چه سالهایی گذشت و چه روزهایی آمد
هر فصل به عشق پاییز،باران بارید و بهار شد و گرمای قبل از خزان آمد
و من مثل برگی در بین باد و باران و تگرگ،آخر قصه چیزی نیست جز مرگ
و عاشقانه فارغ از پایان زندگی ام
نفس میکشم درغوغای این دنیا و هیاهوی فصل ها
به عشق اینکه پاییز من بهار زندگی ام است
به عشق اینکه همچنان به امید دیدن پاییز نفسهایم با عشق می آید و میرود...