانیت بنشینم، به سلطانیت بنشانم

مرا از روی خود دوری چه فرمایی و مهجوری؟

اگر حکمی کنی بر من، به چیزی کن که بتوانم

دلم بردی و میدانم که: پیش تست و میدانی

تو هم لیکن نمیگویی، که میگویی: نمی‌دانم

مرا دیوانه میدارد سر زلف پریرویی

که گر با من در آرد سر، کند حالی سلیمانم

ازین اندیشه در دامن کشیدم پای صد نوبت

اگر یاد سر زلفش نمی‌گیرد گریبانم

نگارینا، چرا کردی تو با همچون منی سختی؟

که اندر عهد خود هرگز ندیدی سست پیمانم

به هر حکمی که فرمایی، مکن تقصیر، کز خوبان

ترا بر اوحدی حکمست و من هم بنده فرمانم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 30 بهمن 1394  9:34 AM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۵۴۱

ای چاه زنخدانت زندان دل ریشم

از نوش دهان تو چندین چه زنی نیشم؟

گر زانکه سری دارم در پای تو، ای دلبر

کس را چه سخن با من؟ من مرد سر خویشم

پیش تو کشم هر دم دست و کف محتاجی

ای محتشم کوچه، دریاب، که درویشم

گاهم سگ درخوانی، گه ننگ مسلمانی

از هر چه تو میدانی، از ناخلفی، بیشم

یک دم نرود بی‌تو، کین دیدهٔ سرگردان

از خون دل خسته خوانی ننهد پیشم

با من نکند خویشی بیگانهٔ خوی تو

کین بخت که من دارم بیگانه کند خویشم

ای اوحدی، این دل را درمان چه کنی چندین؟

من ناوک او دارم مرهم نبرد ریشم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 30 بهمن 1394  9:35 AM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۵۵۰

پر از دل مپرس، ای پری، من چه دانم؟

ز مردم تو دل می‌بری، من چه دانم؟

چه گویی: بدان تا کجا شد دل تو؟

ز من چون تو داناتری، من چه دانم؟

مرا چند پرسی که: لاغر چرایی؟

تو این بنده می‌پروری، من چه دانم؟

ز من صبر جستی و عقل و سکونت

پریشانم، این داوری من چه دانم؟

نمودی که: چون فاش گردید رازت؟

تو این پرده‌ها میدری، من چه دانم؟

مپرس اینکه: دیوانه چون شد دل تو؟

به دست تو بود، ای پری، من چه دانم؟

مگو: کاوحدی چون خریدار من شد؟

تویی ماه و او مشتری، من چه دانم؟

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 30 بهمن 1394  9:35 AM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۵۵۲

چو بدیدی که: ز غشقت به چه شکل و به چه سانم

نپسندم که: فریبی به فسون و به فسانم

مکن از غصه زبونم، که نه بی‌دانش و دونم

تو مرا گر نشانسی بشناسد کسانم

ز رخت عهد نجویم، ز لبت شهد نجویم

کارزوی عسلت کرد شریک مگسانم

کس ندانم که تواند که: ز دردم برهاند

تو کس شهر خودم کن، که نه از شهر خسانم

در سر هر که ببینی، هوسی هست و هوایی

در سر من هوس آن که: به پای تو رسانم

به جز آن یاد نخواهم که در آید به ضمیرم

به جز آن نام نشاید که بر آید به لسانم

اوحدی رسم تو دانست و بدو میل نمودی

به منت میل نباشد که نه رسمست و نه سانم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 30 بهمن 1394  9:35 AM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۵۴۶

آن دوست که می‌بینم، آن دوست که می‌دانم

تا آنکه رخش دیدم، او من شد و من آنم

در آینه جز رویی ننمود مرا، زین رو

ای کاج! بدانم تا: بر روی که حیرانم؟

هر چند که میران را از مورچه عار اید

او گوید و من گویم، چون مور سلیمانم

چون شست به یکی رنگی نقش سبک و سنگی

حکمی و من حکمی او، میراند و میرانم

جانانم اگر خواهد هرگز بنمیرم من

نه زنده بن جانان، نه زنده باین جانم

دوری اگر او جوید شاید که توان کردن

گر من کنم این دوری دورست که نتوانم

گفتا: بتو میمانم، در خود چو نظر کردم

جز دوست نمیماند، گویی: به که میمانم؟

این زهره کرا باشد؟ جز من، که بگستاخی

برخواند و ننیوشم، بفروشد و نستانم

تا از دگری گویم، درویشم و او سلطان

چون بر در او پویم، درویشم و سلطانم

گر زانکه کسی دیگر زین قصه به مستوری

خاموش تواند شد، من مستم و نتوانم

ای اوحدی، او را گر یابی، طلب آن کن

کو را بنداند کس، زین گونه که من دانم

آن صید که میجستم، هر چند به دام آمد

دیگر بدواند پر در کوه و بیابانم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 30 بهمن 1394  9:35 AM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۵۵۴

تختگاه حسن را قد تو شاهست، ای صنم

آسمان لطف را روی تو ماهست، ای صنم

زان رخ آیینه‌فام اندر دل ریش منست

زخمها، لیکن کرا یارای آهست؟ ای صنم

دل ز روی راستی مهر تو دعوی می‌کند

رنگ روی من بدین دعوی گواهست، ای صنم

بی‌شب زلف درازت بر من آشفته دل

لحظه روز و روزو هفته، هفته ماهست، ای صنم

گر ترا من دوست می‌دارم بدین جرمم مکش

هر که جان را دوست دارد بی‌گناهست، ای صنم

بنده فرمانند گرد بارگاهت خسروان

اوحدی نیزت گدای بارگاهست، ای صنم

گر منت امیدوارم نیست نقصانی درین

سال و ماه امید درویشان به شاهست، ای صنم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 30 بهمن 1394  9:35 AM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۵۵۱

دل خود را به دیدار تو حاجت‌مند میدانم

غم هجر تو بنیادم بخواهد کند، میدانم

مرا گویی: سر خود گیر و پایم بسته‌ای محکم

عظیم آشفته‌ام، لیکن خلاص از بند میدانم

لبت پوشیده برد از من دل گمراه و من هرگز

حدیث او نمیگویم بکس، هر چند میدانم

شبم یک بوسه فرمودی که: خواهم داد، لیکن من

به بوسی زان دهن مشکل شوم خرسند، میدانم

مرا هر دم ز پیش خود برانی چون مگس، لیکن

نخواهم رفتن از پیشت، که قدر قند میدانم

تو می‌گویی: کزین پس من وفا ورزم، بلی خوبان

بگویند این حکایت‌ها و نتوانند ، میدانم

همه دم، اوحدی، زین پس مده پند و ببین او را

که چونش عاشقم با آنکه خیلی پند میدانم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 30 بهمن 1394  9:36 AM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۵۵۷

به آن سرم که: سر خود ز می چو مست کنم

گذر به کوچهٔ آن ترک می‌پرست کنم

به خیره سوختنم دست یافت دوست، مگر

به چاره ساختن آن دوست را به دست کنم

به گردن دلم از نو درافگند بندی

از آن کمند چو آهنگ بازرست کنم

دلم به دام بالها در اوفتد چون صید

چو یاد صید که از دام من بجست کنم

هوای قد بلندش مرا چو پست کند

نوای گفتهٔ خود را بلند و پست کنم

دلم به تیر غمش خسته گشت و می‌خواهم

که جان خود هدف آن کمان و شست کنم

گرم طلب کنی، ای اوحدی، ازان درجوی

که من به خاک سر کوی او نشست کنم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 30 بهمن 1394  9:36 AM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۵۵۵

تو گلشن حسنی و ما چون خار و خاشاک، ای صنم

از ما چرا رنجیده‌ای؟ حاشاک، حاشاک! ای صنم

آثار خشم و چشم تو کفرست و ایمان، ای پری

گفتار تلخ و لعل تو زهرست و تریاک، ای صنم

از دردمندان چنین در دل کدورت داشتن

ما را شگفت آید همی زان گوهر پاک، ای صنم

وقت گلست، ای ماهوش، در وقت گل خوش باش، خوش

از دوستان اندر مکش روی طربناک، ای صنم

زلفت به صید انگیختن دامیست دیگر، ای پسر

چشمت به تیر انداختن ترکیست بی‌باک، ای صنم

کز سر به شمشیرم دهی، یا بند بر پایم نهی

هرگز نخواهم داشتن دستت ز فتراک، ای صنم

دیشب مبارکباد من کردی به عشق خویشتن

یارب! که باد این جان و تن، آن باد را خاک، ای صنم

من شوق وحشی ناظری یبکی بدمع سایری

ماکان یصبوا خاطری ما یحب لولاک، ای صنم

دوشم چو می‌گفتی که: تو در غم نمانی، اوحدی

از آسمان آمد ندا: آمین و ایاک، ای صنم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 30 بهمن 1394  9:36 AM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۵۵۹

جای آن دارد که: من بر دیدها جایت کنم

رایگان باشی اگر، جان در کف پایت کنم

پسته حیران آید و شکر به تنگ آید ز شرم

چون حدیث پستهٔ تنگ شکر خایت کنم

گر چه شد فرسوده عقل من ز دست زلف تو

آفرین بر دست زلف عقل فرسایت کنم

بر دل و بر دیدهٔ من گر کنی حکم، ای پسر

دیده را مزدور و دل را کارفرمایت کنم

خویش را دیوانه سازم، تا بدین صحبت مگر

خلق را در حلقهٔ زلف سمن سایت کنم

رای رای تست، هر حکمی که می‌خواهی بکن

چون مرا روی تو باید، خدمت رایت کنم

اوحدی گر دل به دست چشم مستت داد، من

جان فدای حسن روی عالم آرایت کنم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 30 بهمن 1394  9:36 AM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۵۶۱

شد زنده جان من به می، زان یاد بسیارش کنم

انگور اگر منت نهد، من زنده بر دارش کنم

من مستم از جای دگر، افتاده در دامی دگر

هر کس که آید سوی من، چون خود گرفتارش کنم

جان نیک ناهموار شد، تا با سر و تن یار شد

بر می‌زنم آبی ز می، باشد که هموارش کنم

سجاده گر مانع شود، حالیش بفروشم به می

تسبیح اگر زحمت دهد، در حال زنارش کنم

دیریست تا در خواب شد بخت من آشفته دل

من هم خروشی می‌زنم، باشد که بیدارش کنم

دل در غمش بیمار شد وانگه من از دل بی‌خبر

اکنون که با خویش آمدم زان شد که بیمارش کنم

در شمع رویش جان من، گم گشت و میگوید که؟ نه

کو زان دهن پروانه‌ای؟ تامن پدیدارش کنم

گر سر ز خاک پای او گردن بپیچد یک زمان

نالایقست ار بعد ازین بر دوش خود بارش کنم

گویند: وصف عشق او، تا چند گویی؟ اوحدی

پیوسته گویم، اوحدی، تا نیک بر کارش کنم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 30 بهمن 1394  9:37 AM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۵۵۸

بسیار بد کردی ولی نیکو سرانجامت کنم

گر زین شراب صرف من یک جرعه در جامت کنم

شب‌خیز کردی نام خود، تا صبح سازی شام خود

هر شام سازم صبح تو، تا دردی آشامت کنم

در خلوت ار رایی زنی، تا پای برجایی زنی

هم من ز نزدیکان تو جاسوس بر بامت کنم

در آب من چون شیر شو، تا آتشت کمتر شود

در قوس من چون تیر شو، تا تیر و بهرامت کنم

با آنکه کردم یاوری، کردی فراوان داوری

هر کرده را عذر آوری، اعزاز و اکرامت کنم

گر در خور سازم شوی پنهان بسازم کار تو

ور لایق رازم شوی پوشیده پیغامت کنم

گفتم: چه باشد رای تو؟ گفتی: سر و سودای تو

سودا بسی پختی ولی با پختها خامت کنم

بار امانت می‌کشی وز بار آن ایمن وشی

ترسم که نتوانی ادا روزی که الزامت کنم

برخویش بندی نام من، گردی به گرد دام من

تا خلق گوید: خاص شد، من شهرهٔ عامت کنم

روزی که گویی: از خطر، کلی رهایی یافتم

من زان رهایی یافتن چون مرغ در دامت کنم

از خویشتن بار دگر باید به زاییدن ترا

چون زاده باشی عشق خود چون شیر در کامت کنم

در راحت تن دیده‌ای اقبال و بخت خود، ولی

روزی شوی مقبل که من بی‌خواب و آرامت کنم

چون داغ من بر رخ زدی زین پس یقین می‌دان که من

کندی کنی چوبت زنم، تندی کنی رامت کنم

تا کی در آب و گل شوی؟ وقتست اگر مقبل شوی

تا چون تو یکتا دل شوی، من اوحدی نامت کنم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 30 بهمن 1394  9:37 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها