دلم زهجر تو یا فاطمه قرار ندارد
بلی قرار ندارد دلی که یار ندارد
برآر سر زخاک تیره ویار علی شو
که جز تو مونسی ای مه به شام تارندارد
بپرس حال یتیمان خود زباب یتیمان
نگر چگونه حسینت دمی قرار ندارد
چو جالی تو زینبت نظاره نماید
به غیر ناله دافغان کار ندارد
فلک ز آتش کین سوخت آشیانه مارا
که غیر جور وستم چرخ کجمدار ندارد
به نوبهار علی زد خزان وبرد گلشن را
بلی بهار ندارد کسی که یار ندارد
تو روزگار علی بوده ای و شمع سرایش
زبعد مرگ تو جز تو روز گار ندارد