تو هم،همرنگ و همدرد منی ای باغ پاییزی
تو بی برگی و منهم چون تو بی برگم
چو می پیچد میان شاخه هایت هوی هوی باد
بگوشم از درختان های های گریه می آید
مرا هم گریه می باید
مرا هم گریه می شاید
کلاغی چون میان شاخه های خشک تو فریاد بردارد
بخود گویم کلاغک در عزای باغ عریان تعزیت خوان است
و در سوک بزرگ باغ،گریان است
به هنگام غروب تلخ و دلگیرت
که انگشتان خشک نارون را دختر خورشید می بوسد
و باغ زرد را بدرود می گوید
دود در خاطرم یادی سیه چون دود
بیاد آرم که:با « مادر »مرا وقتی وداع جاودانی بود
و همراه نگاه ما
غمین اشک جدائی بود و رنج بوسه بدرود
تو هم،همرنگ و همدرد منی ای باغ پاییزی
دل هر گلبنت از سبزه و گلها تهی مانده
و دست بینوای شاخه هایت خالی از برگ است
تنت در پنجه مرگ است
مرا هم برگ و باری نیست
ز هر عشقی تهی ماندم
نگاهم در نگاه گرم یاری نیست
تو از این باد پاییزی دلت سرد است
و طفل برگها را پیش چشمت تیر باران میکند پاییز
که از هر سو چو پولکهای زرد از شاخه می ریزند
تو میمانی و عریانی
تو میمانی و حیرانی
الا ای باغ پائیزی
دل منهم دلی سرد است
و طفل برگهای آرزویم را
دست ناامیدی تیر باران می کند پاییز
ولی پاییز من،پاییز اندوه است
دلم لبریز اندوه است
چنان زرینه پولکهای تو کز جنبش هر باد می بارد
مرا برگ نشاط از شاخه می ریزد
نگاه جان پناهی نیست
که از لبهای من لبخند پیروزی بر انگیزد
خطا گفتم،خطا گفتم
تو کی همرنگ و همدرد منی ای باغ پاییزی؟
ترا در پی بهاری هست
امید برگ و باری هست
همین فردا
رخت را مادر ابر بهاری گرم می شوید
نسیم باد نوروزی
تنت را در حریر یاس می پیچد
بهارین آفتاب ناز فروردین
بر اندامت لباس برگ می پوشد
هنرور زرگر اردیبهشت از نو
بر انگشت درختانت نگین غنچه می کارد
و پروانه،می شبنم ز جام لاله می نوشد
دوباره گل بهر سو می زند لبخند
و دست باغبان گلبوته ها را می دهد پیوند
در این هنگامه ها ابری بشوق این زناشویی
به بزم گل،تگرگ ریز،جای نقل می پاشد ـ
و ابری سکه باران به بزم باغ می ریزد
درختان جشن می گیرند
ز رنگارنگ گلها میشود بزمت چراغانی
وزین شادی لبان غنچه ها در خنده می آید
بهاری پشت سر داری
تو را دل شادمان باید
الا ای باغ پاییزی
غمت عزم سفر دارد
همین فردا دلت شاد است
ز رنج بهمن و اسفند آزاد است
تو را در پی بهاری هست
امید برگ و باری هست
ولی در من بهاری نیست
امید برگ و باری نیست
تو را گر آفتاب بخت نوروزی
لباس برگ می پوشد
مرا هرگز امید آفتابی نیست
دلم سرد است و در جان التهابی نیست
تو را گر شادمانه میکند باران فروردین
مرا باران بغیر از دیده تر نیست
تو را گر مادر ابر بهاری هست
مرا نقشی ز مادر نیست
تو کی همرنگ و همدرد منی ای باغ پائیزی؟
تو بزمت میشود از تابش گلها چراغانی
ولی در کلبه تاریک جان من
نشان از کور سوئی نیست
نسیم آرزوئی نیست
گل خوش رنگ و بوئی نیست
اگر در خاطرم ابریست ابر گریه تلخست
که گلهای غمم را آبیاری می کن شبها
اگر بر چهره ام لبخند می بینی
مرا لبخند انده است بر لبها
تو کی همرنگ و همدرد منی ای باغ پاییزی؟
شاعر:هوشنگ ابتهاج
