غم به جراحت می ماند، یکباره می آید اما رفتنش ، التیام یافتنش و خوب شدنش با خداست. و در این میانه ، نمک روی زخم و استخوان لای زخم و زخم بر زخم ، حکایتی دیگر است. حکایتی که نه می شود گفت و نه می شود نهفت.
حكايت مرگ پیامبر برای تو تنها مرگ یک پدر نبود ، مرگ پیام بود . مرگ شمع نبود ، مرگ روشنی بود .
حکایت آتشی که می سوزاند ، خاکستر می کند , اما دود ندارد ، یا نباید داشته باشد .
و آنکه گفت " حسبنا کتاب الله " کتاب خدا را نمی شناخت . او حدیث ثقلین را زیر پا نهاد . نمی دانست که اگر یکی از دو ثقل را کنار نهیم , آفرینش واژگون می شود . نمی فهمید که با یک بال نه تنها نمی توان پرید , که یک بال , وَبال گردن می شود و امکان پرواز را به کلی از انسان سلب میکند.
ونه او , که آن مردمان هم ندانستند که کتاب بدون امام کتاب هدایت نیست، گمراه کننده است !
اكنون امام و كتاب هر دو در خانه اند , خانه اي كه حكايتش ,حكايت دود و آتش است
در آتش گرفته را بگذاريم و بگذريم و روايت دلهاي آتش گرفته اهل خانه را بشنويم ...
مادر نمیر ! مردن برای تو زود است و یتیمی برای ما زودتر .
ما هنوز کوچکیم ، از آب وگل در نیامده ایم . هنوز سرهایمان طاقت گرد یتیمی ندارد .
نهال تا وقتی که نهال است احتیاج به گلخانه و باغبان دارد ، تاب سوز و سرما و باد و باران را نمی آرد ، وما از نهال کوچکتریم و از غنچه ظریف تر .
اما نه،
نمان برای محافظت از ما ، نمان برای اینکه از ما مراقبت کنی .
تو خود اکنون نیاز به تیمار داری . بمان برای اینکه ما تو را بر روی چشمان خود مداواکنیم .
تو اکنون به کشتی نجات طوفان زده ای می مانی که به سنگ کینه ی جهال غریق ، شکسته ای و پهلو گرفته ای .
بمان برای اینکه ما بی مادر نباشیم . بمان برای اینکه ما مادری چون تو داشته باشیم .
می دانم که خسته ای ، می دانم که مصیبت بسیار دیده ای ، زجر بسیار کشیده ای ، غم بسیار خورده ای و میدانم که به رفتن مشتاق تری تا ماندن و به آنجا دلبسته تری تا به اینجا .
اما تو خورشیدی ! بمان ! به خفاشان نگاه نکن ، این کوری مُسری و مزمن دلت را مکدر نکند ،
تو بخاطر همین چند چشم که آفتاب را می فهمند، بمان .
می دانم که تو به دنبال چشمی برای دیدن و دلی برای فهمیدن گشتی و نیافتی .
من با چشم های کودکانه خودم شاهد بودم که تو با آن حال نزار سوار بر مرکب می شدی و به همراه پدرم علی و دو برادرم حسن وحسین شبانه بر در خانه های تک تک مهاجرین و انصار می رفتید و آنها را به دریافتن حقیقت ، دعوت می کردید .
اما افسوس...
چهل شب، درِ خانه ها را کوبیدید،
و در مسجد فریادکردید،
اما پاسخی نشنیدید ...
جز آتشی ، که بدان خانه تان سوختند و حرمت تان شکستند ...
وما این درد و غم بنهیم و بگذریم...؟!
اکنون پس از قرن ها ...
پیام شهادت آن بانوی بی نشان را زمزمه می کنیم :
مباد که قصه ی تنهایی علی علیه السلام تکرار شود؛
مباد که روزگارمان بی یاد امام زمان بگذرد،
همو که جانشین همه ی پیامبران و امامان است،
همان مرد دانا که کسی قدرش را نمی شناسد،
و باز با تو می گویم ای دوست!
اگر غربت حضرت زهرا سلام الله علیها را یاد کردی،
فراموش نکن سفارش آن مظلومه را در حق فرزند خود امام زمان علیه السلام،
دلی شکسته تر از من در آن زمانه نبود در این زمان، دل فرزندِ من شکسته تر است
پس برای این دو دل شکسته ی دوران ها
دست به دعا برمی داریم و می گوییم:
اللهم کن لولیک الحجه بن الحسن...
یک چشم زدن غافل از آن ماه نباشید شاید که نگاهی کند آگاه نباشید