پاسخ به:زمزمه های باران
دوشنبه 30 مرداد 1391 5:20 PM
مهرورزان زمان هاى كهن
هرگز از خويش نگفتند سخن
كه در آنجا كه " تو " ئي
برنيايد دگر آواز از " من "
ما هم اين رسم كهن را بسپاريم به ياد
هرچه ميل دل دوست
بپذيريم به جان
هرچه جز ميل دل او ،بسپاريم به باد
آه
باز اين دل سرگشته من
ياد آن قصه شيرين افتاد
بيستون بود و تمناى دو دوست
آزمون بود و تماشاى دو عشق
در زمانى كه چو كبك
خنده مى زد "شيرين"
تيشه مى زد "فرهاد"
نه توان گفت به جانبازى فرهاد افسوس
نه توان كرد ز بى دردى شيرين فرياد
كار "شيرين" به جهان شور برانگيختن است
عشق در جان كسى ريختن است
كار "فرهاد" برآوردن ميل دل دوست
خواه با شاه درافتادن و گستاخ شدن
خواه با كوه درآويختن است
رمز شيرينى اين قصه كجاست؟
كه نه تنها شيرين
بى نهايت زيباست
آن كه آموخت به ما درس محبت ،مى خواست
جان ،چراغان كنى از عشق كسى
به اميدش ببرى رنج بسى
تب و تابى بودت هر نفسى
به وصالى برسى يا نرسى
سينه بى عشق مباد...
abdollah_esrafili@yahoo.com
شاد، پیروز و موفق باشید.