پاسخ به:بانک مقالات زبان و ادبیات فارسی
زبان شناسي شناختي رويکردي است که به زبان به عنوان وسيله اي براي کشف ساختار نظام شناختي انسان مي نگرد. زبان شناسان شناختي معتقدند که استعاره پديده اي است شناختي و آنچه در زبان ظاهر مي شود، تنها نمود اين پديده شناختي است. هدف اصلي اين پژوهش، نشان دادن نقش انسان شناختي و روان شناختي «استعاره هاي مفهومي» مربوط به خودرو، کامپيوتر، تلفن و موبايل در زبان محاوره فارسي است؛ بدين منظور با در کنار هم قراردادن اين استعاره هاي مفهومي در گفتمان عمومي، به شکل تراکمي يک مدل شناختي آرماني از انسان و ماشين ارائه کرديم و از ساختار مفهومي مرتبط آن ها به اين نتايج رسيديم که در اين استعاره ها برخلاف آرايه تشخيص و جاندارانگاري، اشياء بي جاني چون ماشين برجسته ترند و صفات خود را به انسان انتقال مي دهند. در بيشتر اين استعاره ها، صفاتي از ماشين به انسان انتقال مي يابد که به نوعي ضعف و ناتواني و منفعل بودن انسان را تداعي مي کند و نشانگر استيلاي اين مخلوق قدرتمند بر زندگي حال و آينده خالق خويش است.
نسخه قابل چاپ
ضرب المثل ها بخشي از آفريده هاي مردمي در زندگي روزمره همه انسان ها هستند که کاربرد متنوعي دارند. اقوام و ملت هاي جهان وجوه مشترک بسياري در انديشه و توليدات فرهنگي خود دارند، در اين ميان مردم فارسي زبان ايران، تاجيکستان و افغانستان، که بيشترين ارتباط تاريخي-فرهنگي را با هم دارند؛ مي توانند با اين ويژگي هاي مشترک به بازشناسي فرهنگ خويش بپردازند. نمونه هاي اين پيوند در گونه هاي فولکلور و فرهنگ عامه (ادبيات شفاهي) نمايان تر است. در اين مقاله ضمن ارايه ضرب المثل ها، اين گونه ادب شفاهي بين اقوام تاجيکي و بختياري مورد مقايسه قرار مي گيرد. در اين نوشتار رويکرد تطبيقي زباني، ادبي و فکري متن ها در کنار پيوستگي هاي فرهنگي اقوام فارسي زبان مورد توجه قرار گرفته است. هدف اين نوشتار، يافتن پيوستگي و تطبيق متن هاي مثل در بين بختياري ها و تاجيکان، از منظر زبان و قوم شناسي است.
در اين جستار به واژگان و عبارت هايي مي پردازيم که در يک بازه زماني به دليل هاي ويژه اي در زبان گفتاري يا نوشتاري شهروندان يک مرز و بوم فراگير، يا به گفته اي ديگر «مد» مي شوند و سپس کاربرد و تاثيرشان با گذشت زمان دگرگون مي گردد يا از ميان مي رود. ما چنين واژگان و عبارت هايي را به ترتيب «مدواژه» و «عبارت مد» مي ناميم. پيشينه پژوهش درباره مدواژه در کشور آلمان به سده نوزدهم ميلادي باز مي گردد و از آن هنگام کتاب ها و جستارهاي بي شماري در اين حوزه نوشته شده اند، اما در قلمروي زبان پارسي تا کنون پژوهشي ويژه در اين زمينه انجام نشده است. بنابراين نخست تلاش مي کنيم تا گزيده اي از ديدگاه هاي برخي از زبان شناسان آلماني را در اين باره گرد آوريم. ما اين دو مفهوم را در يک گروه بندي ويژه دو بخش مي کنيم؛ «مدواژه ها و عبارت هاي مد همگاني» که دربرگيرنده همواژه هاي مد در زبان ملي درصد بالايي از مردم مي باشند و «مدواژه ها و عبارت هاي مد در زبان جوانان». پژوهش کنوني را به بخش نخست کرانمند مي کنيم و براي دستيابي به هدف بنيادين خود که همانا ارايه شناختي کمابيش گويا از گوهره مدواژه، بررسي سرچشمه هاي پديدارشدن آن و نيز داوري درباره سودرساني يا آسيب رساني آن به زبان است، مي کوشيم تا از نمونه هاي روشنگرانه در گستره زبان هاي پارسي و آلماني به همراه يک ارزيابي برابرسنجشي ميان آن دو بهره بگيريم.
تاليف در زمينه ادبيات تطبيقي عربي با عبد الرزاق حميده، ابراهيم سلامه و نجيب العقيقي آغاز شد. هر يک کتاب هايي را با عنوان الادب المقارن براي تدريس در دانشگاه تاليف کردند. اين کتاب ها بر خلاف عنوانشان «الادب المقارن» در محتوا ارتباطي به ادبيات تطبيقي نداشته و نتوانستند اصول اين علم را بر اساس مکتب فرانسه ـ مکتب رايج عصر ـ تبيين نموده و تعريف روشني براي آن ارايه نمايند تا بتوان بر اساس آن به بررسي نمونه هاي تطبيقي در اين عرصه پرداخت؛ زيرا مولفان آن ها متخصص اين رشته نبودند. تاسيس اصول ادبيات تطبيقي در کشور هاي عربي با محمد غنيمي هلال (1917-1967) آغاز شد. او با تاليف کتاب الادب المقارن به تبيين قواعد نظري و عملي اين رشته پرداخته، ادبيات تطبيقي را بررسي روابط ادبيات ملي در خارج از مرزهاي زبان آن ملت و مطالعه ارتباط تاريخي ميان آن ها تعريف نموده و پژوهش هاي تطبيقي خود را بر اساس اين اصول بنيان نهاده است. هلال در تاليف اين کتاب از استادان فرانسوي اش اثر پذيرفته است. هلال با تدريس ادبيات تطبيقي در دانشگاه هاي مصر به تبيين مفاهيم اين علم پرداخت و از اين رهگذر شاگردان بسياري تربيت نمود که آثار ارزشمندي را در اين زمينه تاليف كردند. با مقايسه آثار آن ها با آثار هلال، شباهت هاي زيادي ميان مباحث کتاب هايشان در دو حيطه نظري و تطبيقي (عملي) مشاهده مي شود که بيانگر تاثير هلال بر پژوهش هاي آن ها است. هدف اين مقاله، نشان دادن نقش هلال در تاسيس و تبيين مفاهيم نظري و عملي ادبيات تطبيقي عربي است که چگونه با وجود تلاش هايي که پيش از وي صورت گرفته، او بنيانگذار اين علم گرديده و فعاليت هاي پس از خود را در اين زمينه سمت و سو داده است.
بسياري از زبان شناسان ساختار هجايي زبان فارسي را شامل يک همخوان اجباري به عنوان آغازه هجا، يک واکه در جايگاه هسته و يک يا دو همخوان اختياري در جايگاه پاياني مي دانند. بر اين اساس، اين امكان كه در زبان فارسي دو واكه در دو هجاي مجاور در كنار يكديگر قرار بگيرند وجود ندارد و در اين زبان با شيوه هاي خاصي كه مهم ترين آن ها افزايش همخوان ميانجي است، از التقاي مصوت ها جلوگيري مي شود. در اين مقاله، با يك بررسي ميداني و گردآوري داده ها از 50 سخنگوي زبان فارسي مذكر و مونث، از سنين 18- 25 سال، ويژگي هاي اكوستيكي انسدادي چاكنايي و چگونگي بروز آن در جايگاه بين واكه اي در گفتار آهسته و گفتار سريع به دقت بررسي شده و نتايج اين تحليل ها در مقابل يكديگر قرار گرفته است. به نظر مي رسد در گفتار سريع و پيوسته، با حذف انسدادي چاكنايي امكان در كنار هم قرار گرفتن دو واكه وجود دارد و بدين ترتيب نظام هجايي زبان فارسي در گفتار محافظه كارانه و دقيق با نظام هجايي گفتار سريع و پيوسته تفاوت دارد.
اين تحقيق به بررسي واج آرايي زبان فارسي باستان بر اساس خوانش کتيبه ها از کنت (1953) و مشخص کردن ساخت هجايي مجاز در اين زبان مي پردازد. همچنين به بررسي «اصل توالي رسايي» و چگونگي تبعيت واژگان اين زبان از اين اصل درخوشه هاي همخواني آغازه و پايانه هجا پرداخته مي شود. به عبارت ديگر، ساخت هجا در زبان فارسي باستان چگونه است؟ همچنين آيا اصل سلسله مراتب رسايي در اين زبان در ساخت هجا رعايت مي شود؟ براي پاسخ به اين سوالات، ابتدا تمامي توالي هاي همخواني موجود در آثار مربوط به فارسي باستان در آغاز، ميان و پايان واژه ها، بدون در نظر گرفتن تقطيع هجايي، شناسايي و استخراج شده اند و سپس بر اساس اصول مربوط به هجابندي، خوشه هاي موجود در هجا ها شناسايي شده و با اصل توالي رسايي مطابقت داده شده اند. بررسي خوشه هاي آغازي و مياني نشان مي دهد که ساخت هجا در اين زبان به صورت(c)(c)(c)v(c)(c) است و اصل سلسله مراتب رسايي در همه داده ها رعايت شده، به جز زماني که يکي از دو همخوان s و ? در ابتداي هجا به عنوان عضو اول خوشه حضور داشته باشد. به علاوه، به دليل وجود پايانه هاي صرفي در انتهاي کلماتي چون فعل، اسم و صفت، خوشه هاي همخواني در پايان واژگان اين زبان ديده نمي شود.
اين مقاله، مناسبات و / يا زنجيرمندي مفهومي و متني را در سطوح خرد و كلان در قصص قرآني با نگاهي به داستان يونس (ع) بررسي مي كند. ابتدا اين مساله مطرح مي شود كه ميان آيات يك سوره با يكديگر و با ساير سوره ها، از جمله قصص قرآني، چه تناسبي برقرار است. سپس، ضمن اشاره به پيشينه علم المناسبه در سنت تفسير قرآني، از ديدگاه زبان شناسي، بحث زنجيرمندي مفهومي و متني در سطوح خرد و كلان مطرح مي شود: «ساز و كاري زبان شناختي كه به برساخت متون، متنيت آن ها و شبكه روابط معنايي ميان متون مي پردازد». آن گاه اين زنجيرمندي در سطوح بينا آيه اي و بينا سوره اي در آيات مربوط به داستان يونس (ع) بررسي مي شود داستان يونس كه به صورت روايت ميان افزود در شش سوره و هجده آيه آمده، از حيث مفهومي و متني با ساير قصص و از جمله سيره پيامبر متناظر به نظر مي آيد. در نهايت، داستان يونس به واسطه برخي آيتم ها مثل جناس سازي و تكرار برخي مضامين مانند صبر، دعا و عدم پذيرش حق، از حيث مفهومي و متني به داستان ساير پيامبران و از جمله شخص پيامبر (ص) زنجيرسازي مي شود.
نقد نشانه شناختي ازجمله رويکرد هاي نظام مند نيمه دوم قرن بيستم است که در تبيين ماهيت و کارکرد متون ادبي نقش داشته است. مايکل ريفاتر، منتقد فرانسوي تبار آمريکايي، در کتاب نشانه شناسي شعر (1978)، چارچوبي نشانه شناختي را براي خوانش شعر پيشنهاد کرد که به صورت گسترده مورد استفاده قرار گرفت. مقاله حاضر، نخست رويکرد نظري ريفاتر را معرفي مي کند و سپس بر مبناي آن به خوانش شعر «اي مرز پر گهر» از دفتر چهارم اشعار فروغ فرخزاد مي پردازد. هدف اين تحقيق تلاش براي خوانش دقيق تر و ژرف تر شعر مورد نظر، به استناد چارچوب پيشنهادي ريفاتر است، زيرا فرض ما اين است که رويکرد ريفاتر، با توجه به ظرفيت هاي نظري و دستاوردهاي عملي که تاکنون در ارتباط با تحليل اشعار اروپايي داشته، توانايي تحليل شعر معاصر فارسي را دارد. در عين حال، اگرچه يافته هاي اين مقاله، به طور مشخص و در وهله اول، در ارتباط با شعر مورد بررسي است و با تعميم، در مورد اشعار دوره پختگي فروغ فرخزاد مصداق دارد، اما در صورت موثر بودن مي تواند زمينه اي براي استفاده از اين رويکرد و حتي رويکردهاي نظير آن براي بررسي اشعار معاصر فارسي فراهم كند تا شايد از اين طريق امکان خوانش هاي خلاقانه تري از اين اشعار فراهم آيد.
در مقاله حاضر مولفين به بررسي سبک هاي يادگيري زبان آموزان ايراني در زبان هاي خارجي مي بپردازند. در اين راستا، پس از مطالعه مقوله هاي يادگيري، سبک ها و استراتژي ها به بررسي انواع متفاوت سبک هاي يادگيري پرداخته شده است. هدف از اين تحقيق، شناسايي سبک هاي يادگيري زبان آموزان ايراني در زبان هاي خارجي است که به کمک آن مولفين در پي يافتن رايج ترين سبک هاي يادگيري و دلايل گرايش زبان آموزان ايراني به اين سبک ها در يادگيري زبان هاي خارجي مي باشند. مولفين پس از مطالعه نظري، به مطالعه عملي و ميداني نزد 60 نفر از زبان آموزان ايراني زبان هاي خارجي (زبان فرانسه و انگليسي) در رشته هاي مختلف و در سطح پيشرفته بين سن 20 تا 25 سال اقدام نموده اند. مطالعه ميداني از طريق پرسشنامه اي شامل 30 سوال محقق شده است. سوالات پرسشنامه دربرگيرنده 6 پارامتر متفاوت از سبک هاي يادگيري شامل يادگيري، از طريق خواندن، گوش دادن، نوشتن، صحبت کردن، نگاه کردن و اقدام به عمل مي باشد. پس از جمع آوري و تحليل داده هاي به دست آمده از پرسشنامه، اين نتيجه به دست آمد که در ميان سبک هاي متفاوت يادگيري نزد زبان آموزان پيشرفته در زبان هاي خارجي، بيشترين گرايش به يادگيري از طريق صحبت کردن و کمترين گرايش به گوش دادن بوده است. در اين پژوهش پس از ارايه نتايج مطالعه ميداني سبک هاي متفاوت يادگيري، دلايل گرايش به اين سبک نيز بررسي شده اند.
شمايل گونگي به عنوان مفهومي بنيادين در زبان شناسي شناختي، به وجود انگيختگي ميان صورت و معناي ساخت هاي زباني اشاره دارد و بيانگر هر گونه تطابق، قياس و يا شباهت ميان صورت يک نشانه و مصداق آن مي باشد. در رويکرد شناختي زبان بخشي از نظام شناختي در نظر گرفته مي شود که سازمان مفهومي ذهن را باز مي تاباند و نشانگر جهان در ذهن گوينده است. بر اساس اين نگرش، تجربه جهان خارج و شناخت در ساختار زبان منعکس مي شود و صورت هاي زباني کاملا مرتبط با ساخت هاي معنايي که قرار است بيان دارند. از برجسته ترين مدل هاي اين رويکرد مي توان به انگاره دستور شناختي لنگکر اشاره کرد. اين دستور ماهيت زبان را نمادين مي داند و زبان را مجموعه اي از واحدهاي نمادين فرض مي کند که به نمادين سازي معنا و تفکر مي پردازند. در اين مدل اعتقاد بر آن است که ساخت هاي زباني از طريق فرآيندهاي شناختي بر انگيخته مي شوند و وجود ساخت هاي شمايل گونه و انگيخته در زبان امري کاملا طبيعي تلقي مي شود. از جمله ساخت هاي انگيخته در زبان مي توان ساخت هاي سببي را نام برد. بر اين اساس، در مقاله حاضر از منظر دستور شناختي به بررسي شمايل گونگي در ساخت هاي سببي زبان فارسي پرداخته مي شود و يافته هاي آن حاکي از آن است که ساخت هاي سببي زبان فارسي بازتابنده انواع پنجگانه شمايل گونگي نموداري (فاصله، استقلال، ترتيب، پيچيدگي و مقوله بندي) هستند. از اين منظر است که نگارنده تمامي اين پنج نوع را «شمايل هاي سببي» در فارسي مي نامد.
اين بررسي از دوران باستان آغاز شده است و تا دوران پست مدرن ادامه دارد. در يک تقسيم بندي کلي، به بررسي روايت هاي کلاسيک، مدرن و پست مدرن از عالم پرداخته شده است. اين تقسيم بندي به اين معنا نيست که با ظهور تفکر و هنر مدرن، تفکر و هنر کلاسيک و با ظهور تفکر پست مدرن، هنر و تفکر مدرن و کلاسيک به کلي به فراموشي سپرده شده است. اين ايده امري نا معقول است و با دستاوردها و ديدگاه هاي پست مدرن در تضاد به نظر مي رسد. هدف اصلي در پژوهش حاضر روشن سازي تحول روايت و به ويژه جايگاه سوژه از آغاز دوران باستان تا دوره پست مدرن است. در اين مقاله کوشيده ايم تحول هاي روايت را همراه با مصداق هاي زباني و هنري آن بررسي كنيم و نشان دهيم که چگونه روايت هاي زباني و هنري، از دير باز تا کنون دستخوش تغيير شده اند.