دیگر هیچ چیز حال مرا خوب نمیکند ....
دیگر نه شعر حال مرا خوب می کند
نه تو،نه چای عصرها کنار پنجره..
نه رویای فردای همیشه قشنگتر از فردا
نه موسیقی، نه خواب
شبی یاد دستهای تو کافی بود دمی..
حس شانه ی تو آرامشی دیگر
اما..
گریه های تند پر فریاد
و کتابی که خواندم..
دیگر خود تو هم حال مرا خوب نمی کنی..
یا موج های بی قرار دریا
دیگر هیچ چیز حال مرا خوب نمی کند..حتی گناه..
در ماورای درک خوبی و نداشتنش
دیگر هیچ خیال خالی،حال مرا خوب نمی کند..
این بار می دانم که جای تو خالی است
و حتی خود تو جای خالی ات را پر نمی کنی...