پاسخ به:حسینیه
چهارشنبه 1 آذر 1391 8:55 PM
حضرت قاسم بن الحسن(ع)
من از تولد عاشقم؛ وقتی حسن با عشق
بعد از اذانش «یا حسین»ی خواند در گوشم
در چشمهایت ای عمو جان! کربلا دیدم
وقتی گرفتی لحظهی اول در آغوشم
میدانم اکنون در دل پاکت چه غوغایی ست
قربانیت وقتی که میراث حسن باشد
میدانم اذنم میدهی اشکت که پایان یافت
خط حسن وقتی که در دستان من باشد
بگذار من هم در صف دلدادگان باشم
نام مرا هم در میان عاشقان بنویس
بعد از علی اکبر گمانم نوبت من شد
پیش جوان اسمی هم از این نوجوان بنویس
از من عموجان در گذر فرقی نخواهد کرد
حتی اگر از من بگیرد عمه شمشیرم
بی تو نمیمانم... خودت هم خوب میدانی
فردا ببینم نیستی از غصه میمیرم
حال عجیبی شد میان ماندن و رفتن
بین نگاه تو وَ قلب خود پریشانم
جان دادنم را کاشکی میشد نبینی تو
تا بیش از این آن قلب نازک را نلرزانم
نام تو را بُردم، زدم از خیمهها بیرون
از شوق حتی بند این نعلین وا مانده
بند گریبان مرا وا کن که این میدان
اینبار مست سینه چاکت را فراخوانده
هم جوشنم شد هم توانم داد با عطرش
شالی که روی شانهام انداختی با عشق
شمشیر در دستم چه حیدروار میچرخد
از من چه مرد بینظیری ساختی با عشق
زیر سم این اسب ها کردم صبوری تا
یک وقت ناراحت نگردد قلب محبوبم
پاهایشان خیلی نخورده بر تنم محکم
یک درد معمولیست باور کن عمو! خوبم
خوبم عمو! اما امان از سینهی مجروح
این درد کامل مرد را از پا میاندازد
مخصوصا آن نعلی که آمد روی پهلویم
هی بر لبانم ذکر «یا زهرا» میاندازد
«احلی...» حدیث چشم های مهربانت بود
آری تو طعم مرگ را پیشم عسل کردی
حتی دهان زخم هایم نیز شیرین شد
وقتی مرا مثل علی اکبر بغل کردی