حضرت قاسم بن الحسن(ع)
تو خواستی کمی ز کار عشق سر درآوری
و از نهالِ قامتِ خودت ثمر در آوری
امانتی به مادرِ تو داده بود مجتبی
سپرده است نامه را دَمِ سفر در آوری
همین که از عمویِ خود گرفتی اذنِ رزم را
نمانده بود اندکی، ز شوق پَر در آوری
سَرِ نترس داری و پدربزرگِ تو علی ست
عجیب نیست از تنت زره اگر در آوری
نداشت قلعه کربلا، و گر نه که برایِ تو
نداشت کار تا ز چارچوب در در آوری
رجز بخوان و خاندانِ خویش را به رخ بکش
که کفرِ این سپاهِ کفر، بیشتر در آوری
به چرخِ تیغِ خود به رویِ خاکِ دشت سَر بریز
بزن که از حرام زادهها پدر در آوری
نشد حریف تو کسی و می كنند دورهات
خدا کند که جان سالم از خطر در آوری
ز اسب سرنگون شدی به شوقِ شیشۀ عسل
چگونه از میان خاکها شکر در آوری؟!
هنوز زنده بودی و به پیکر تو تاختند
تو لخته لخته از دهان خود گُهَر درآوری
سبک نمی شود مصیبتِ تو با دو قطره اشک
تو گریۀ حسین نَه، ازو جگر درآوری
از این به بعد هم قَدِ پسر عموت می شوی
برو که روی نیزهها ز عشق سر در آوری
***