0

بزرگان تاریخ

 
reza_rasekhekhoon
reza_rasekhekhoon
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : آذر 1390 
تعداد پست ها : 878
محل سکونت : خوزستان

پاسخ به:بزرگان تاریخ

كيخسروی ایرانی

كيخسروی ایرانی 

نام‌ اين‌ پادشاه‌ در اوستا كوي‌ هئوسرو ه‌Kavi Hausravah، در زبان‌ پهلوي‌ كيخسرو يا كوي‌ خوسروك‌ و در فارسي‌ كيخسرو آمده‌ است‌ . در اوستا ياد شده‌ كه‌ كيخسرو پديد آورنده‌ شاهنشاهي‌ ايران‌ براي‌ اردويسور آناهيت‌ (ايزد آب‌ نزديك‌ درياچة چي‌ -چست‌) صد اسب‌، هزار گاو و ده‌ هزار گوسفند قرباني‌ كرد و از او در تسلط بر ديوان‌ وآدميان‌ ياري‌ خواست‌. كيخسرو از بيماري‌ و مرگ‌ بركنار بود وفر كياني‌ داشت‌ و پيروز گر بود و دشمنان‌ خود به‌ ويژه‌ ‌افراسياب توراني‌ و گرسيوز را به‌ انتقام‌ خون‌ پدرش‌ سياوش‌ بكشت‌ .

در ادبيات‌ پهلوي‌ مولد كيخسرو گنگ‌ دژ آمده‌ است‌. وي‌ بتكده‌ي‌ بد دينان‌ را كه‌ بركنار درياچه‌ي‌ چي‌ چست‌ ( در شاهنامه‌ دژ بهمن‌)بود ويران‌ كرد، آذر گشنسب‌ آتش‌ پادشاه‌ را بر كوه‌ اسنوند كه‌ نزديك‌ آن‌ بود بنهاد و گنگ‌ دژ را كه‌ در آغاز بر سر ديوان‌ بود برزمين‌ نشاند. كيخسرو افراسياب‌ و گرسيوز را بركنار درياچه‌ي‌ چي‌ چست‌ بكشت‌ و چون‌روز رستاخيز نزديك‌ شود كيخسرو، وايو (فرشته‌ و رهبر مردگان‌ و هوا) را خواهد ديد و اورا بصورت‌ شتري‌ در مي‌آورد و بر او سوار مي‌شود و وايو او را در جائي‌ كه‌ پهلوانان‌ ايران‌چون‌ طوس‌ و كي‌ اپيوه‌ خفته‌اند راهبري‌ مي‌كند.

 كيخسرو ‌سوشيانت موعود آخرالزمان‌ را مي‌بيند و خود را به‌ او مي‌شناساند. آنگاه‌ گرشاسب‌ با گرزي‌ در دست‌ فرا مي‌رسد، طوس‌ از جاي‌ خود برمي‌خيزد و گرشاسب‌ را به‌ آيين‌ مزدايي‌ مي‌خواند و جنگ‌ آخرالزمان‌ از اين‌ هنگام‌ آغاز مي‌شود. در بندهش‌ مدت‌ پادشاهي‌ كيخسرو 60 سال‌ آمده‌ است‌. كيخسرو دراوستا و ادبيات‌ پهلوي‌ از جاويدان‌ها است‌. در شاهنامه‌ داستان‌ كيخسرو چنين‌ آمده‌، كه‌ پس‌ از كشته‌ شدن‌ سياوش‌ ،فرنگيس‌ زن‌ او پسري‌ آورد بنام‌ كيخسرو. افراسياب‌ فرمان‌ داد كه‌ وي‌ را نزديك‌ شبانان‌ به‌ كوه‌ فرستند تا از نژاد خويش‌ آگاه‌ نباشد. پيران‌ ويسه‌ چنين‌ كرد واو را به‌ شبانان‌ سپرد و چون‌ چندي‌ برآمد پيران‌ او را نزد خويش‌ آورد.

 آنگاه‌ به‌ اشارت‌ افراسياب‌ او و مادرش‌ فرنگيس‌ را به‌ گنگ‌ دژ فرستاد تا سرانجام‌ گيو پسر گودرز پس‌ از هفت‌ سال‌ جستجو در توران‌ وي‌ را بيافت‌ و با مادرش‌ فرنگيس‌ به‌ ايران‌ آورد. پس‌ از رسيدن‌ كيخسرو به‌ ايران‌ بر سر جانشيني‌ او و فريبرز پسر كاوس‌ اختلاف‌ افتاد و سرانجام‌ قرار بر آن‌شد كه‌ هر كس‌ دژ بهمن‌ را بگشايد سزاوار سلطنت‌ باشد. اين‌ كار تنها از دست‌ كيخسرو كه‌ فركياني‌ با او بود برآمد.

 آنگاه‌ كيخسرو به‌ اشارت‌ كاوس‌ به‌ خونخواهي‌ پدرش‌ سياوش‌ برخاست‌ و پس‌ از سالها جنگ‌، افراسياب‌ را كه‌ به‌ غاري‌ در نزديك‌ بردعه‌ (تفليس‌) پناه‌ برده‌ بود به‌ياري‌ نيك‌ مردي‌ بنام‌ هوم‌ به‌ چنگ‌ آورد و برادرش‌ گرسيوز را به‌ كين‌ پدرش‌ در نزديك‌ آب‌ زره‌ بكشت‌. پس‌ از قتل‌ افراسياب‌ كاوس‌ سلطنت‌ را به‌ كيخسرو داد، و خود پس‌ از 160 سال‌ پادشاهي‌ بمرد. كيخسرو جهن‌ پسر افراسياب‌ را از بند بر آورد و پادشاهي‌ توران‌ داد و خود پس‌ از چندي‌ از كار جهان‌ غمگين‌ شد. از اين‌ روي‌ لهراسب‌ پسر عم‌ خودرا به‌ جاي‌ خويشتن‌ به‌ سلطنت‌ نشاند و خود با طوس‌ و گودرز و فريبرز به‌ كوه‌ بلندي‌ رفت‌ ودر چشمه‌اي‌ شستشو كرد واز ديده‌ها ناپديد شد; همراهان‌ او كه‌ مي‌خواستند با وي‌ باشند در زير برق‌ زيادي‌ مانده‌ مردند و در آسمان‌ به‌ او ملحق‌ شدند. كيخسرو در شاهنامه‌ پادشاهي‌ عادل‌، با درايت‌ و دادگر توصيف‌ شده‌ است‌.

منابع‌:

-1 فردوسي‌ ، ابوالقاسم‌: ‌،شاهنامه تهران‌، نشر قطره‌، 1377

-2 مشكور، محمد جواد: تاريخ‌ ايران‌ باستان‌، تهران‌، انتشارات‌ اشرفي‌، 1364

-3 زرين‌ كوب‌، عبدالحسين‌، تاريخ‌ مردم‌ ايران‌ (ايران‌ پيش‌ از اسلام‌)، تهران‌، انتشارات‌،1368

-4 مهرين‌، عباس‌: ايران‌ نامه‌، تهران‌، آسيا، 1342



گرد آوری:گروه بزرگان و مشاهیر تبیان زنجان

 

ذکر تعجیل فرج رمز نجات بشر است          ما برآنیم که این ذکر جهانی بشود.

 

مدیر تالار های

دانستنی های علمی، نانوتکنولوژِی، نجوم، گیاهان و جانوران 

پنج شنبه 2 شهریور 1391  3:33 PM
تشکرات از این پست
reza_rasekhekhoon
reza_rasekhekhoon
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : آذر 1390 
تعداد پست ها : 878
محل سکونت : خوزستان

پاسخ به:بزرگان تاریخ

کیکاووس پادشاه کیانی

کیکاووس پادشاه کیانی 

نام‌ اين‌ پادشاه‌ كياني‌ در اوستا كوي‌ اوسن‌ Kavi usan يا كوي‌ اوسذن‌ Kaviusathan (به‌ معني‌ آرزومند)آمده‌ كه‌ اين‌ نام‌ در پهلوي‌ به‌ كيوس‌ و به‌ فارسي‌ به‌ كيكاووس‌ تبديل‌ يافته‌ است‌. در دينكرد آمده‌ است‌ كه‌ كيوس‌ از سه‌ برادر ديگر خود بزرگتر بود و بر هفت‌ كشور و ديوان‌ و آدميان‌ سلطنت‌ مطلق‌ يافت‌ و بر البرز كوه‌ هفت‌ كاخ‌ بساخت‌: يكي‌ از زر، دو از سيم‌، دو از پولاد ، دو از آبگينه‌ و هر كه‌ از ضعف‌ پيري‌ در رنج‌ بود چون‌ بدان‌ كاخها مي‌رفت‌ به‌ جواني‌ باز مي‌گشت‌ و پانزده‌ ساله‌ مي‌شد. از تفسير پهلوي‌ ونديدات‌ چنين‌ برمي‌ آيد كه‌ جم‌ و كاوس‌ هردو جاوداني‌ آفريده‌ شده‌ بودند ولي‌ بر اثرخطاهاي‌ خود فنا پذير گرديدند.

بنا به‌ كتب‌ پهلوي‌ از خبط هاي‌ كاوس‌ آن‌ بود كه‌ بر آن‌ شد كه‌ بر آسمان‌ و جايگاه‌ ‌امشاسپندان دست‌ يابد و چون‌ به‌ آسمان‌ رفت‌ سرنگون‌ بيفتاد.ديگر آنكه‌ اوشنر Oshnarدانا وزير نيكوكار خود را بكشت‌ و ديگر از تباهكاريهاي‌ اوكشتن‌ گاوي‌ است‌ كه‌ حافظ مرز ايران‌ و توران‌ بود. هرمزد آن‌ گاو را براي‌ آن‌ آفريده‌ بود كه‌ هرگاه‌ جنگي‌ ميان‌ ايرانيان‌ و تورانيان‌ در گيرد او سم‌ خويش‌ را بر مرز واقعي‌ ايران‌ و توران‌ بكوبد و جنگ‌ را از ميان‌ ببرد. در بندهش‌ آمده‌ كه‌ سلطنت‌ كاوس‌ 150 سال‌ بود.

وي‌ باسمبران‌ شاه‌ (شاه‌ هاماوران‌) جنگيد و در آنجا به‌ بند افتاد و ديوي‌ زنگياپ‌ نام‌ كه‌ زهر چشم‌ داشت‌ و از كشور تازيكان‌ آمده‌ بود بر ايرانشهر پادشاهي‌ يافت‌. اين‌ ديو هر كه‌ را به‌ ديده‌ مي‌نگريست‌ هلاك‌ مي‌ساخت‌. ايرانيان‌ افراسياب‌ را به‌ كشور خود خواندند و اوزنگياپ‌ را بكشت‌ و پادشاه‌ ايرانشهر شد و ايران‌ را ويران‌ كرد. سرانجام‌ رستم‌ از سيستان‌ لشكر بياراست‌ و سمبران‌ شاه‌ را بگرفت‌ و كيوس‌ و ديگر ايرانيان‌ را از بند بگشاد و باافراسياب‌ نزديك‌ سپاهيان‌ كارزار كرد و او را به‌ تركستان‌ براند.

بنا به‌ روايت‌ شاهنامه‌ ، پس‌ از كيقباد پسرش‌ كيكاوس‌ به‌ تخت‌ نشست‌; وي‌ نخست‌ آهنگ‌ گشودن‌ مازندران‌ كرد ولي‌ ارژنگ‌، شاه‌ مازندران‌ از ديو سپيد در خواست‌ كمك‌ كرد و او به‌ جادويي‌، كاوس‌ ولشكريانش‌ را كور كرد و به‌ بند افكند. اين‌ خبر به‌ ‌زال رسيد و او رستم‌ را به‌ مازندران‌ گسيل‌ كرد. رستم‌ ديو سپيد را بكشت‌ و جگر او رابر چشم‌ ايرانيان‌ كشيد و همگان‌ رابينا ساخت‌.كيكاووس‌ مازندران‌ را به‌ اشارت‌ رستم‌ به‌ اولاد سپرد و به‌ ايران‌ بازگشت‌. (هفت‌ خان‌رستم) كاوس‌ پس‌ از چندي‌ به‌ توران‌ و چين‌ و مكران‌ رفت‌ و پادشاهان‌ اين‌ نواحي‌ فرمانبردار او شدند. وي‌ سپس‌ به‌ بربر لشكر برد. شاه‌ بربر به‌ ياري‌ پادشاه‌ هاماوران‌ (حميرويمن‌) با اوبه‌ جنگ‌ برخاست‌ و آنان‌ شكست‌ يافتند، آنگاه‌ كاوس‌ سودابه‌ دخت‌ شاه‌ هاماوران‌ را به‌ زني‌ خواست‌.

شاه‌ هاماوران‌ به‌ حيله‌ كاوس‌ را با جمله‌ ايرانيان‌ همراه‌ او به‌ بند افكند و چون‌ اين‌ خبر شايع‌ شد اعراب‌ به‌ ايران‌ تاختند. افراسياب‌ با تازيان‌ جنگ‌ كرد و ايشان‌ را از ايران‌ بيرون‌ راند و خود بر اين‌ كشور پادشاهي‌ يافت‌. سپس‌ رستم‌ به‌ هاماوران‌ رفت‌ و كاوس‌ را رهايي‌ بخشيد و با سودابه‌ دخت‌ پادشاه‌ هاماوران‌ و پهلواناني‌ چون‌ گيوو گودرز و طوس‌ به‌ ايران‌ باز گشتند.

 پس‌ از آن‌ رستم‌ افراسياب‌ را از ايران‌ براند. كاوس‌ كاخي‌ بلند در البرز كوه‌ برافراشت‌ و پس‌ از چندي‌ به‌ فريب‌ ديوان‌ به‌ آسمان‌ رفت‌ و سرنگون‌ در بيشه‌ يي‌ نزديك‌چين‌ به‌ زمين‌ افتاد; با اين‌ حال‌ تا زماني‌ كه‌ كيخسرو افراسياب‌ را كشت‌ زنده‌ بود. وي‌ 160سال‌ پادشاهي‌ كرد و چون‌ در پايان‌ عمر فر كياني‌ از او جدا شده‌ بود افراسياب‌ به‌ ايران‌تاخت‌ و بيداد ها كرد و هفت‌ سال‌ باران‌ از ايرانشهر ببريد. كاوس‌ مردي‌ تند خو، خودكامه‌ وحق‌ ناشناس‌ بود اما در قدرت‌ و شوكت‌ همانند جمشيد بود و پهلواني‌ بي‌ نظير چون‌ رستم‌ داشت‌. از كاوس‌ پسري‌ ديگر بنام‌ فريبرز مانده‌ بود. در كتاب‌ ريگ‌ ودا نام‌ كاوس‌ اوسنه‌ كاوياUssana Kavya آمده‌ است‌. ظاهرا شهرت‌ و قدرت‌ كاووس‌ در نواحي‌ شرقي‌ ايران‌ باعث‌ پراكنده‌ شدن‌ نام‌ او در دره‌ي‌ سند گرديده‌ است‌ و وي‌ در زمره‌ پهلوانان‌ ودايي‌ درآمده‌است‌. بعضي‌ از مورخان‌ كيكاوس‌ داستاني‌ را از نظر بوالهوسي‌ و خودرايي‌ و لشكركشي‌ به‌ مصر و بربر و سومالي‌، با كمبوجيه‌ پسر كورش‌ تطبيق‌ كرده‌ و آن‌ دو شخصيت‌ را يكي‌ دانسته‌اند.

منابع‌:

-1 فردوسي‌ ، ابوالقاسم‌: ‌شاهنامه، تهران‌، نشر قطره‌، 1377

-2 مشكور، محمد جواد: تاريخ‌ ايران‌ باستان‌، تهران‌، انتشارات‌ اشرفي‌، 1363

3- پيرنيا، حسن‌: ايران‌ باستان‌، تهران‌، دنياي‌ كتاب‌، 1362



گرد آوری:گروه بزرگان و مشاهیر تبیان زنجان

 

ذکر تعجیل فرج رمز نجات بشر است          ما برآنیم که این ذکر جهانی بشود.

 

مدیر تالار های

دانستنی های علمی، نانوتکنولوژِی، نجوم، گیاهان و جانوران 

پنج شنبه 2 شهریور 1391  3:34 PM
تشکرات از این پست
reza_rasekhekhoon
reza_rasekhekhoon
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : آذر 1390 
تعداد پست ها : 878
محل سکونت : خوزستان

پاسخ به:بزرگان تاریخ

خسرو انوشيروان پادشاه صلح جو

خسرو انوشيروان پادشاه صلح جو 

نام‌ خسرو انوشيروان‌ در بسياري‌ از منابع‌ قرون‌ اوليه‌ اسلامي‌ باعدالت‌ و انصاف‌ توأم‌ شده‌ و از او به‌ عنوان‌ پادشاهي‌ دادگر و عادل‌ كه‌ صلح‌ و آرامش‌ را در جامعه‌ حكم‌ فرمانمود ياد گرديده‌است‌. و داستانهايي‌ نيز در مورد انصاف‌ وي‌ آورده‌ شده‌ است‌ ;ولي‌ درروي‌ ديگر سكه‌ وي‌ شاهي‌ مستبد و خشن‌ معرفي‌ شده‌ كه‌ با قساوت‌ و خشونت‌ هر گونه‌ نافرماني‌ و مخالفت‌ را سركوب‌ مي‌ كرده‌ است‌. قتل‌ ناجوانمردانه‌ مهبود سالار و فادار خسروبه‌ اتهامي‌ بي‌ پايه‌ و اساس‌ ،قتل‌ عام‌ خشونت‌ بار مزدكيان‌، كور كردن‌ پسرش‌ انوشزاد، قساوت‌ ظالمانه‌ نسبت‌ به‌ سرداري‌ كه‌ برادرزاده‌ او قباد را از مرگ‌ برهاند و قتل‌ عام‌ برادر و برادرزادگان‌ و حتي‌ جد مادري‌ نمونه‌هايي‌ از شدت‌ عمل‌ و استبداد اين‌ پادشاه‌ پرقدرت‌ ساساني‌ است‌.

يكي‌ از داستانهاي‌ معروف‌ عهد خسرو انوشيروان‌ كه‌ حاكي‌ از روحيه‌ استبداد مطلقه‌ اين‌ پادشاه‌ مي‌ باشد داستان‌ مجلس‌ مشاوره‌ شاه‌ با بزرگان‌ در مورد وضعيت‌ ماليات‌هاست‌.

تا پيش‌ از زمان‌ قباد خراج‌ در ايران‌ عهد ساساني‌ به‌ شكل‌ سهمي‌ از محصول‌ كه‌ ميزان‌ آن‌ رانماينده‌ دولت‌ معين‌ مي‌ كرد اخذ مي‌شد و تا تعيين‌ اين‌ سهم‌ كسي‌ حق‌ نداشت‌ محصول‌ رابرداشت‌ كند. اين‌ شيوه‌ اخذ ماليات‌ به‌ خود سري‌ و رشوه‌گيري‌ مأموران‌ مالياتي‌ ميدان‌مي‌داد تا آنان‌ بخشي‌ از محصول‌ را به‌ نفع‌ خويش‌ تصاحب‌ كنند. نقل‌ شده‌ است‌ كه‌ شاه‌ قبادزماني‌ از روستايي‌ عبور مي‌ كرد و زني‌ را ديد كه‌ مانع‌ از ورود فرزند گريان‌ و گرسنه‌اش‌ به‌ باغ‌ ميوه‌اش‌ مي‌شود.

 شاه‌ سبب‌ سختگيري‌ زن‌ را در برابر كودك‌ گريان‌ پرسيد و زن‌ گفت‌ تا هنگامي‌ كه‌ تحصيلدار خراج‌ دولت‌ را شمارش‌ نكرده‌ كسي‌ حق‌ چيدن‌ ميوه‌هاي‌ باغ‌ خود راندارد. اين‌ امر سبب‌ شد كه‌ قباد شيوه‌ جديدي‌ در اخذ خراج‌ به‌ وجود آورد و تجديد نظري‌ در وضعيت‌ مالياتها انجام‌ دهد. بر اين‌ اساس‌ شاه‌ قباد در اواخر عمر خود دستور داد اراضي‌ و كوهستانها و دره‌ها را مساحت‌ و ميزان‌ ماليات‌ را بر مبناي‌ صحيح‌ تعيين‌ كنند.

پس‌ از مرگ‌ قباد خسرو انوشيروان‌ اين‌ كار را ادامه‌ داد و فرمان‌ داد تعداد درختان‌ زيتون‌ و نخل‌ خرما و عده‌ افرادي‌ را كه‌ بايد خراج‌ دهند معين‌ كنند; مبلغ‌ مالياتي‌ كه‌ برمبناي‌ اين‌ نمودارها تعيين‌ مي‌ شد براي‌ كليه‌ ايالات‌ و ولايات‌ دائمي‌ بود و مي‌بايست‌ سالانه‌ در سه‌ قسط پرداخت‌ شود. پس‌ از اتمام‌ كار خسرو انوشيروان‌ دستور داد مالكان‌ وبزرگان‌ و كارمندان‌ عاليرتبه‌ كشوري‌ در مجلسي‌ گرد هم‌ آيند و منشيان‌ مبالغ‌ ماليات‌ و خراج‌ را مطابق‌ محاسبه‌ جديد به‌ اطلاع‌ آنان‌ برسانند. در اين‌ جلسه‌ پيام‌ خسرو قرائت‌ شد كه‌ پادشاه‌ خاطر نشان‌ ساخته‌ بود مبلغ‌ حساب‌ شده‌ از زمين‌ مزروع‌ با درنظر گرفتن‌ تعداد نخلهاي‌ خرما و درختان‌ زيتون‌ اخذ مي‌ گردد.

پس‌ از قرائت‌ پيام‌، خسرو انوشيروان‌ كه‌ رياست‌ جلسه‌ را بر عهده‌ داشت‌ از شركت‌كنندگان‌ در جلسه‌ درخواست‌ كرد نظريات‌ و ايرادات‌ خود را بر اين‌ شيوه‌ اخذ ماليات‌ اظهاركنند. سئوال‌ پادشاه‌ سه‌ بار تكرار شد و تنها در مرتبه‌ سوم‌ مردي‌ برپا خاست‌ و گفت‌: مبلغ‌ خراج‌ از يك‌ محل‌ معين‌ نمي‌ تواند دائما يكسان‌ باشد زيرا جوي‌ آب‌ و قنات‌ ممكن‌ است‌خشك‌ شود و چشمه‌ آب‌ كور گردد و تاكستان‌ انگور ندهد. وي‌ در پايان‌ اظهار نمود كه‌ اين‌ شيوه‌ به‌ مرور زمان‌ موجب‌ ظلم‌ در اخذ ماليات‌ خواهد شد.پس‌ از سخنان‌ اين‌ مرد پادشاه‌فرياد برآورد: ((اي‌ ملعون‌ و جسور ملعون‌ تو از چه‌ طبقه‌ مردماني‌ )) آن‌ مرد در جواب‌ گفت‌;(( از طبقه‌ دبيرانم‌)) پادشاه‌ گفت‌ (( او را با قلمدان‌ آنقدر بزنيد تا بميرد. )) پس‌ همه‌ دبيران‌ ازجاي‌ برخاسته‌ آنقدر او را با قلمدان‌ زدند تا هلاك‌ شد . آنگاه‌ همه‌ حضار گفتند: (( خسرو خراجهائي‌ كه‌ مقرر فرمودي‌ همه‌ موافق‌ عدالت‌ است‌ ))اين‌ داستان‌ در شاهنامه‌ نيز به‌ شيوه‌ بسيار زيبايي‌ نقل‌ شده‌ است‌ و عدالت‌ خسرو انوشيروان‌ عادل‌ را به‌ بهترين‌ نحو نشان‌ مي‌ دهد.

منابع‌:

1- كريستن‌ سن‌، آرتور :ايران‌ در زمان‌ ساسانيان‌،ترجمه‌ رشيد ياسمي‌، تهران‌،اميركبير،1365

2- پيگولو سكايا و ديگران‌ :تاريخ‌ ايران‌ از دوران‌ باستان‌ تا پايان‌ سده‌ هجدهم‌ميلادي‌،مترجم‌ كريم‌ كشاورز، تهران‌، پيام‌،1354

3- زرين‌ كوب‌ ،عبدالحسين‌، تاريخ‌ ايران‌ قبل‌ ازاسلام‌، تهران‌،اميركبير، 1356



گرد آوری:گروه بزرگان و مشاهیر تبیان زنجان

 

ذکر تعجیل فرج رمز نجات بشر است          ما برآنیم که این ذکر جهانی بشود.

 

مدیر تالار های

دانستنی های علمی، نانوتکنولوژِی، نجوم، گیاهان و جانوران 

دوشنبه 6 شهریور 1391  5:30 PM
تشکرات از این پست
reza_rasekhekhoon
reza_rasekhekhoon
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : آذر 1390 
تعداد پست ها : 878
محل سکونت : خوزستان

پاسخ به:بزرگان تاریخ

نگاهی برزندگی نامه شهيد محمد على رجايى

نگاهی برزندگی نامه شهيد محمد على رجايى 

 شهيد محمد على رجايى ، در سال 1312 هجري قمري در شهرستان قزوين متولد شد، تحصيلات ابتدايى را تا اخذ گواهينامه ششم ابتداى در همين شهرستان به انجام رساند. در سن چهار سالگى از وجود داشتن نعمت پدر محروم شد و تحت تكفل مادر مهربان و منيع الطبع قرار گرفت . در سال 1327 به تهران مهاجرت كرد و سال بعد يعنى در 1328 وارد نيروى هوايى شد. در مدت 5 سال خدمت در نيروى هوايى ، دوره متوسطه را با تحصيل شبانه گذراند، سپس در سال 1335 به دانشسراى عالى رفت و به سال 1338 دوره ليسانس خود را در رشته رياضى به پايان برد و به سمت دبير رياضى به استخدام وزارت فرهنگ در آمد و به ترتيب در شهرستانهاى خوانسار، قزوين و تهران به تدريس ، اشتغال ورزيد.

شهيد رجائى در مدت تدريس ، هميشه آموزگارى دلسوز، پركار و شايسته بود و ضمن تدريس ، به فرا گرفتن علوم اسلامى و انجام فعاليتهاى سياسى همت مى گماشت . در سال 1340 به عضويت نهضت آزادى در آمد كه منجر به دستگيرى وى (در ارديبهشت 1342) و پنجاه روز زندان شد. پس ‍ آزادى از زندان با شهيد باهنر به سازماندهى مجدد هيات موتلفه پرداخت و براى پرورش افرادى كه بتوانند نبردى مسلحانه را اداره نمايند به اعزام داوطلبانى به جبهه فلسطين دست زد. در همين رابطه و براى تكميل برنامه مزبور (در سال 1350) خود شخصا به خارج از كشور سفر كرد. ابتدا به فرانسه و تركيه رفت و از آنجا عازم سوريه شد.

شهيد رجايى همگام با فعاليتهاى سياسى لحظه اى نيز از خدمات فرهنگى غافل نبود از آن جمله تدريس در مدارس كمال و رفاه ، همكارى با بنياد رفاه و تعاون اسلامى با همكارى شهيد مظلوم آيت الله دكتر بهشتى و شهيد دكتر باهنر و آيت الله هاشمى رفسنجانى .

ايشان با نهايت شجاعت و شهامت مدت دو سال ، در زندانهاى انفرادى رژيم پهلوى انواع و اقسام شكنجه ها را تحمل نمود و چون كوهى استوار مقاومت كرد. در اثر اين مقاومتها او را به زندان قصر و سپس به اوين فرستادند. او در زندان به ماهيت واقعى منافقين پى برد و از آنها تبرى جست . دوران زندان مجموعا چهار سال به درازا كشيد و شهيد رجائى در سال 1357 با اوج گيرى انقلاب اسلامى همراه ديگر زندانيان سياسى آزاد شد و بلافاصله وارد مبارزات سياسى و فرهنگى گرديد و به اتفاق عده اى از همكارانش براى بسيج و سازماندهى مبارزات مخفى معلمان مسلمان ، تلاش گسترده اى را آغاز كرد و موفق به ايجاد انجمن اسلامى معلمان شد. او در راه پيماييهاى عظيم سال 1357 مخلصانه و با تمام توان كوشيد و نقش ‍ موثرى در فعاليتهاى تبليغاتى آنها داشت .

شهيد رجائى پس از پيروزى انقلاب اسلامى و در سال 1358، مسئوليت وزارت آموزش و پرورش را به عهده گرفت و در زمان وزارت خود موفق به دولتى كردن كليه مدارس شد. سپس به عنوان نماينده مردم تهران در مجلس شوراى اسلامى انتخاب گرديد و به دنبال تمايل مجلس شوراى اسلامى در تاريخ 18/5/1359 به عنوان اولين نخست وزير جمهورى اسلامى ايران به مجلس معرفى و با راى قاطع به نخست وزيرى انتخاب شد. شهيد رجائى در اين مسئوليت خطير، على رغم اين كه به فاصله بسيار كوتاهى با توطئه عظيم استكبار جهانى در ايجاد جنگ تحميلى از سوى رژيم صدام روبرو شد و همچنين كارشكنى هاى بنى صدر و متحدانش و خرابكاريهاى منافقين و ساواكيها را در پيش رو داشت ، اما توانست به بهترين وجه از عهده انجام وظايف و مسئوليتهاى سنگين خود بر آيد.

به دنبال عزل بنى صدر از رياست جمهورى ، شهيد رجائى با راى اكثريت مردم محرومى كه شاهد تلاشهاى صادقانه ((اين فرزند صديق ملت و مقلد با وفاى امام ((ره )) بودند به رياست جمهورى انتخاب شد. دشمنان قسم خورده انقلاب اسلامى كه توان تحمل وجود اين مايه اميد مستضعفان و عنصر ارزشمند و دلسوز را نداشتند در هشتم شهريور ماه 1360 او را به همراه يار قديمى اش شهيد باهنر در انفجار دفتر نخست وزيرى به شهادت رساندند.

امین پناهی


گرد آوری:گروه بزرگان و مشاهیر تبیان زنجان

 

ذکر تعجیل فرج رمز نجات بشر است          ما برآنیم که این ذکر جهانی بشود.

 

مدیر تالار های

دانستنی های علمی، نانوتکنولوژِی، نجوم، گیاهان و جانوران 

چهارشنبه 8 شهریور 1391  5:42 PM
تشکرات از این پست
reza_rasekhekhoon
reza_rasekhekhoon
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : آذر 1390 
تعداد پست ها : 878
محل سکونت : خوزستان

پاسخ به:بزرگان تاریخ

سورنا سردار بزرگ ايراني

سورنا سردار بزرگ ايراني 

سورنا یکی از سرداران بزرگ و نامدار تاریخ است که سپاه ایران را در نخستین جنگ با رومیان از سوی اشک سیزدهم ( ارد orod * ) پادشاه دلاور اشکانی فرماندهی کرد و رومیها را که تا آن زمان قسمتی از ارمنستان و آذربادگان را تصرف نموده بودند، را با شکستی سخت و تاریخی روبرو ساخت. «ژول سزار» Julius Caesar و «پومپه» Pompee و «کراسوس» Crassus سه تن از سرداران بزرگ روم بودند که کشورهای پهناوری را که به تصرف این دولت درآمده بود، اداره می‌کردند.

 «کراسوس» فرمانروای شام (سوریه) بود و برای گسترش دولت روم در آسیا، سودای چیرگی بر ایران و سپس هند را در سر می‌پروراند و سرانجام با حمله به ایران این نقشه خویش را عملی ساخت. «کراسوس» با سپاهی مرکب از 42 هزار نفر از لژیونهای ورزیده روم که خود فرماندهی آنان را بر دوش داشت به سوی ایران روانه شد ارد پادشاه ایران که خود در شرق ایران در حال جنگ با مهاجمین بود ، یکی از فرماندهان بسیار باهوش و شجاع خود به نام سورنا را به جنگ رومیها فرستاد. نبرد میان دو کشور در سال 53 پیش از آذربادگان آغاز و تا قلب میان رودان ادامه یافت .

 در جنگی که در جلگه‌های میان رودان ( بین‌النهرین ) و در نزدیکی شهر کاره Carrhae «حران» روی داد. در جنگ «حران»، سورنا با یک نقشه نظامی ماهرانه و به یاری سواران پارتی که تیراندازان چیره دستی بودند، توانست یک سوم سپاه روم را نابود و دستگیر کند. «کراسوس» و پسرش «فابیوس» Fabius در این جنگ کشته شدند و تنها شمار اندکی از رومیها موفق به فرار گردیدند.

 جنگ حران که نخستین جنگ میان ایران و روم به شمار می‌رود، دارای اهمیت بسیار در تاریخ است زیرا رومیها پس از پیروزیهای پی‌درپی برای نخستین بار در جنگ شکست بزرگی خوردند و این شکست به قدرت آنان در دنیای آن روز سایه افکند و نام ایران و دولت پارت را بار دیگر در جهان پرآوازه کرد.،دولت روم در پیشرفت مرزهای خود در شرق، با سد نیرومند ایرانی روبرو شد و از آن زمان به بعد گسترش و توسعه آن دولت در آسیا، پایان پذیرفت. پس از پیروزی «سورنا» بر «کراسوس» و شکست روم از ایران، نزدیک به یک سده، رود فرات مرز شناخته شده میان دو کشور گردید و رومیها برای جلوگیری از شکستهای آینده و به پیروی از ایرانیان ناچار شدند به وجود سواره نظام در سپاه خود توجه بیشتری بنمایند.

مرگ سورنا ، باعث شد اروپائیان مرگ او را برگردن اشک سیزدهم بیافکنند تا بدین گونه انتقام از پادشاه مقتدر امپراتوری ایران بگیرند .

و متاسفانه این دسیسه کارگر افتاد بگونه ای که زخم این نیرنگ سپاه ایران را ضعیف و ضعیف تر نمود .

و تا پایان دوره سلسله اشکانی دیگر سپاهی به اقتدار و بزرگی دوران اشک سیزدهم پدید نیامد .

اروپائیان هر گاه در صحنه قدرت نتوانسته اند پیش روند ، دست به حیله گری و دروغ گویی زده اند و فاحش ترین نمونه آن دسایس آنها در طی سلسله اشکانی است...

(*) ارد سیزدهمین پادشاه سلسله اشکانی بود او مقتدرترین حکمران آن سلسله است . فرماندهان بسیار شجاعی همچون سورنا را در اختیار داشت . در ضمن ارد نام اندیشمند و مصلح کشورمان ارد بزرگ هم هست .

 



گرد آوری:گروه بزرگان و مشاهیر تبیان زنجان

 

ذکر تعجیل فرج رمز نجات بشر است          ما برآنیم که این ذکر جهانی بشود.

 

مدیر تالار های

دانستنی های علمی، نانوتکنولوژِی، نجوم، گیاهان و جانوران 

چهارشنبه 22 شهریور 1391  12:19 AM
تشکرات از این پست
reza_rasekhekhoon
reza_rasekhekhoon
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : آذر 1390 
تعداد پست ها : 878
محل سکونت : خوزستان

پاسخ به:بزرگان تاریخ

بزرگ مرد عرصه دين و دانش (فخر المحققين)

بزرگ مرد عرصه دين و دانش (فخر المحققين) 

تولد « فخر المحققين» در سال 682هجري قمري

« فخر المحققين» نابغه بزرگ، فقه و محقق والامقام در سال 682هجري قمري در شهر حله متولد شد. او تحت توجهات پدر عالمش علامه حلي پرورش يافت و در نوجواني به اجتهاد رسيد. او در ايام جواني به اتفاق پدر سفري به ايران کرد و مجدداً به زادگاهش بازگشت. وي به لحاظ مراتب فضل و کمال، ادب، اخلاق و پرهيزکاري شهره عصر بود. در مکتب تدريس فخرالمحققين شخصيتهاي برجسته‏اي تربيت شدند که هر يک در زمان خود نزله ستوني محکم براي اسلام و مسلمان بشمار مي‏رفتند، علماي چون محمد بن مکي ؛ علامه محقق بدرالدين، و سيد حيدر آملي. اين فقه نابغه در تأليف علوم اسلامي از جمله فقه اصول تفسير و کلام اهتمام بسيار ورزيد و از کتابهاي وي که همه در شمار آثار علمي شيعه محسوب مي‏شوند مي‏توان به شرح «مبادي الاصول ؛ شرح الاصول ؛ و المسائل الحيدريه» اشاره کرد .

خلاصه اي از زندگي اين بزرگ مرد عرصه دين و دانش:

ولادت:

فخر المحققين در شب بيستم جمادي الاول سال 682 هجري قمري در شهر حله ديده به جهان گشود.

تحصيلات:

وي علوم مقدماتي و متداول عصر و سپس علوم عاليه و معقول، يعني فلسفه و کلام و منطق و فقه و اصول و حديث و غيره را نزد پدر علامه اش فرا گرفت و پيش از آنکه به حد بلوغ برسد، در انواع آنها ورزيده شد، يعني تقريبا از تحصيل آنها بي نياز گرديد او نيز مانند پدر نابغه اش، از نوابغ ارزنده شيعه است و در تمام کتب فقهي و علمي مورد توجه خاص دانشمندان بزرگ و مجتهدين طراز اول ما قرار گرفته است.

اساتيد:

فـخـرالـمـحققين تمام رشته هاي علوم و فنون را در خدمت پدر علا مه اش تکميل نمود و جز وي اسـتـادي نـديـده است.

شاگردان:

شاگردان زيادي از محضر ايشان کسب فيض نموده اند که معروف ترين آنها عبارتند از:

1 ـ شهيد اول .

2 ـ سيد بدر الدين مدني .

3 ـ شيخ احمد بن متوج بحراني .

4 ـ سيد حيدر آمـلـي .

5 ـ سـيـد تاج الدين ابن معيه .

6 ـ ظهير الدين .

7 ـ فرزند دانشمندش .

تأليفات :

تاليفات او همه در شمار بهترين کتب علمي شيعه به شمار مي آيند و اغلب شرح و حاشيه و تعليقه کـتـب پـدر عـالـيـقـدرش مي باشد، مانند:

1ـ شرح المسترشدين.

2ـ شرح مبادي الاصول .

3ـ شرح تهذيب الاصول .

4ـ ايضاح الفوائد في حل مشکلات القواعد .

5ـ رساله فخريه در نيت .

6ـ حاشيه ارشاد.

7ـ الکافية الوافية در علم کلام .

8ـ مسائل صدريه.

گفتار بزرگان :

1ـ فـقيه عظيم الشان، شهيد اول از او اين گونه ياد مي کند : شـيخ امام سلطان العلما و منتهي الفضلا و النبلا، خاتم المجتهدين، فخرالملة و الدين، ابوطالب محمد فرزند شيخ امام سعيد جمال الدين بن مطهر که خداوند عمر گرانبهاي او را دراز گرداند و از پيش آمدهاي سؤ زمانه نگه دارد.

2 ـ قاضي نوراللّه شوشتري در کتاب (مجالس المؤمنين) مي نويسد: فخرالمحققين محمد در علوم عـقـلـي و نـقـلـي مـحـققي نحرير بود و در علو فهم و فطرت مدققي بي نظير سپس او از يکي از دانـشمندان شافعي نقل مي کند که وقتي با پدرش به نزد سلطان محمد خدابنده به (سلطانيه ) قـزويـن آمـد، دانـشـمـنـدي جـوان، عـالي مقام، مستعد، نيکخوي و پسنديده خصال بود .

3ـ فـقـيـه نـامور، محمد بن حسن اصفهاني، معروف به (فاضل هندي ) است، در آغاز کتاب (کشف اللثام )مي نويسد : ممکن است بعضي از گفته وي تعجب کنند که چگونه در آن سن به اين مقام رسيده است، ولي مـي دانـيـم کـه تـولد وي در سال 682 هجري قمري روي داده و پدرش علا مه، برخي از کتب خود را در کتاب (خـلاصه) که به سال 692 يا 693 هجري قمري تأليف نموده است، ذکر کرده، بنابر اين با تطبيق اين دو تاريخ، فـخـرالـمـحـقـقـين در آن موقع ده سال يا کمتر داشته است و سپس مي نويسد : اين لطف و مرحمت الهي است که به هر کس خواهد، موهبت مي کند.

القاب:

فـخـرالـمـحـقـقين، فخر الدين و فخر الاسلام، هر سه لقب فرزند دانشمند و برومند علا مه حلي مـي باشد نام شريفش (محمد) است.

علاقه پدر به فرزند:

در ميان انبوه دانشمندان که ما با زندگاني آنان آشنا هستيم، چنين پدر و فرزندي را نديده ايم که هر دو از نوابغ نـامي و نسبت به هم تا اين اندازه محبت و احترام و علاقه داشته باشند، علا مه در برخي از آثار خود، هر جـا از فـرزنـدش نام مي برد، مي گويد: خداوند مرا فداي او گرداند و از بديها دور بدارد .

در آغـاز کتاب (الالفين )مي نويسد : من به خواهش فرزند عزيزم محمد که خداوند امور دنيا و آخرت او را اصلاح گرداند، چنانکه او نيز نسبت به پدر و مادرش از هر گونه احترام و خدمتگزاري مضايقت ندارد، و اميدوارم کـه خـداونـد، سـعـادت دو جهان را به او روزي کند چنانکه او هم در به کار بستن نيروي عقلي و حـسـي خـود از من اطاعت نموده و با گفتار و کردار خويش موجبات خوشنودي مرا فراهم کرده اسـت، ريـاسـت ظاهري و معنوي را يکجا به او موهبت کند، چون که وي به اندازه يک چشم به هم زدن نا فرماني بر من ننموده اين کتاب را که موسوم به (الفين ) است، املا نمودم. در اين کتاب هزار دليل يقيني و برهان عقلي و نقلي براي اثبات امامت بلافصل حضرت شاه ولايت، علي بن ابيطالب (عليه السلام ) و هزار دليل در رد شبهات مخالفين وارد ساختم و نيز ادله بسياري در اثبات امـامـت سـايـر امامان عالي مقام به مقداري که طالبان را قانع سازد آوردم و ثواب آن را به فرزندم محمد اهدا نمودم .

خداوند او را از هر خطري نگهدارد، و هر گونه بدي و زشتي را از وي بر طرف سازد و به آرزوهايي که دارد نائل گرداند و شر دشمنانش را از او دور گرداند.

وفات:

فخرالمحققين شب جمعه پانزدهم يا بيست و پنجم جمادي الثاني سال 771 هجري قمري ، در سن 89 سالگي به جهان باقي شتافت. محدث قمي در فوائد الرضويه مي نويسد : از سـخـن مـجـلـسـي اول در شـرح (من لايحضره الفقيه ) ظاهر مي شود که آن بزرگوار در حله وفات کرده و جنازه اش را به نجف اشرف حمل کرده اند و بعيد نيست که قبرش نزديک والدش بـاشـد .


صالحین / صگرد آوری:گروه بزرگان و مشاهیر تبیان زنجان

 

ذکر تعجیل فرج رمز نجات بشر است          ما برآنیم که این ذکر جهانی بشود.

 

مدیر تالار های

دانستنی های علمی، نانوتکنولوژِی، نجوم، گیاهان و جانوران 

چهارشنبه 22 شهریور 1391  12:20 AM
تشکرات از این پست
reza_rasekhekhoon
reza_rasekhekhoon
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : آذر 1390 
تعداد پست ها : 878
محل سکونت : خوزستان

پاسخ به:بزرگان تاریخ

خدمات طبي اميرکبير

خدمات طبي اميرکبير

در طول زمان، همواره انسان‌هاي بزرگي بوده‌اند که با گفتار و رفتارشان، در عرصه اجتماع خوش درخشيده‌اند و با اقداماتي که انجام داده‌اند، نام‌شان را تا ابد جاودانه کرده‌اند. يکي از نام‌هاي ممتاز در ميان اين قبيل شخصيت‌هاي ايراني، ميرزا تقي‌خان اميرکبير است که از برجستگان نامدار عصر خويش بود و تأثير به‌سزايي در شکل‌گيري انديشه‌هاي ترقي‌خواهانه در کشورمان داشت. 20 دي مصادف است با روز قتل او در حمام فين کاشان؛ مردي كه صد و پنجاه و اندي سال پيش به عنوان صدراعظم ايران درخشيد و در كمتر از سه سال و دو ماه بعد از شروع صدارتش خاموش شد. به اين بهانه نگاهي انداخته‌ايم به برخي از خدمات پزشکي او به ايران و ايرانيان...

مبارزه با آبله

در شماره سوم روزنامه وقايع اتفاقيه اطلاعيه‌اي چاپ شد كه: «در ممالك محروسه ناخوشي آبله عمومي است كه اطفال را عارض مي‌شود كه اكثري را هلاك مي‌كند يا كور و معيوب مي‌شوند. اشخاصي كه در كودكي اين آبله را در نياورده‌اند، در بزرگي بيرون مي‌آورند و به هلاكت مي‌رسند، خصوص اهل دارالمرز (يعني مرزنشينان)... اطبا چاره اين ناخوشي را به اين‌طور يافته‌اند كه در طفوليت از گاو آبله بر مي‌دارند و به طفل مي‌كوبند و آن طفل چند دانه آبله بيرون مي‌آورد و بي‌زحمت خوب مي‌شود.»

دانش مربوط به آبله‌كوبي در زمان فتحعلي‌شاه و توسط دكتر كورميك به ايران آمده و در مناطق مرزي غربي كشور كه تحت حاكميت محمدعلي‌ميرزا دولتشاه اداره مي‌شد اجرا هم شده بود. اما در عهد صدرات اميركبير كوشش شد اين كار عمومي شود. در ادامه اطلاعيه ذكر شده در وقايع‌اتفاقيه آمده که: «اولياي دولتِ عليّه كساني براي ياد گرفتن اين فن شريف (آبله‌كوبي) گماشته‌اند كه بعد از آموختن به جميع ممالك محروسه مأمور نمايند كه در هر ولايتي جميع اطفال خود را مردم بياورند و آبله‌شان را بكوبند و از تشويش هلاكت رعيت آسوده گردند». به اين ترتيب، اميركبير آبله‌كوبي را در ايران عمومي و اجباري كرد و حتي براي كساني كه كودكان‌شان را براي واكسينه شدن معرفي نمي‌كردند، جريمه تعيين كرد.

مبارزه با وبا

بيماري وبا هر چندوقت يك‌بار (بيشتر از هند يا عربستان) به ايران مي‌آمد و كشتار مي‌كرد. مردم همه‌گيري اين بيماري را بلاي آسماني مي‌پنداشتند. اما در عهد صدارت اميركبير جزوه‌اي به نام «قواعد معالجه وبا» تهيه و ميان كدخدايان و روحانيان شهرها پخش شد كه در آن شيوه پيشگيري وبا و نحوه رسيدگي به بيماران توضيح داده شده بود. علاوه بر اين، مقررات قرنطينه (به نام «گراختين») در مرزها به اجرا در آمد و مسافران چند روز در قرنطينه نگهداري مي‌شدند و به آنها و وسايل‌شان دود داده مي‌شد تا جلوي ورود وبا به كشور گرفته شود.

تاسيس بيمارستان دولتي

تأسيس مريض‌خانه دولتي يکي از كارهاي سودمند آن زمان است. بناي آن در سال 1266 آغاز شد و در ربيع‌الاول 1268 افتتاح گرديد. دواخانه مخصوص هم داشت. در تاريخ جديد آن نخستين بيمارستان ايران است. به قراري كه نوشته‌اند، چهارصد بيمار را مي‌توانستند در آنجا درمان كنند. ميرزا محمدولي حكيم‌باشي رييس مريض‌خانه بود و دكتر كازروني، حكيم‌باشي نظام مسووليت مداواي بيماران را به عهده داشت.»

روزي که امير گريست

در سال 1264 قمري، نخستين برنامه‌ دولت ايران براي واكسن زدن به فرمان اميركبير آغاز شد. در آن برنامه، كودكان و نوجوانان ايراني را آبله‌كوبي مي‌كردند. اما چند روز پس از آغاز آبله‌كوبي به اميركبير خبردادند كه مردم از روي ناآگاهي نمي‌خواهند واكسن بزنند. به‌ويژه كه چند تن از فالگيرها و رمال‌ها در شهر شايعه كرده بودند كه واكسن زدن باعث راه ‌يافتن جن به خون انسان مي‌شود. هنگامي كه خبر رسيد پنج نفر به علت ابتلا به بيماري آبله جان باخته‌اند، امير بي‌درنگ فرمان داد هر كسي كه حاضر نشود آبله بكوبد بايد پنج تومان به صندوق دولت جريمه بپردازد. او تصور مي كرد كه با اين فرمان همه مردم آبله مي‌كوبند. اما نفوذ سخن رمال‌ها و ناداني گروهي از مردم بيش از آن بود كه فرمان امير را بپذيرند. شماري كه پول كافي داشتند، پنج تومان را پرداختند و از آبله‌كوبي سر باز زدند. شماري ديگر هنگام مراجعه مأموران در آب‌انبارها پنهان مي‌شدند يا از شهر بيرون مي‌رفتند. روز بيست و هشتم ماه ربيع‌الاول به امير اطلاع دادند كه در همه شهر تهران و روستاهاي پيرامون آن فقط سيصد و سي نفر آبله كوبيده‌اند. در همان روز، پاره‌دوزي را كه فرزندش از بيماري آبله مرده بود، به نزد او آوردند. امير به جسد كودك نگريست و گفت: «ما كه براي نجات بچه‌هايتان آبله‌كوب فرستاديم.» پيرمرد با اندوه فراوان گفت: «حضرت امير! به من گفته بودند كه اگر بچه را آبله بكوبيم جن‌زده مي‌شود.» امير فرياد كشيد: «واي از جهل و ناداني! حالا گذشته از اينكه فرزندت را از دست داده‌اي بايد پنج تومان هم جريمه بدهي.» پيرمرد با التماس گفت: «باور كنيد كه هيچ ندارم.» اميركبير دست در جيب خود كرد و پنج تومان به او داد و گفت: «حكم برنمي‌گردد؛ اين پنج تومان را به صندوق دولت بپرداز.» چند دقيقه ديگر، بقالي را آوردند كه فرزندش از آبله مرده بود. امير نتوانست تحمل كند؛ روي صندلي نشست و با حالي زار شروع به گريستن كرد. در آن هنگام ميرزا آقاخان وارد شد. او در كمتر زماني امير را در حال گريستن ديده بود. علت را پرسيد. ملازمان گفتند كه دو كودك شيرخوار پاره‌دوز و بقال‌ از بيماري آبله مرده‌اند.

ميرزا آقاخان با شگفتي گفت: «عجب، من تصور مي‌كردم كه ميرزا احمدخان، پسر امير، مرده است كه او اين چنين ‌هاي‌هاي مي‌گريد.» سپس، به امير نزديك شد و گفت: «گريستن، آن هم به اين‌گونه، براي دو بچه شيرخوار بقال و چقال در شأن شما نيست.» امير سر برداشت و با خشم به او نگريست، آنچنان كه ميرزا آقاخان از ترس بر خود لرزيد، آنگاه اشك‌هايش را پاك كرد و گفت: «تا زماني كه ما سرپرستي اين ملت را بر عهده داريم، مسوول مرگ‌شان ما هستيم.» ميرزا آقاخان آهسته گفت: «ولي اينان خود در اثر جهل آبله نكوبيده‌اند.» و اميرکبير در پاسخ گفت: «و مسوول جهل‌شان نيز ما هستيم. اگر در هر روستا و كوچه و خياباني مدرسه بسازيم و كتابخانه ايجاد كنيم، رمال‌ها بساط‌شان را جمع مي‌كنند. همه ايراني‌ها اولاد ما هستند و من از اين مي‌گريم كه چرا اين مردم بايد اين قدر جاهل باشند كه فرزندان‌شان در اثر نكوبيدن آبله بميرند.»


گرد آوری:گروه بزرگان و مشاهیر تبیان زنجان

 

ذکر تعجیل فرج رمز نجات بشر است          ما برآنیم که این ذکر جهانی بشود.

 

مدیر تالار های

دانستنی های علمی، نانوتکنولوژِی، نجوم، گیاهان و جانوران 

چهارشنبه 22 شهریور 1391  12:25 AM
تشکرات از این پست
reza_rasekhekhoon
reza_rasekhekhoon
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : آذر 1390 
تعداد پست ها : 878
محل سکونت : خوزستان

پاسخ به:بزرگان تاریخ

زندگی نامه احمد کسروی

زندگی نامه احمد کسروی 

سیداحمد کسروی تبریزی در سال 1269 شمسی در شهر تبریز، در یک خانواده روحانی به دنیا آمد. اجدادش عنوان ملایی و پیشوایی داشتن؛ اما پدرش حاجی میرقاسم، از ملایی دوری گزیده و به بازرگانی پرداخته بود. سیداحمد فارسی و قرآن و مقدمات عربی را در مکتب آموخت؛ و دوازده ساله بود که پدرش به سال 1281 شمسی درگذشت و او خاه ناخواه مکتب و درس را ترک گفت و چندی به کار قالیبافی پرداخت و بعد، از آن کار دست کشید و باز به مکتب رفت و در مدرسه طالبیه، نخست بار با شیخ محمد خیابانی، که درس هیئت قدیم می‌داد، آشنا شد. در سال 1285 که مشروطه پدید آمد، سیداحمد بدان دل بست و شیفته دلبریهای ستارخان و دیگر قهرمانان آزادی شد، تا مشروطه‌خواهان غالب آمدند و بساط استبداد و ”انجمن اسلامیه“ برچیده شد. دوباره تحصیل را دنبال کرد و به پایگاه ملایی رسید. از سال 1298 شمسی به بعد که محمدعلی میرزا به ایران بازگشت و بار دیگر در ایران و تبریز جنگها برخاست، سیداحمد که گوشه گرفته و از این جریانات به دور بود، از راه مطالعه مجله المقتطف و کتابهای عربی و تالیفات طالبوف به دانشهای اروپایی راه یافت. در اولتیماتوم روس به ایران و جنگ مجاهدان تبریز با روسهای تزاری، شبها از بالای منبر به شورانیدن مردم می‌پرداخت و از آن ببعد در شمار آزادیخواهان درآمد.

در ایامی که وحشیگریها به کار افتاده بود و صمدخان شجاع‌الدوله و روسها هر چند روز یکبار مردم آزاده را به دار می‌آویختند، سیداحمد کتابی به دست آورده در خانه می‌خواند و می‌اندیشید. مخصوصاً سیاحت نامه ابراهیم بیگ تکان سختی در او پدید آورد و باد به آتش درونش زد. تا رفته رفته با آزادیخواهان آذربایجان آشنا شد. در تابستان 1293، جنگ جهانگیر اروپا آغاز گردید و آذربایجان میدان جنگ شد. سیداحمد برای اینکه زبان انگلیسی یاد گیرد، سال بعد به آموزگاری زبان عربی وارد مدرسه آمریکایی شد، و در همان مدرسه، برای یاد دادن عربی به شاگردان، کتاب النجمه‌الدریه را در دو جلد نوشت که سالها در دبیرستانهای تبریز از روی آن درس می‌خواندند و هم در آن مدرسه بود که زبان انگلیسی و اسپرانتو را فراگرفت.

در تیرماه 1295، برای اینکه، به گفته خود، از شر معاندان برهد و در یکی از شهرهای قفقاز به کار پردازد، به روسیه رفت، اما چون در قفقاز کار به دست نیاورد از راه عشق‌آباد به مشهد رفت و از مشهد به باکو و تفلیس بازگشت و در تفلیس به وسیله اسماعیل حقی با آزادیخواهان قفقاز آشنا شد و بعد به تبریز آمد و باز در مدرسه آمریکایی مشغول تعلیم و تعلم شد. در این هنگام بود که خیابانی و سایر آزادیخواهان تبریز به کار و کوشش برخاسته بودند. سیداحمد نیز به جمع دموکراتها پیوسته و در جلسات ”تجدد“ حضور می‌یافت؛ و ضمناً در مدرسه متوسطه تبریز، که تازه گشایش یافته بود، درس عربی می‌داد. سال 1297 فرا رسید. عثمانیان، که به تبریز راه یافته بودند، خیابانی و نوبری و چند تن دیگر از آزادیخواهان تبریز را دستگیر و تبعید کردند و حزب اتحاد اسلام و روزنامه ترکی پدید آوردند.

 ولی، چون جنگ به شکست آلمان و همدستان او پایان یافت و عثمانیان از تبریز رفتند، سیداحمد با سیدجلیل اردبیلی حزب دموکرات و جلسات تجدد را برپا کرد. در این میان، خیابانی از تبعید بازگشت و انتخابات مجلس چهارم آغاز شد (تیرماه 1298)، و کار کسروی و یاران او با خیابانی به دودستگی کشید و کسروی و همراهان او به ”انتقادیون“ معروف شدند. روز سه شنبه 17 فروردین 1299، دموکراتها در تبریز قیام کردند و سیداحمد ناچار به تهران آمد. در تهران، چندی در دبیرستان ثروت درس عربی می‌داد، تا قیام تبریز برافتاد و خیابانی به دست مخبرالسلطنه هدایت کشته شد. سیداحمد، در تهران، از یکسو با اسپرانتیست‌ها آشنا درآمیخت، و از سوی دیگر با سران بهایی آشنایی یافت و با آنان به گفتگو پرداخت. کسروی در دی ماه 1299 به عضویت استیناف تبریز منصوب و روانه آذربایجان شد. اما در عدلیه تبریز بیش از سه هفته نماند، زیرا در آن روزها کودتای سیدضیاءالدین در تهران پیش آمد، و روز 23 اسفند به دستور او درهای عدلیه بسته شد. دولت سیدضیاء برافتاد و قوام‌السلطنه روی کار آمد؛ ولی درهای عدلیه همچنان بسته ماند. و چون باز شد، پست او را به دیگری داده بودند.

پس روز 29 شهریور 1300 به تهران حرکت کرد، و در 26 آبان به عنوان عضو استیناف به مازندران رفت، و چهارماه در ساری بود که استیناف آنجا برچیده شد و او به تهران آمد و چندی مأمور دماوند شد. در مهرماه 1301، او را برای امتحان به تهران خواستند. امتحان داد و نمره اول گرفت. در دی ماه مأمور عدلیه زنجان شد و در آنجا، تاریخ حوادث آذربایجان را، که در دماوند به زبان عربی نوشته بود، اصلاح کرد و برای مجله العرفان صیدا (از شهرهای سوریه) فرستاد؛ که بعدها اصل آن از سال 1313، به نام تاریخ هجده سالة آذربایجان، به ضمیمه مهنامه پیمان، چاپ شد... پس از آن که کابینه قوام‌السلطنه افتاد و سردار سپه، وزیر جنگ، به نخست وزیری رسید، سیداحمد به ریاست عدلیه خوزستان مأمور شد.

 او در شوشتر زبانهای شوشتری و دزفولی را آموخت و به تحریر تاریخ خوزستان پرداخت. خوزستان به دست سردار سپه فتح شد، و کسروی عدلیه را به ناصریه (اهواز) برد و چون فرماندار نظامی با این عمل مخالفت کرد و کار به سختی کشید، مرخصی خواست و روز سوم فروردین 1304 سفری به عراق کرد و به شوشتر بازگشت، تا او را از مرکز خواستند، و روز 22 اردیبهشت به تهران عزیمت کرد. کسروی چندی در تهران به بیکاری و خواندن و نوشتن گذرانید و مطالعات خود را راجع به تاریخ خوزستان دنبال کرد. دفتر آذری یا زبان باستان آذربایجان را به چاپ رسانید؛ و از اینجا همبستگی او با انجمنهای دانشی جهان آغاز گردید. ابتدا به عضویت انجمن آسیایی همایونی و انجمن جغرافیایی آسیایی و دو انجمن در آمریکا، و، پس از همه، به عضویت آکادمی آمریکا برگزیده شد. در همان هنگام، تاریخ پانصدساله خوزستان را به پایان رسانید و کوتاه شده آن را در مجله آینده چاپ کرد. و مقاله‌ای درباره تبار صوفیه در آینده نوشت که اهمیت تاریخی فوق‌العاده داشت و آوازه‌اش به همه جا رسید؛ و نیز در این ایام، تحقیقات خود را درباره نیمزبانها دنبال کرد و به آگاهیهای ژرفی درباره زبان فارسی رسید. پادشاهی خاندان قاجار پایان پذیرفت و رضاشاه به روی کار آمد. کسروی، در آغاز سال 1305، سمت بازرسی و ریاست یکی از محکمه‌های جدیدالتأسیس انتظامی را داشت که داور وزیر عدلیه شد و عدلیه را منحل کرد.

 باز کسروی بیکار ماند و فرصت مطالعه یافت. در این هنگام، گفتارها در مهنامه آینده می‌نوشت؛ و درباره تاریخچه شیر و خورشید آگاهیهایی به دست آورد. در اوایل سال 1306، پروفسور هرتسفلد کلاسی برای آموختن خط و زبان پهلوی بنیاد کرد و کسروی، که اندک اطلاعی در این رشته داشت، با دلخوشی به آن کلاس رفت و بهره بسیار از آن برد. در تشکیلات داور، به سفارش تیمورتاش، وزیر دربار، دادستان تهران شد ولی با روشی که در کار پیش گرفته بود، نتوانست دیری در آن سمت بماند و بیست روز از گشایش عدلیه نگذشته بود که او را مأمور خراسان کردند؛ و چون غرض تبعید او بود و اجازه مرخصی نمی‌دادند، پنجمین تلگراف را چنین نوشت: ”وزارت جلیله عدلیه بی اجازه حرکت کردم“. پس از ورود به تهران، چون با داور نتوانست کار کند، کناره‌جویی کرد و پروانه وکالت گرفت. در آن روزها بود که به خواندن و فراگرفتن زبان ارمنی کهن (گراپار) و زبان ارمنی نو (آشخاپار) پرداخت. کسروی برای تحقیق در رشته تاریخ و زبانشناسی، بویژه تاریخ و زبان آذربایجان که از هر باره بستگی به تاریخ و زبان ارمنستان داشت، خود را به این زبان نیازمند می‌دید و باز، در همان روزها، "کارنامه اردشیر بابکان" را از پهلوی به فارسی درآورد. کسروی در پائیز سال 1307، به دادگاه جنایی دعوت و مشغول کار شد؛ در 29 دی ماه همان سال به ریاست کل محاکم بدایت منصوب گردید. در همان روزها بود که به نوشتن کتاب شهریاران گمنام پرداخت و بخش یکم و دوم آن را به چاپ رسانید. در زمستان سال 1308 ، جزو هیئت بازرسی کشور به اراک و همدان و پیرامونها سفر کرد؛ و در همدان با عارف قزوینی، که در تبعیدگاه می‌زیست، آشنا شد.

در این سفر، هشت هزار نام از نامهای دیه‌ها و آبادیها را از همدان و کرمانشاهان و دیگر جاها گرد آورد، و از سنجیدن آنها به نتیجه‌های سودمندی رسید و کتابهایی نوشت. سال 1308 به پایان می‌رفت که منتظر خدمتش کردند. کسروی در تمام مراحل خدمت خود در عدلیه، به واسطه صراحت رأی و بی پروایی و نرفتن زیر بار توصیه و نفوذ، سختیها و آزارها دید تا آنجا که در زمستان سال 1311، که از عدلیه پا کشیده و وکالت می کرد، بر اثر کینه‌جوییها و بویژه به علت نامه‌ای که مستقیماً به شاه نوشته و در آن عدلیه را دستگاه بیهوده و دکانی برای سودجویی داور و دوستان او خوانده و قانونها را بیخردانه نامیده بود، از دادگاه انتظامی به سه رتبه تنزل محکوم شد، ولی حکم اجرا نگردید و با حقوق رتبه هشت بازنشسته شد. کسروی، در یک سخنرانی که در یکم آذر 1323 ایراد کرده و به صورت کتاب مستقلی به نام "چرا از عدلیه بیرون آمدم؟" چاپ شده است، می‌گوید: ”جای بسیار خشنودی است که در این کشوری که رشوه‌خواری و نادرستی از در و دیوارش می‌بارد، من، که در عدلیه در کانون رشوه‌خواری می‌بوده‌ام، خدا مرا از لغزش دور داشته است. در این کشوری که چاپلوسی و پستی گریبانگیر خرد و بزرگ می‌باشد، من، با همه آمیزش که با چاپلوسان و پست‌نهادان، آلوده خوی آنان نگردیده‌ام. تا اینجا کار و کوشش کسروی بیشتر تحقیق و مطالعه در تاریخ و زبانشناسی بود، و چنان که ذکر شد، در این دورشته، مقالات و رسالات بسیار نفیسی به وجود آورد. اما، از سال 1312 به بعد، تغییر کلی در دید و دریافت او پدید آمد.

او دیگر یک مورخ و محقق و دانشمند زبانشناس نبود، بلکه داعیه اصلاح جامعه و، به قول خود، برانداختن ”پندارها“ را در سر داشت. در همین سال دو جلد کتاب آیین را منتشر کرد و با انتشار این کتاب شهرت فوق‌العاده یافت و در تهران و شهرستانها پیروانی پیدا کرد. و هم در آن سال، ماهنامه پیمان را بنیاد نهاد. و در آن ماهنامه، اندیشه‌های خود را در هر رشته از امور دینی و اجتماعی، با بیان خاص خود و از راههای گوناگون، روشن کرد. بعد از حوادث شهریور 1320، به جای مجله پیمان، روزنامه پرچم را، که بیشتر جنبه سیاسی داشت، انتشار داد. روزنامه پرچم یکی از جراید اصولی کشور و، به نوشته صاحبش، ”از هر آلودگی و ناپاکی مبرا بود“. اما پس از چندی، پرچم یومیه را هم تعطیل و پرچم ماهانه را، که در واقع جانشین ماهنامه پیمان بود، منتشر کرد. پس از رفتن رضاشاه، از ایران، کسانی مانند سرپاس مختاری و پزشک احمدی، به جرم اعمالی که در گذشته انجام داده بودند به محاکمه کشیده شدند. کسروی وکالت تسخیری مختاری را پذیرفت و از عهده آن به خوبی برآمد، و مطالبی در دادگاه عنوان کرد که بسیار ارزنده و حتی در آن دوره تند و جسورانه بود. انتقاد بی پرده و بی پروای کسروی از برخی عقاید سیاسی و مذهبی و برخی از رسالات کوبنده او درباره ادبیات و اندیشه‌های عرفانی، جمعی را در پیرامون او گرد آورد و گروهی را با وی دشمن کرد. بارها تهدید شد، و در سال 1324 قصد جانش را کردند ولی او از راهی که در پیش گرفته بود برنگشت و اگرچه این دفعه از خطر مرگ رست، اما همچنان بی پروا می‌نمود.

 ادوار زندگانی و کار و کوشش کسروی را می‌توان چنین خلاصه کرد:

1 ـ از جوانی تا آمدن تهران ـ در این دوره به کسب علوم و مطالعه ادب عرب پرداخته و با مبلغین مسیحی مباحثه می‌کند؛ و در صرف و نحو عربی کتاب می‌نویسد؛ به مطبوعات عربی مقاله می‌فرستد؛ از اسپرانتو ترجمه می‌کند و به قیام خیابانی خرده می‌گیرد.

2 ـ از آمدن تهران تا تأسیس مجله پیمان، در این دوره به تحقیق تتبع می‌پردازد؛ کتب عربی و زبانهای دیگر را می کاود؛ زبان ارمنی و پهلوی را فرامی‌گیرد؛ از ایران و مفاخر ایرانی سخن می‌راند؛ سه جلد شهریاران گمنام را، که از بهترین آثار اوست، و نیز رساله بیمانندی درباره زبان باستان آذربایجان به وجود می‌آورد؛ در اسامی شهرها و دیه‌ها و در تبار سلسله صفوی تحقیق می‌کند، تا جایی که توجه علما و فضلا و خاورشناسان را به خود جلب می‌نماید. 3

 ـ از تأسیس پیمان تا پایان زندگی ـ در این مرحله، به موضوعهای دینی و اجتماعی و سیاسی و اخلاقی، و به قول خود او، به ”آیین زندگی“ می‌پردازد؛ مجله پیمان و روزنامه پرچم و مجله پرچم را پیاپی بنیاد می‌نهد. در کتاب آیین و بعد در ورجاوند بنیاد، به تمدن نوین اروپایی و فلسفه مادیگری و ماشینیسم می تازد و مفاسد آنها را یکایک برمی‌شمارد؛ بر ضد خرافات و تعصبات بیجا و بیهوده و به اختلافات مذهبی از صوفیگری و بهائیگری و همچنین به برخی معتقدات شیعی می‌تازد؛ بر فرهنگستان و لغت‌سازان ایراد می‌گیرد و خود، زبان و لغت خاصی به نام ”زبان پاک“ به کا می‌برد؛ با شعر و شاعری، به معنای متعارف آن، مخالفت می‌ورزد، رمان‌نویسی و داستانسرایی را کار بیهوده و نابخردانه می‌خواند؛ فلسفه و عرفان را به باد انتقاد می‌گیرد، و اغلب احادیث را مجعول می‌داند؛ و در همه این کوششها، که سرانجام به قیمت جانش تمام شد، آنچه را می‌گوید و می کند به راست می‌دارد. کسروی از پرکارترین دانشمندان ایران در عهد اخیر بود. دوره‌های ماهنامه پیمان و پرچم مملو از یک رشته انتقاداتی است از اوضاع زندگی و طرز معاشرت و آداب اجتماعی، که همه مطالب آنها را خود او می‌نوشت. او کسی است که خیلی چیزها را نخست بار عنوان کرده و راه تحقیق را برای دیگران گشوده است. کوشش کسروی در نمودن معنی درست حکومت مردم بر مردم و زنده کردن نام مجاهدان و فدائیان و شهدای مشروطیت و گرد آوردن کارهای این گردان و رادمردان کوششی ارجمند بود.


حیات نامه/گرد آوری:گروه بزرگان و مشاهیر تبیان زنجان

 

ذکر تعجیل فرج رمز نجات بشر است          ما برآنیم که این ذکر جهانی بشود.

 

مدیر تالار های

دانستنی های علمی، نانوتکنولوژِی، نجوم، گیاهان و جانوران 

چهارشنبه 22 شهریور 1391  12:26 AM
تشکرات از این پست
reza_rasekhekhoon
reza_rasekhekhoon
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : آذر 1390 
تعداد پست ها : 878
محل سکونت : خوزستان

پاسخ به:بزرگان تاریخ

زندگينامه بابك خرم دين

زندگينامه بابك خرم دين  

سرزمين ايران با تاريخ و تمدن كهن خود ؛ پستي و بلندي هاي فراواني را پشت سر گذاشته است و در اين ميان آزاديخواهاني به قيام برخاسته اند كه بايد ياد و خاطره آنها يراي هميشه زنده بماند و شايسته است كه در مورد اين شخصيتهاي تاريخي و سال‌هاي مبارزه آنها تحقيقات بيشتري صورت گيرد هر چند مورخان بزرگي نظير سعيد نفيسي و دكتر باستاني پاريزي در مورد بابك مطالب متعددي آورده اند . اما نياز به توجه و تحقيق بيشتري در اين زمينه وجود دارد . در مورد بابك اما همين قدر كافي است كه گفته شود بابك كسي بود كه به مدت 22 سال با خلفاي عباسي جنگيد و اجازه نداد كه پاي آنها به منطقه شمال غرب ايران باز شود .

حال زندگی نامه بابک خرمدین دلاور آذربایجان

بابك فرزند مرداس در منطقه آذربايجان به دنيا آمد و از همان ابتداي كودكي نشانه‌هاي نبوغ و دلاوري را از خود نمايان ساخت. وي رسم آزادگي و عياري را افزون تر از نوجوانان روزگار خود آموخت تا واقعه اي را تاريخ رقم زند كه همواره جاودان خواهد ماند .

بايد خاطر نشان ساخت كه دوراني كه بابك در آن مي‌زيست، از دوره هاي پر تلاطم تاريخ ايران بوده است دوره اي كه آكنده از حيله، كينه و ستم بود. دوره اي كه در اثر حاكميت ستمگرانه خلفاي عباسي در بغداد از يك سو و ستم اشراف و خوانين محلي، از سوي ديگر ؛ توده‌هاي مردم در سختي و فشار كمرشكني قرار داشتند.

هر چند در طي بيش از دو قرني كه اعراب بر ايران تسلط يافتند و تا اواخر سده دوم هجري، قيام‌هاي مردمي بزرگ و البته ناموفقي از جانب كساني چون «ابومسلم خراساني»، «سنباد»، «حمزه بن آورك» و «استاد سيس» صورت گرفته بود اما اين قيامهاي پراكنده راه به جايي نبرد و همچنان ظلم‌هاي خلفاي اموي و عباسي وقيحانه و بي رحمانه ادامه داشت و همه قيام‌هاي ايرانيان ستمديده و تحقير شده نافرجام باقي ماند .

نااميدي تمام اقوام فلات ايران را دربر گرفته بود شدت ظلم و تبعيض حاكم بر جامعه به حدي بود كه دهقانان و پيشه‌وران در تنگنا قرار داشتند و در چنين شرايط اسفباري بود كه مردم نواحي شمال غرب ايران كه بيش از پيش در معرض ظلم و تعدي مأمون و معتصم اين دو خليفه دزدمنش عباسي قرار داشتند. به اطراف آتشي گرد آمدند كه جاويدان فرزند شهرك، آن را بر فراز كوهستان‌هاي «اردبيل» (اورتابئل) برافروخته بود. و اين سببي شد كه بابك خرمدين نيز به حلقه اين مبارزان بپيوندد .

بابك پس از مرگ " جاويدان" در سال 200 هجري قمري جانشين وي شد و اين نقطه عطفي در تاريخ ايران و خاورميانه بود چون برخي مورخان را اعتقاد بر اين است كه همين آغاز پيشوايي «بابك خرمدين» بر پيروان «جاويدان» تاريخ منطقه را در مسيري ديگر قرار داد. عظمت انديشه، مردانگي بي بديل، صداقت بيان، قدرت اراده و نيرومندي جسم او پيروان «جاويد» را به گونه‌‌اي متحول كرد كه بيشتر اقوام ساكن نواحي شمال و غرب و ساير اقوام ساكن در فلات ايران و حتي قفقاز و سرزمين روم به اين جنبش آزاديخواهي پيوستند و اتحاد اين گروهها باعث شد به مدت چند دهه خواب راحت را از چشم خلفاي ستمكار عباسي سلب كرده و آسايش را از كاخ هاي آنان بگيرد . و زمينه سقوط عباسيان را فراهم آورد . و تاثير چنين تحولاتي در تاريخ منطقه خاورميانه بخوبي روشن است.

تاثیری که بابک بر سایر ملل داشته است :

آوازه دليري هاي و رشادت هاي بابك و يارانش فراتر از منطقه رفت و سب شد ماجراي قيام خرمدينان در قالب افسانه‌هايي سحرانگيز از شبه قاره هند تا قلمرو روميان و از جزيره العرب تا سرزمين اسلاوها نيز گسترش يابد . هر چند فرجام بابك بدليل خيانت عده اي چون افشين بسيار تكان دهنده و تلخ بوده است اما بايد بخاطر آورد كه وي در اوج شرف و مردانگي ، جان خود را همچون همرزمان ديگر خود براي اعتلاء و شرف ايران فدا كرد .

تاثر انگيز است كه ايران آنقدر كه از جانب خيانتكاران خودي آسيب ديده است توسط دشمن خارجي مورد تهديد واقع نشده است و نمونه آن ماجراي افشين است كه به رغم ايراني بودن، براي كسب قدرت و مقام ؛ ذلت خدمت معتصم خليفه سفاك و ظالم عباسي را به جان پذيرفت و براي خوش خدمتي به خليفه و تسلط بر خراسان ؛ با خدعه و نيرنگ بابك را اسير كرد و او را از اوج كوهستان‌هاي پر افتخار بذ به قصرهاي پر از نيرنگ بغداد روانه كرد. آنگاه به دستور معتصم، در حضور درباريان و خود خليفه، به ترتيب دست‌ها و پاهاي بابك را از تن جدا كردندو او را مثله كردند تا جان سپرد .

می گویند که بابك پس از قطع دست راستش با دست چپ خون دست راست را بر چهره خود ماليد و تمام صورتش را گلگون از خون كرد. معتصم مي‌پرسد، دليل اين كار چيست؟ بابك پاسخي داد كه بعد از 1200 سال هنوز استدلال محكم مردي و مردانگي و آزادي و آزادگي است. من با خون، سيماي خود را سرخ كردم تا فکر نکنی که ترس از مرگ، باعث شده که رنگ صورتم زرد شود. و عجیب اینکه این داستان مرا به یاد حلاج می اندازد که او هم در عرصه خود تمام بود و جرمش این بود که اصرار هویدا می کرد !


حیات نامه/گرد آوری:گروه بزرگان و مشاهیر تبیان زنجان

 

ذکر تعجیل فرج رمز نجات بشر است          ما برآنیم که این ذکر جهانی بشود.

 

مدیر تالار های

دانستنی های علمی، نانوتکنولوژِی، نجوم، گیاهان و جانوران 

چهارشنبه 22 شهریور 1391  12:27 AM
تشکرات از این پست
reza_rasekhekhoon
reza_rasekhekhoon
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : آذر 1390 
تعداد پست ها : 878
محل سکونت : خوزستان

پاسخ به:بزرگان تاریخ

کلنل محمدتقی خان پسیان

کلنل محمدتقی خان پسیان

10 مهرماه 1300 شمسی ، قتل کلنل محمد تقی خان پسیان

زندگی و تحصیلات :

سرهنگ محمدتقی خان پسیان معروف به کلنل محمدتقی خان ،‌ متولد 1271 بود. او از یک خانواده سپاهی آذربایجان برخاسته است و تمام بستگانش در نظام بودند. پدر او نیز یاورمحمدخان عنایت السلطان نام داشت. تحصیلات ابتدائی را در تبریز انجام داد و بعد به تهران آمد وارد مدرسه صاحب منصبی شد و در سن 20 سالگی درجه ستوانی گرفت . او در 23 سالگی سرگرد شد. در سال 1299 پس گذراندن مدتی در اروپا به ایران بازگشت و ریاست ژاندارمری خراسان به او واگذار شد .

دولت سید ضیاء :

در 1300 به دستور سید ضیاءالدین طباطبائی رئیس دولت ، قوام السلطنه والی خراسان بازداشت شد و اموال او را نیز مصادره کرد. پس از دستگیری و اعزام قوام به تهران، کفالت استانداری به عهده کلنل قرار گرفت .

دولت قوام السلطنه :

حکومت سید ضیاء الدین پایان یافت و قوام السلطنه از زندان خارج و نخست‌وزیر شد. و بلافاصله تلگرافی به مشهد مخابره کرد و کلنل را از کفالت ایالت برکنار کرد و شخصی به نام نجدالسلطنه را جایگزین او کرد.

مخالفت کلنل پسیان با قوام :

اما چند روز بعد ، کلنل پسیان ، نجدالسلطنه را بر کنار و خود جایگزین او شد و خود شخصا کار استانداری را بر عهده گرفت . در خلال این اموال کلنل گلورپ فرمانده کل ژاندارمری مأمور رسیدگی به کار کلنل پسیان شد و به اتفاق عده‌ای از افسران عازم مشهد گردید ولی کلنل دستور داد تمام آنها را در شاهرود بازداشت و به مرکز اعزام دارند.

برخورد قوام با کلنل پسیان :

با این اقدام برای حکومت مرکزی مسلم گردید که ادعیه حکومت مرکزی قیام کرده است. بنابراین قوام السلطنه تقاضای دستگیری او را نمود و به روسای ایالات دستور داد با لشگری روانه مشهد شوند.

مقاومت نهایی کلنل پسیان :

کلنل برای دفع خطر به استقبال آنها رفت و در جعفرآباد قوچان جنگ سختی بین ایالات و قوای ژاندارم درگرفت و پس از چندی زد و خورد و وارد کردن تلفات سنگین به قوای چریکی ، مهمات قوای کلنل تمام شد و خود وی به قتل رسید و سرش را از بدن جدا کردند. هنگام شهادتش بیش از سی سال از عمرش نگذشته بود .


 

 رشد/گرد آوری:گروه بزرگان و مشاهیر تبیان زنجان

 

ذکر تعجیل فرج رمز نجات بشر است          ما برآنیم که این ذکر جهانی بشود.

 

مدیر تالار های

دانستنی های علمی، نانوتکنولوژِی، نجوم، گیاهان و جانوران 

چهارشنبه 22 شهریور 1391  12:28 AM
تشکرات از این پست
reza_rasekhekhoon
reza_rasekhekhoon
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : آذر 1390 
تعداد پست ها : 878
محل سکونت : خوزستان

پاسخ به:بزرگان تاریخ

یوحنا ابن زبدی(یوحنای حواری)

یوحنا ابن زبدی(یوحنای حواری) 

یوحنا ابن زبدی معروف به "یوحنای حواری و یوحنای انجیلی و یوحنای الهی" صاحب یکی از اناجیل اربعه، پدرش زبدی و مادرش سالومه بود و برادرش یعقوب حواری (کبیر). گویند که مسیح به خاطر طرفداری شدید آن دو از حق، آنان را "بوآنرجس" یعنی پسران رعد لقب داده بود. مکاشفات حضرت مسیح را می نوشت و ظاهرا محبوب ترین شاگردان مسیح بوده است. برادرش یعقوب و خود و پدرش به ماهیگیری اشتغال داشتند. او مردی حلیم و مهربان بود و زمانی که حضرت مسیح به دست یهود گرفتار شد، او با پطرس، مسیح را همراهی کرد و دیگر شاگردان فرار کردند و در هنگام صلیب نمودن حضرت مسیح، او

حاضر بود و صبح زود به قبر مسیح وارد شد و بعد از صعود نمودنش، هر چه او را حبس و تهدید به قتل کردند و او را تا زیانه زدند، باز در اورشلیم به جرأت، مژده انجیل میداد و جان خود را در راه آن حضرت گذاشته بود.

او برطرف راست حضرت مسیح می نشست و ظاهرا از همه حواریون، جوان تر بود. سابقا هم یکی از شاگردان یحیی تعمید (غسل تعمید) دهنده "یوحنا" بود و به ارشاد یحیی به حضرت مسیح گروید! در آخرین شام در خدمت حضرت مسیح بود و حضرت در حالت مرگ، مادرش مریم را، به او سپرد. در مجلس شورای نخستین که در اورشلیم بود، او حاضر بود. سالهای زیادی در اورشلیم سکونت داشت و همه او را یکی از ارکان کلیسا می دانستند. بعد از وفات پولس، در «افسس یا افوس» بود، در آسیای صغیر جائی که تاثیرات عظیمه شخصی و رسالتی او مبسوط گشت.

 احتمالا در سال 59 میلادی، دومیشان امپراطور، او را به جزیره " پطمس " تبعید کرد ولی بعد به " افسس " باز گشت و زمانی طولانی در آنجا به سر برد تا پیر و از کار افتاده شد و در سال 100 میلادی در سن 94 سالگی در گذشت و در حوالی آن شهر دفن شد. او فقط سفری به رم داشت و همان تبعیدش به «پطموس» که در بالا گفته شد به عقیده اکثریت مسیحیان، او انجیل خود را بعد از انتشار همه انجیل های دیگر، در اواخر قرن اول میلادی نوشته و هفت معجزه از 33 معجزه مسیح در انجیل «یوحنا» ذکر شده است در صورتی که سایر مصنفان انجیل، فقط یکی از آنها را ذکر کرده اند.

 در انجیل یوحنا، مسیح چون منادی و «شافع معین من جانب الله » و «ابن الله »، متجلی است و مطالبی را که به حیات تازه و اتحاد با مسیح و تولد نو، و قیامت و عمل روح القدس نسبت دارد، بیشتر از اناجیل دیگر ذکر می کند.

آثار

علاوه بر انجیل و کتاب مکاشفه که به او منسوب است، سه رساله دیگر هم بنام اوست.

1- مکتوب عام، برای رد غلط های لامذهب ها

2- مکتوبی که به خاتون برگزیده یا کوریه نوشته شده

3- نامه ای که به نحایوس نگاشته و از امانت و غریب نوازی او تمجید کرده است.

عموما معتقدند به این که کتاب مکاشفه و نامه های یوحنا در افسس، تخمینا در سال 96 - 97 میلادی نگارش یافته، اینها آخرین کتب عهد جدید می باشد.


 

اعلام/گرد آوری:گروه بزرگان و مشاهیر تبیان زنجان

 

ذکر تعجیل فرج رمز نجات بشر است          ما برآنیم که این ذکر جهانی بشود.

 

مدیر تالار های

دانستنی های علمی، نانوتکنولوژِی، نجوم، گیاهان و جانوران 

چهارشنبه 22 شهریور 1391  12:31 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها