ابراهیم برای آخرین بار به سراغ آزر میرود٬ شایدکه در این آخرین ابلاغ٬ قلبش از این همه قساوت درآید و خلوص ابراهیم در او اثر کند٬ اما افسوس! دلی که شوره زار شد هیچ بذری در آن شکوفا نمی شود.
حرفه اش را نگاه کن : خدا فروشی!
بت می سازد و می فروشد. راستی! چه خدایان خوبی٬ منبع درآمد هم می شوند!!
و چرا ازر از آنها دست بردارد؟ هم٬ عقیده است٬ هم پول٬ هم اعتبارآور! و نکند «خداپرستی» ما هم از نوع «خدا دوستی آزری» باشد؟
هم جیبمان را پر کند٬ هم اعتبارمان را بالا ببرد!
و آیا ما از ان بندگانی هستیم که یاد خدا را به یاد بندگان خدا می آوریم و یا خدا برای ما وسیله ای شده که نام مان بر سر زبان ها بیفتد! "
(برگزیده ای از کتاب شب شکن-مثنوی درمانی)