پاسخ به:زمزمه های باران
پنج شنبه 23 شهریور 1391 12:53 PM

پسر گرسنه اش می شود ، شتابان به طرف یخچال می رود
در یخچال را باز می کند
عرق شرم بر پیشانی پدر می نشیند
پسرک این را می داند
دست می برد بطری آب را بر می دارد
کمی آب در لیوان می ریزد
صدایش را بلند می کند ، " چقدر تشنه بودم "
پدر این را می داند پسر کوچولو اش چقدر بزرگـــــــــــ شده است ...
abdollah_esrafili@yahoo.com
شاد، پیروز و موفق باشید.