قلب آیینه، شرار از غم رویت دارد
آسمان است که از داغ تو خون می بارد
هر دم صبح نسیم سحری مویه کنان
خبر از غربت آیینه و گل می آرد
باز دستی چه غریبانه از آن سوی فراق
ذره ذره غم و اندوه به دل می کارد
مرد تنهای مدینه ست غم پنهانی
که دل خون شده اش را به کجا بسپارد!
غنچه باغ تو ای کوثر مظلومه عشق!
بی تو سر بر سر زانوی چه کس بگذارد؟
شب اندوه علی را سر پایانی نیست
و مگر می شود از فاطمه دل بر دارد!