0

حسینیه

 
mohammad_43
mohammad_43
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : فروردین 1388 
تعداد پست ها : 41934
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:حسینیه

غلامرضا سازگار

حضرت قاسم بن الحسن(ع)

 

آیینــۀ جمــال خـداونــد ذوالجــلال!

بـر عـارضت سـلام رســول و درود آل

ای مصطفی خصائل و ای مرتضی کمال

ای فاطمی حقیقت و ای مجتبی جمال

ریحانۀ امـام حسن، ژالـۀ حسین

در باغ سبز کرب‌وبلا لالۀ حسین

آیینــۀ جمــال دل‌آرای پنــج‌تـن

پا تا به سر حسینی و سر تا به پا حسن

در بین خاندان حسن شمع انجمن

گل‌بوسه‌های یوسف زهرات پیرهن

باید کمال حُسن پیمبر بخوانمت

بایـد علی اکبـرِ دیگــر بخوانمت

بایـد شب عـروسی تـو، ماه‌پاره‌ها

ریزند جای نقل به فرقت ستاره‌ها

ملک وجود پر شود از جشنواره‌ها

گیرنــد تـا قیـام قیامت هزاره‌ها

آینـد انبیـا همـه بـر دیـده‌بوسی‌ات

آرند گل به مجلس جشن عروسی‌ات

جان هـا فـدات باد کـه در حجله‌گاه خون

ماه رخت ز خـون جبین گشت لاله‌گون

عـود و عبیر و سـوز دل و شعلــۀ درون

زخمت به جای لاله به تن از عدد فزون

جای حنا خضاب ز خون گشت پیکرت

جای ستـاره سنگ فرو ریخت بر سرت

شیرینی زفاف تو "احلی من العسل"

افتـاده بود زلـف تـو در پنجـۀ اجل

خوش با خـدا معامله کردید از ازل

پوشاند خون به آرزویت جامۀ عمل

با قصۀ تو زنده شود یاد کربلا

دامادهـا فـدای تو داماد کربلا

از خون خضاب گشت تو را دست و موی و رو

کردنـد نیزه‌ها به تنت جمله سر فرو

آبی نبـود تـا که از آن تـر کنی گلو

خاتم نهـاد در دهـن تشنـه‌ات عمو

خاتم نه! بلکه حلقۀ دامادی تو بود

این داستان حجلگه شـادی تو بود

ماه رخـت بـه پردۀ خون در زوال شد

سرو قـد حسیـن، خمیـد و هلال شد

خون دلت به خصم حرامی، حلال شد

جان داشتی هنـوز و تنت پایمال شد

زیــر ســم ستـور عمـو را صـدا زدی

تا روی دست‌های عمو دست و پا زدی



 

چهارشنبه 1 آذر 1391  8:13 PM
تشکرات از این پست
mohammad_43
mohammad_43
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : فروردین 1388 
تعداد پست ها : 41934
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:حسینیه

هادی ملک پور

حضرت قاسم بن الحسن(ع)

 

دستخطی دارد و آسوده حالش کرده است

این همه چشم انتظاری بی مجالش کرده است

تا نقاب از رو بگیرد زاده ی شیر جمل

لشگری را خیره ی ماه جمالش کرده است

در خیال خام آخر می دهد سر را به باد

هر که از غفلت نظر بر سن و سالش کرده است

کیست با این نوجوان قصد هم آوردی کند

لحظه ای کافیست ... خونش را حلالش کرده است!

درس پیکاری که از ماه بنی هاشم گرفت

مرد جنگیدن در این قحط الرجالش کرده است

چشم تیغ و نیزه حیران قد و بالای اوست

تیر را در چله مست خط و خالش کرده است

هر که را آیینه باشد، سنگ باران می کنند

بی مجالی عاقبت بی برگ و بالش کرده است

استخوان سینه اش با کینه از هم شد جدا

این جدا گشتن مهیای وصالش کرده است

از تمام عضو عضوش می چکد شهد عسل!

دشت را لبریز از خون زلالش کرده است

پیکر این نوجوان همسطح صحرا شد ز بس ...

رفت و آمد های مرکب پایمالش کرده است

کوه می آید ولی دستی گرفته بر کمر

داغ تو ای ماه چون اکبر هلالش کرده است...



 

چهارشنبه 1 آذر 1391  8:13 PM
تشکرات از این پست
mohammad_43
mohammad_43
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : فروردین 1388 
تعداد پست ها : 41934
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:حسینیه

موسی علیمرادی

حضرت قاسم بن الحسن(ع)

  

نفسم حبس شد از آن چه که چشمم دیده

پر و بال نفسم را پر و بالت چیده

هر تنی مثل تو پرپر بشود می پاشد

بدنت از عسل این گونه به هم چسبیده

نقل دامادی تو بود مبارک باشد

سنگ هایی که به روی سر تو باریده

چه قدر خار به زخم بدنت می بینم

چه قدر پیکر تو روی زمین چرخیده

چه قدر موی تو در دور و برت ریخته است

پیچش زلف تو در دست چه کس پیچیده

نیست تیغی که لبی از تن تو تر نکند

بس که از پیکر تو چشمه ی خون جوشیده

چه قدر خاک نشسته به تنت، اما نه

تن تو مثل غباری به زمین خوابیده

هر کجا می نگرم زخم هلالی داری

رختی از نقش سم اسب تنت پوشیده

شور تو از لب تو وه که چه شیرین ریزد

عسل از کام تو شیرینی خود نوشیده

صفحه صفحه شده ای و به خودم می گویم

این کتابی ست که شیرازه ی آن پاشیده

چهارشنبه 1 آذر 1391  8:17 PM
تشکرات از این پست
mohammad_43
mohammad_43
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : فروردین 1388 
تعداد پست ها : 41934
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:حسینیه

رحمان نوازنی

حضرت قاسم بن الحسن(ع)

 

 این اسب ها از این بدنم  پا نمی کشند

جانم درآمد از کفنم پا نمی کشند

تا که گلاب ناب مرا در نیاورند

از غنچه های یاسمنم پا نمی کشند

این نیزه ها که در جگرم پا گذاشتند

چون داد می زنم حسنم پا نمی کشند

می خواستم دوباره صدایت کنم ولی

یک لحظه هم از این دهنم پا نمی کشند

موی مرا به دست گرفتند و می کشند

اما ز دست و پا و تنم پا نمی کشند

چگونه تو خوش قد و بالا شدی

به یک لحظه اینقدر زیبا شدی

مکش اینقدر پا به روی زمین

مکش پا که هم قد طوبا شدی

تو نیمت حسن بود و نیمت حسین

چرا اینقدر شکل زهرا شدی

چنان از سر اسب انداختند

که از نصفه های کمر تا شدی

چنان پیچ خوردی در این تیغ ها

گل پیچك آسمان ها شدی

ملائک گلاب تو را می برند

گلاب غم انگیز دنیا شدی

دل ماه خیمه برایت گرفت

صدایم نکن که صدایت گرفت

چرا دست هایت کشیده شدند

گمانم که دیشب دعایت گرفت

چه دشنام هایی به تو داده اند 

که اینگونه حال و هوایت گرفت

کمی صبر کن تا بیاید پدر

که گویا دل مجتبایت گرفت

سرت را به سینه گذارم که تو

ببینی دل کربلایت گرفت

چهارشنبه 1 آذر 1391  8:17 PM
تشکرات از این پست
mohammad_43
mohammad_43
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : فروردین 1388 
تعداد پست ها : 41934
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:حسینیه

محسن عرب خالقی

حضرت قاسم بن الحسن(ع)

 

همان که از لب هر غنچه آب می گردد

ز برگ های تن گل گلاب می گیرد

چه ساقی است که از تاک سیزده ساله

به یاری سم اسبان شراب می گیرد

کسی به لالایی سنگ ها رود در خواب

که رفتنش ز حرم خواب می گیرد

ز قصّه ی تن و تابوت و تیر پرسید و

به سنگ و نیزه ز هر سو جواب می گیرد

که گفته است که وقت نماز آیات است

خسوف گشته و یا آفتاب می گیرد

رکاب صبح عمویش گرفت و شب، دشمن

برای نیزه سواری رکاب می گیرد

چهارشنبه 1 آذر 1391  8:35 PM
تشکرات از این پست
mohammad_43
mohammad_43
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : فروردین 1388 
تعداد پست ها : 41934
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:حسینیه

محمود ژولیده

حضرت قاسم بن الحسن(ع)

 

وقتی چشید شربت احلی من العسل

نوشید جرعه جرعه بلا را بغل بغل

آنسان که خواست زیر سم اسب خُرد شد

گویی مجاب شد ز تماشای او اجل

آن آرزو که داشت به راهِ عموی خود

حالا رسیده بود دعایش به ما حَصَل

سینه شکسته کرد صدا: ای عمو ببین

قالو بلا به خون من امضا شد از ازل

بنگر که جان به دوست کریمانه داده ام

ابن الکریم همچو کریم است فِی المَثَل

سینه به سینه می بری ام ای عمو! ببر

حالا کنار اکبر خود کن مرا بغل

محزون ترین حماسۀ تصویر کربلا

خورشید در میان دو مَه پاره در غزل

ای قاسمم! خدا بکشد قاتل تو را

یا رب بیا و مَگذر از این قوم بَد عَمل

زانو زده حسین میان دو نهرِ خون

پیش فرشتگان مقرب در این عمل

اهل حرم به گِرد امامَند نوحه خوان

این هیئت است در همۀ دهر بی بدل

چهارشنبه 1 آذر 1391  8:37 PM
تشکرات از این پست
mohammad_43
mohammad_43
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : فروردین 1388 
تعداد پست ها : 41934
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:حسینیه

حبیب الله چایچیان(حسان)

حضرت قاسم بن الحسن(ع)

 

چه خوش است رنج و محنت به ره وفا کشیدن

 چه خوش است ناز جانان همه را به جان خریدن

چه خوش است جان سپاری به قدوم چون تو یاری

 به منای کربلای تو شها به خون طپیدن

چه غمی و بی پناهی به حضور چون تو شاهی

 که خوش آیدم به راه تو شها بلا کشیدن

چه شود اگر عموجان، بروم به سوی میدان

 که خوش است از تو فرمان و ز من به سر دویدن

چو غزال مجتبی شد ز میان خیمه بیرون

 به شتاب از پی آمد شه دین برای دیدن

چه عمو چه نوجوانی چه گلی چه باغبانی

 به حسن صبا خبر ده که چه جای آرمیدن

بشکافت کوفیان را صف و زد به قلب لشگر

 چه خوش است از غزالی همه گرگ ها رمیدن

به جواب اهل کوفه به زبان حال می گفت

 چه خوش است ناسزاها به ره خدا شنیدن

زند آتشم "حسانا" غم شاهزاده قاسم

 بنگر بدست گلچین گل نوشکفته چیدن



 

چهارشنبه 1 آذر 1391  8:38 PM
تشکرات از این پست
mohammad_43
mohammad_43
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : فروردین 1388 
تعداد پست ها : 41934
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:حسینیه

عباس احمدی

حضرت قاسم بن الحسن(ع)

 

تا لاله گون شود کفنم بیشتر زدند

از قصد روی زخم تنم بیشتر زدند

قبل از شروع ذکر رجز مشکلی نبود

گفتم که زاده ی حسنم بیشتر زدند

این ضربه ها تلافی بدر و حنین بود

گفتم علی و بر دهنم بیشتر زدند

از جنس شیشه بود مگر استخوان من

دیدند خوب می شکنم بیشتر زدند

می خواستند از نظر عمق زخم ها

پهلو به فاطمه بزنم بیشتر زدند

تا از گلم گلاب غلیظی در آوردند

با نعل تازه بر بدنم بیشتر زدند

دیدند پا ز درد روی خاک می کشم

در حال دست و پا زدنم بیشتر زدند

چهارشنبه 1 آذر 1391  8:42 PM
تشکرات از این پست
mohammad_43
mohammad_43
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : فروردین 1388 
تعداد پست ها : 41934
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:حسینیه / حضرت قاسم بن الحسن(ع)

قاسم صرافان

حضرت قاسم بن الحسن(ع)

 

شور و شوقم را ببین، یاور نمی خواهی عمو؟

اکبری یک ذره کوچکتر نمی خواهی عمو؟

تاب دوریِ مرا اینجا دل پاکت نداشت

قاسمت را پیش خود آن ور نمی خواهی عمو؟

چهره ی زهرایی ام زیباست اما یک رجز

روز آخر با دم حیدر نمی خواهی عمو؟

شال بر دوش و گریبان باز و صورت قرص ماه

در میان کربلا محشر نمی خواهی عمو؟

وقت رفتن تو مگر با یاد زهرا مادرت

بر فراز نیزه هجده سر نمی خواهی عمو؟

پیکرم شاید سم این اسب ها را خسته کرد

یک فدایی این دم آخر نمی خواهی عمو؟

یادگاری از حسن بودم گلی از باغ عشق

از برادر هدیه‌ای پرپر نمی‌خواهی عمو؟

قُلْ سِیرُوا فِی الْأَرْضِ فَانظُرُوا کَیْفَ بَدَأَ الْخَلْقَ ثُمَّ اللَّهُ یُنشِئُ النَّشْأَةَ الْآخِرَةَ إِنَّ اللَّهَ عَلَى کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ (بگو در زمین بگردید و بنگرید خداوند چگونه آفرینش را آغاز کرده است، سپس خداوند به همین گونه، جهان را ایجاد می کند خداوند یقیناً بر هر چیز تواناست)   /عنکبوت20
چهارشنبه 1 آذر 1391  8:43 PM
تشکرات از این پست
mohammad_43
mohammad_43
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : فروردین 1388 
تعداد پست ها : 41934
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:حسینیه

مهدی رحیمی

حضرت قاسم بن الحسن(ع)

  

قد تو چون الف شد و با مد کشیده شد

اما دریغ بیشتر از حد کشیده شد

نجمه اگر به گوش تو آمد یقین بدان

روی لبان قاسمت اشهد کشیده شد

دستش مناره پیکر پاکش ضریح شد

وقتی که تیغ بر سر گنبد کشیده شد

دریا ز ماه علقمه شد دور بی گمان

در رفت جذر داشت در آمد کشیده شد

تشدید تیر و نیزه به حرف بدن رسید

ناچار پیکر تو مشدد کشیده شد

یک نکته مانده است که در سینه ی حسین

اعضای پیکر تو مجدد کشیده شد

شش گوشه شد برای علی اکبرت حرم

با قد قاسم این سوی مرقد کشیده شد



 

چهارشنبه 1 آذر 1391  8:48 PM
تشکرات از این پست
mohammad_43
mohammad_43
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : فروردین 1388 
تعداد پست ها : 41934
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:حسینیه

مهدی رحیمی

حضرت قاسم بن الحسن(ع)

 

کل اعضای تو بر یکدیگر از رو وصل نیست

هر چه دقت می کنم این سو به آن سو وصل نیست

پوست بر انگشت، انگشتان رنجورت به دست

دست بر آرنج و آرنجت به بازو وصل نیست

بیش از این ها زخم داری از که پنهان می کنی؟

مثل دریایی و دریا هم به یک جو وصل نیست

می تواند رد شود از زلف تو دست نسیم

چون که دیگر در سرت گیسو به گیسو وصل نیست

اینکه اینسان چهره اش مانند عباس علی است

پس چرا در صورتش ابرو به ابرو وصل نیست

با چه پایی آمدی سوی حرم، من در تنت

هرچه دقت می کنم پایی به زانو وصل نیست



 

چهارشنبه 1 آذر 1391  8:50 PM
تشکرات از این پست
mohammad_43
mohammad_43
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : فروردین 1388 
تعداد پست ها : 41934
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:حسینیه

قاسم صرافان

حضرت قاسم بن الحسن(ع)

 

من از تولد عاشقم؛ وقتی حسن با عشق

بعد از اذانش «یا حسین»ی خواند در گوشم

در چشمهایت ای عمو جان! کربلا دیدم

وقتی گرفتی لحظه‌ی اول در آغوشم

 

می‌دانم اکنون در دل پاکت چه غوغایی ست

قربانیت وقتی که میراث حسن باشد

می‌دانم اذنم می‌دهی اشکت که پایان یافت

خط حسن وقتی که در دستان من باشد

 

بگذار من هم در صف دلدادگان باشم

نام مرا هم در میان عاشقان بنویس

بعد از علی اکبر گمانم نوبت من شد

پیش جوان اسمی هم از این نوجوان بنویس

 

از من عموجان در گذر فرقی نخواهد کرد

حتی اگر از من بگیرد عمه شمشیرم

بی تو نمی‌مانم... خودت هم خوب می‌دانی

فردا ببینم نیستی از غصه می‌میرم

 

حال عجیبی شد میان ماندن و رفتن

بین نگاه تو وَ قلب خود پریشانم

جان دادنم را کاشکی می‌شد نبینی تو

تا بیش از این آن قلب نازک را نلرزانم

 

نام تو را بُردم، زدم از خیمه‌ها بیرون

از شوق حتی بند این نعلین وا مانده

بند گریبان مرا وا کن که این میدان

اینبار مست سینه چاکت را فراخوانده

 

هم جوشنم شد هم توانم داد با عطرش

شالی که روی شانه‌ام انداختی با عشق

شمشیر در دستم چه حیدروار می‌چرخد

از من چه مرد بی‌نظیری ساختی با عشق

 

زیر سم این اسب ها کردم صبوری تا

یک وقت ناراحت نگردد قلب محبوبم

پاهایشان خیلی نخورده بر تنم محکم

یک درد معمولی‌ست باور کن عمو! خوبم

 

خوبم عمو! اما امان از سینه‌ی‌ مجروح

این درد کامل مرد را از پا می‌اندازد

مخصوصا آن نعلی که آمد روی پهلویم

هی بر لبانم ذکر «یا زهرا» می‌اندازد

 

«احلی...» حدیث چشم های مهربانت بود

آری تو طعم مرگ را پیشم عسل کردی

حتی دهان زخم هایم نیز شیرین شد

وقتی مرا مثل علی اکبر بغل کردی



 

چهارشنبه 1 آذر 1391  8:55 PM
تشکرات از این پست
mohammad_43
mohammad_43
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : فروردین 1388 
تعداد پست ها : 41934
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:حسینیه

وحید قاسمی

حضرت قاسم بن الحسن(ع)

 

شوریدگیت داده به دل اختیار را

با زلف دوست بسته قرار و مدار را

آیینه ی تمام نمای یل جمل

ازاین سپاه فتنه درآور دمار را

ابروكشیده ! حُكم نیام است این نقاب

باید مهار كرد كمی ذوالفقار را

از انعكاس نام «حسن» كوفه دلخور است

فریاد كن دوباره شكوه تبار را

« إن تنكرونِ» تو لجشان را درآورد

آری، به رخ بكش نسب و اعتبار را

داری چقدر مثل علی تیغ می زنی !

دنبال كن سوارِ به فكر فرار را

برخیز جان فاطمه، دلگیرتر نكن!

تصویر بی سپاهی این شهریار را

از نیزه ای كه خورده به پهلوت واضح است

زرگر تلاش كرده بسنجد عیار را

با یك غرور له شده؛ مانده ست باغبان

آخر چگونه جمع كند این انار را



 

چهارشنبه 1 آذر 1391  8:56 PM
تشکرات از این پست
mohammad_43
mohammad_43
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : فروردین 1388 
تعداد پست ها : 41934
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:حسینیه

علی اكبر لطیفیان

حضرت قاسم بن الحسن(ع)

 

گُلِ پژمرده پژمردن ندارد

ز پا افتاده پا خوردن ندارد

مرا بگذار عمو برگرد خیمه

تن پاشیده كه بردن ندارد

***

بیا شوق مرا ضرب المثل كن

تمام ظرف هایم را عسل كن

برای آنكه از دستت نریزم

مرا آهسته آهسته بغل كن

***

لبم بوی پدر دارد عمو جان

سرم شوق سفر دارد عمو جان

تمام سنگ ها بر صورتم خورد

یتیمی دردسر دارد عمو جان


 

 

غلامرضا سازگار

حضرت قاسم بن الحسن(ع)

 

همای عشق را بی‌بال کردند
ستم بر احمد و بر آل کردند
خودم دیدم که از سم ستوران
گلم را کوفیان پامال کردند


 

 

قُلْ سِیرُوا فِی الْأَرْضِ فَانظُرُوا کَیْفَ بَدَأَ الْخَلْقَ ثُمَّ اللَّهُ یُنشِئُ النَّشْأَةَ الْآخِرَةَ إِنَّ اللَّهَ عَلَى کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ (بگو در زمین بگردید و بنگرید خداوند چگونه آفرینش را آغاز کرده است، سپس خداوند به همین گونه، جهان را ایجاد می کند خداوند یقیناً بر هر چیز تواناست)   /عنکبوت20
چهارشنبه 1 آذر 1391  8:57 PM
تشکرات از این پست
mohammad_43
mohammad_43
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : فروردین 1388 
تعداد پست ها : 41934
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:حسینیه / محضرت علی اصغر(ع)

حبیب الله چایچیان

حضرت علی اصغر(ع)-شهادت

 

بخواب ای نو گل پژمان و پرپر

بخواب ای غنچۀ افسرده اصغر

بخواب آسوده اندر دامن خاک

ندیده دامن پر مهر مادر

بخواب و خواب راحت کن شب و روز

که خاموش است صحرا بار دیگر

نمی آید صدای تیر و شمشیر

نه دیگر نعرۀ الله اکبر

همه افتاده در خوابند خاموش

توئی صحرا و چندین نعش بی سر

نترس ای کودک شش ماهۀ من

که این جا خفته هم قاسم هم اکبر

مگر باز از عطش می سوزی ای گل؟

که از خون گلو لب می کنی تر

که با تیر سه شعبه کرده صیدت؟

بسوزد جان آن صیاد کافر

خدایا بشکند آن دست گلچین

که کرد این غنچه را نشکفته پرپر



 
 

حسنا محمد زاده

حضرت علی اصغر(ع)-شهادت

 

ای شعر از این آه نفس گیر بگو

از ظهر به خون خفته ی تقدیر بگو

از حال علی اصغر اگر پرسیدند

از تیزی پیکان سر تیر بگو

قُلْ سِیرُوا فِی الْأَرْضِ فَانظُرُوا کَیْفَ بَدَأَ الْخَلْقَ ثُمَّ اللَّهُ یُنشِئُ النَّشْأَةَ الْآخِرَةَ إِنَّ اللَّهَ عَلَى کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ (بگو در زمین بگردید و بنگرید خداوند چگونه آفرینش را آغاز کرده است، سپس خداوند به همین گونه، جهان را ایجاد می کند خداوند یقیناً بر هر چیز تواناست)   /عنکبوت20
پنج شنبه 2 آذر 1391  9:11 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها