0

خاطرات طنز جبهه

 
mparsa
mparsa
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : خرداد 1389 
تعداد پست ها : 222
محل سکونت : فارس

پاسخ به:خاطرات طنز جبهه

پاهايت‌ را جمع‌ کن‌ من‌ هم‌ بنشينم........


مي‌گفت‌: «زود باش‌... زود باش‌ پاهات‌ را جمع‌ کن‌ تا من‌ بنشينم‌. الان‌ کاتيوشامي‌آيد و داغونمان‌ مي‌کند


هوا تاريک‌ بود. خيلي‌ تاريک‌. از ماه‌ خبري‌ نبود. ستون‌ نيروها از کنارة‌ گِلي‌جاده‌ «فاو ـ ام‌ القصر» در حال‌ حرکت‌ بودند. مرحله‌اي‌ ديگر از عمليات‌والفجر 8 جريان‌ داشت‌. گاهي‌ سينه‌ خيز، گاهي‌ بدو و گاهي‌ دولا دولامي‌رفتيم‌. عباس‌ تيربارچي‌ دسته‌، پشت‌ سر من‌ دراز کشيده‌ بود. خمپاره‌ وکاتيوشاهاي‌ دشمن‌، يکريز دشت‌ را گرفته‌ بودند زير آتش‌ خود.

آتش‌ ته‌ قبضة‌ شليک‌ کاتيوشا در دور دست‌ رو به‌ رو نمايان‌ شد. حساب‌کار خودمان‌ را کرديم‌. جهت‌ آن‌ به‌ طرف‌ منطقه‌ ما بود. هر لحظه‌ منتظر بوديم‌که‌ گلوله‌هاي‌ يکي‌ دو متري‌، يکي‌ بعد از ديگري‌ بر سرمان‌ فرود بيايند وجهنمي‌ از آتش‌ و انفجار ايجاد کنند.

عباس‌ با ديدن‌ آتش‌ ته‌ قبضه‌ها، عجولانه‌از پشت‌ سر من‌ برخاست‌ و پريد داخل‌ سنگر که‌ روي‌ شانة‌ جاده‌ قرار داشت‌.از هولش‌ متوجه‌ نشد چه‌ کسي‌ داخل‌ سنگر است‌ فقط‌ ديد يک‌ نفر نشسته‌،سرش‌ به‌ پهلو افتاده‌ و پاهايش‌ داخل‌ چاله‌ کوچکي‌ که‌ نام‌ سنگر داشت‌ درازشده‌ است‌.

براي‌ اينکه‌ از موج‌ انفجار در امان‌ بماند، تند و تند، بدون‌ اينکه‌ به‌آن‌ شخص‌ نظري‌ بيندازد و نگاهش‌ فقط‌ به‌ جهت‌ شليک‌ کاتيوشا بود،مي‌گفت‌: «زود باش‌... زود باش‌ پاهات‌ را جمع‌ کن‌ تا من‌ بنشينم‌. الان‌ کاتيوشامي‌آيد و داغونمان‌ مي‌کند...»

من‌ و ميثم‌ که‌ متوجه‌ قضيه‌ شده‌ بوديم‌ خنده‌ مان‌ گرفت‌. ناگهان‌ منوري‌ درهوا روشن‌ شد. با بهت‌ و تعجب‌ ديد آن‌ کسي‌ که‌ پاهايش‌ را هل‌ مي‌داده‌ تاکنارش‌ بنشيند، کسي‌ نيست‌ جز جنازه‌ يک‌ سرباز عراقي‌ با کله‌اي‌ متلاشي‌شده‌ و بدني‌ پاره‌ پاره‌.

با وجودي‌ که‌ تيربارهاي‌ دشمن‌ زير نور منور بهترمي‌ديدند و شليک‌ مي‌کردند، سراسيمه‌ از سنگر پريد بيرون‌ و آمد طرف‌ ما. 

تاخنده‌ من‌ و ميثم‌ را ديد گفت‌: 

«بي‌ معرفتها شما مي‌دانستيد و به‌ من‌ نگفتيد؟»

[تصویر: 523uyv9-1298625533.gif]
امام حسین (ع) فرمودند:
أَعجَزالنّاسٍ مَن عَجَزَ عَنِ الدُّعاء
 
عاجزترین مردم کسی است که نتواند دعا کند
 
 
جمعه 16 مهر 1389  3:22 PM
تشکرات از این پست
karbalanajaf
mparsa
mparsa
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : خرداد 1389 
تعداد پست ها : 222
محل سکونت : فارس

پاسخ به:خاطرات طنز جبهه

یاالله نبود ... حاج آقا بریم... 

وقتی یک شاگرد شوفر ، مکبر نماز شود ، بهتر از این نمی شود . 

نمی دانم تقصیر حاج آقای مسجد بود که نماز را خیلی سریع شروع می کرد و بچه ها مجبور بودند با سر و صورتی خیس در حالی که بغل دستی هایشان را خیس میکردند ، خود را به نماز برسانند یا اشکال از بچه ها بود که وضو را می گذاشتند دم آخر و تند تند یا الله می گفتند و به آقا اقتدا می کردند و مکبر مجبور بود پشت سر هم یا الله بگوید و ان الله مع الصابرین ....

بنده خدا حاج آقا هر ذکر و آیه ای بلد بود می خواند تا کسی از جماعت محروم نماند. 

مکبر هم کوتاهی نکرده ، چشم هایش را دوخته بود به ته سالن تا اگر کسی وارد شد به جای او یا الله بگوید و رکوع را کش بدهد . 

وقتی برای لحظاتی کسی وارد نشد ، ظاهراً بنا به عادت شغلی اش بلند گفت :

یاالله نبود ... حاج آقا بریم . 

نمی دانم چند نفر توی نماز زدند زیر خنده ولی بیچاره حاج آقا را دیدم که شانه هایش حسابی افتاده بودند به تکان خوردن.

[تصویر: 523uyv9-1298625533.gif]
امام حسین (ع) فرمودند:
أَعجَزالنّاسٍ مَن عَجَزَ عَنِ الدُّعاء
 
عاجزترین مردم کسی است که نتواند دعا کند
 
 
جمعه 16 مهر 1389  3:25 PM
تشکرات از این پست
mparsa
mparsa
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : خرداد 1389 
تعداد پست ها : 222
محل سکونت : فارس

پاسخ به:خاطرات طنز جبهه

آخ كربلاي پنج

پسر فوق‌العاده بامزه و دوست داشتني بود. بهش مي‌گفتند «آدم آهني» يك جاي سالم در بدن نداشت. يك آبكش به تمام معنا بود. 

آن‌قدر طي اين چند سال جنگ تير و تركش خورده بود كه كلكسيون تير و تركش شده بود.
دست به هر كجاي بدنش مي‌گذاشتي جاي زخم و جراحت كهنه و تازه بود.
اگر كسي نمي‌دانست و جاي زخمش را محكم فشار مي‌داد و دردش مي‌آمد، نمي‌گفت مثلاً (آخ آخ آخ آخ آخ) يا ( درد آمد فشار نده) بلكه با يك ملاحت خاصي عملياتي را به زبان مي‌آورد كه آن زخم و جراحت را آن‌جا داشت.

مثلاً كتف راستش را اگر كسي محكم مي‌گرفت مي‌گفت: « آخ بيت‌المقدس»
و اگر كمي پايين‌تر را دست مي‌زد، مي‌گفت: «آخ والفجر مقدماتي» 
و همين‌طور «آخ فتح‌المبين»،
«آخ كربلاي پنج و...» 
تا آخر...

بچه‌ها هم عمداً اذيتش مي‌كردند و صدايش را به اصطلاح در مي‌آوردند تا شايد تقويم عمليات‌ها را مرور كرده باشند.

[تصویر: 523uyv9-1298625533.gif]
امام حسین (ع) فرمودند:
أَعجَزالنّاسٍ مَن عَجَزَ عَنِ الدُّعاء
 
عاجزترین مردم کسی است که نتواند دعا کند
 
 
جمعه 16 مهر 1389  3:27 PM
تشکرات از این پست
mparsa
mparsa
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : خرداد 1389 
تعداد پست ها : 222
محل سکونت : فارس

پاسخ به:خاطرات طنز جبهه

خوب زنده مانده ‌اي

در مهندسي_رزمي جهاد، راننده‌ي بلدوزر بود و فرمانده‌ي دسته، پسري فوق‌العاده ساده و صميمي. 


معمولاً نيروي جديد كه مي‌آمد به دسته‌ي ما، بايد مي‌رفت پيش او و نسبت به كار و منطقه‌ي جديد توجيه مي‌شد.‌ 

ظاهراً هر كدام از اين برادرها كه مي‌رفتند با هم صحبت كنند، جهت عادت مي‌پرسيدند:‌ كه مثلاً شما چه‌قدر در جبهه بوديد و چند وقت است منطقه هستيد؟ 

يك‌بار به يكي از اين بچه‌ها گفته بود، بيست ماه است كه تو خط هستم، و او بعد از تأملي با تعجب گفته بود، 20 ماه؟! خوب زنده مانده‌اي!

و او هم كه حسابي بهش برخورده بود، 

مي‌گفت: خوب زنده موندم كه موندم، حسوديت مي‌شه!

[تصویر: 523uyv9-1298625533.gif]
امام حسین (ع) فرمودند:
أَعجَزالنّاسٍ مَن عَجَزَ عَنِ الدُّعاء
 
عاجزترین مردم کسی است که نتواند دعا کند
 
 
جمعه 16 مهر 1389  3:28 PM
تشکرات از این پست
mparsa
mparsa
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : خرداد 1389 
تعداد پست ها : 222
محل سکونت : فارس

پاسخ به:خاطرات طنز جبهه

براي سلامتي خدا صلوات 

بچه‌ها، حسين عاشق صدايش مي‌كردند. 

خودش مي‌گفت: «من عاشق خميني‌ام.»
راه به راه دستور صلوات مي‌داد.
همه‌مان دوستش داشتيم.
سر نترسي داشت و مشتري پر و پا قرص جبهه بود. 
خيلي هواي بچه‌هاي كم سن و سال ر ا داشت، از هيچ كاري هم رو گردان نبود. 

تكيه كلامش هم اين بود: «براي سلامتي خدا صلوات»

ما مي‌مانديم كه بايد صلوات بفرستيم يا نه... در ادامه خودش مي‌گفت: 
«به مولا حرف نداره، خيلي آقاست. همه‌ي برنامه‌هايش رو حسابه.»

[تصویر: 523uyv9-1298625533.gif]
امام حسین (ع) فرمودند:
أَعجَزالنّاسٍ مَن عَجَزَ عَنِ الدُّعاء
 
عاجزترین مردم کسی است که نتواند دعا کند
 
 
جمعه 16 مهر 1389  3:29 PM
تشکرات از این پست
mparsa
mparsa
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : خرداد 1389 
تعداد پست ها : 222
محل سکونت : فارس

پاسخ به:خاطرات طنز جبهه

به كوله پشتي ام برس!

يك روز كه با چند تن از دوستان با قايق در ني‌زارها در حال گشت زدن بوديم، ناگهان از جلوي دشمن در آمديم.
آن‌ها مجهزتر از ما بودند و سريع قايق ما را هدف قرار دادند. 
سعي كرديم دور بزنيم و به مقر برگرديم. اما اين كار طول كشيد و چند تن از بچه‌ها به شهادت رسيدند. 
وقتي از قايق پياده شديم و مجروحان و شهدا را از قايق خارج كرديم، يكي از بچه‌ها كه در بذله‌گويي و شوخ‌طبعي شهره بود، در كف قايق دراز كشيده بود. 

بلندش كردم و در حالي كه از شدت ناراحتي اشك مي‌ريختم، پرسيدم: كجات تير خورده؟ حرف بزن! بگو كجات تير خورده؟ او در حالي كه سعي مي‌كرد خود را زار نشان دهد، 

گفت: كوله‌پشتيم، كوله‌پشتيم .... 

من كه متوجه منظورش نشده بودم، پرسيدم: كوله‌پشتيت چي؟! ... 

گفت: خودم هيچيم نشده، كوله‌پشتيم تير خورده به او برس! تازه فهميدم او حالش خوب است و گلوله‌اي به او اصابت نكرده، خدا شكر كردم.

هنوز مي‌خواستم از خوشحالي او را در آغوش بكشم كه متوجه شدم چه حالي از من گرفته. 

مي‌خواستم گوشش را بگيرم و از قايق پرتش كنم، بيرون كه بلند شد و شروع كرد به بوسيدن من. 
معذرت‌خواهي كرد و گفت: لبخند بزن دلاور! من هم خنده‌ام گرفت و تلافي كارش را به زماني ديگر موكول كردم.

[تصویر: 523uyv9-1298625533.gif]
امام حسین (ع) فرمودند:
أَعجَزالنّاسٍ مَن عَجَزَ عَنِ الدُّعاء
 
عاجزترین مردم کسی است که نتواند دعا کند
 
 
جمعه 16 مهر 1389  3:32 PM
تشکرات از این پست
mparsa
mparsa
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : خرداد 1389 
تعداد پست ها : 222
محل سکونت : فارس

پاسخ به:خاطرات طنز جبهه

امتحان اسلحه

بوي عمليات كه مي‌آمد، يكي از ضروري‌ترين كارها تميز كردن سلاح‌ها بود. 
در گوشه و كنار مقر، بچه‌ها دوتادوتا و سه‌تا‌سه‌تا دور هم جمع مي‌شدند و جزبه‌جز اسحه‌شان را پياده مي‌كردند و با نفت مي‌شستند، فرچه مي‌كشيدند و دست آخر براي اطمينان خاطر يكي دو تا تير شليك مي‌كردند تا احياناً اسلحه‌شان گيري نداشته باشد.

در ميان دوستان، رزمنده‌اي به نام سيدمرتضي بود كه بعدها شهيد شد، اسلحه‌ي وي آرپي‌جي‌ بود، ظاهراً اولين بار بود كه او در عمليات شركت مي‌كرد. 
بعد از نظافت قبضه‌ي آرپي‌جي‌اش اين مسأله را جدي گرفته بود كه او هم بايد دو سه تا گلوله پرتاب كند. 
تا شب عمليات دچار مشكل نشود. 
هرچه همه مي‌گفتند، بابا! پدرت خوب، مادرت خوب، كسي كه با آرپي‌جي آزمايشي نمي‌اندازد، به خرجش نمي‌رفت و مي‌گفت: 

«بايد مثل بقيه اسلحه‌اش را امتحان كند».

[تصویر: 523uyv9-1298625533.gif]
امام حسین (ع) فرمودند:
أَعجَزالنّاسٍ مَن عَجَزَ عَنِ الدُّعاء
 
عاجزترین مردم کسی است که نتواند دعا کند
 
 
جمعه 16 مهر 1389  3:33 PM
تشکرات از این پست
mparsa
mparsa
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : خرداد 1389 
تعداد پست ها : 222
محل سکونت : فارس

پاسخ به:خاطرات طنز جبهه

لبخند بزن دلاور !


 
گاهی در جبهه های دفاع از حق در برابر باطل به تابلو نوشته ها، سنگرنوشته ها و لباس نوشته هایی برخورد می کردیم که در بردارنده نوعی طنز و شوخی بود.

در این جا گوشه هایی از این تابلو نوشته ها را که بیانگر روحیه رزمندگان سرافراز اسلام در آن شرایط سخت است را با هم می خوانیم:



1- لبخند بزن دلاور. چرا اخم؟!!

2- لطفا سرزده وارد نشوید (همسنگران بی سنگر) 
(سنگر نوشته است و خطابش موشها و سایر حیوانات و حشرات موذی هستند که وقت و بی وقت در سنگر تردد می کردند.)

3- مادرم گفته ترکش نباید وارد شکمت شود لطفا اطاعت کنید.

4 - مسافر بغداد (خمپاره نوشته شده قبل از شلیک)

5- معرفت آهنینت را حفظ کن و نیا داخل (کلاه نوشته)

6- ورود اکیدا ممنوع حتی شما برادر عزیز (در اوایل میادین مین می نوشتند و خالی از مطایبه و شوخی نبود.)

7- ورود ترکش های خمپاره به بدن اینجانب اکیدا ممنوع است .

8-ورود گلوله های کوچکتر از آرپی چی به اینجا ممنوع (پشت کلاه کاسک نوشته بود)

9- مرگ بر صدام موجی

10- لبخندهای شما را خریداریم .

11- مرگ بر هزاردام این که صدام است.

12- مزرعه نمونه سیب زمینی (تابلو ورودی میادین مین گذاری شده)

[تصویر: 523uyv9-1298625533.gif]
امام حسین (ع) فرمودند:
أَعجَزالنّاسٍ مَن عَجَزَ عَنِ الدُّعاء
 
عاجزترین مردم کسی است که نتواند دعا کند
 
 
جمعه 16 مهر 1389  3:35 PM
تشکرات از این پست
mparsa
mparsa
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : خرداد 1389 
تعداد پست ها : 222
محل سکونت : فارس

پاسخ به:خاطرات طنز جبهه

بلند شو کمی استراحت کن :

منعش نمی کردی صبح را به ظهر و ظهر را به شب و شب را به صبح می رساند در رختخواب، خیلی بی حال و حس بود.

چشمت که به او می افتاد بی اختیار خمیازه می کشیدی، احساس خستگی و رنجوری به تو دست می داد و جا جا می کردی و دلت می خواست فقط بخوابی.

اما این طور نبود که بتوانی به سادگی گوشه دنج و خلوت خالی از سکنه ای پیدا کنی و به خواب ناز فرو بروی . خودِ "خواب آلو"ی گروهان را بچه ها بلایی به سرش می آوردند که اگر می خوابید هم بدون شک یکسره خواب بد می دید و مرتب، هراسناک و ملتهب از خواب می پرید.

چشمش که گرم می شد طغای دسته می آمد بالای سرش : ببین! ببین! و شانه هایش را آنقدر تکان می داد تا بیدار می شد، 
بعد می گفت : « بلند شو یک خورده استراحت کن، دوباره بخواب پسرم !» 

حالا ساعت چند بود؟ یازده صبح ! 
که همه می مردند از خنده ؛ 

یا آن شوخی قدیمی که : " پاشو پاشو!" بعد که بنده خدا از جا می پرید : "چیه چیه؟" با بی خیالی و خونسردی جواب می شنید
: «هیچی، برادر فلانی (اسم شخص) می خواست بیدارت کنه، من گفتم ولش کن گناه داره، تازه خوابیده !»

[تصویر: 523uyv9-1298625533.gif]
امام حسین (ع) فرمودند:
أَعجَزالنّاسٍ مَن عَجَزَ عَنِ الدُّعاء
 
عاجزترین مردم کسی است که نتواند دعا کند
 
 
جمعه 16 مهر 1389  3:40 PM
تشکرات از این پست
mparsa
mparsa
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : خرداد 1389 
تعداد پست ها : 222
محل سکونت : فارس

پاسخ به:خاطرات طنز جبهه

سالروز تولد صدام

زماني كه در منطقه «خرمال» بوديم، يكي از دوستان از جنوب، كادويي برايم فرستاد كه در نوع خود بي‌نظير بود. 

چند بسته‌ي مجزا از هم كه بسيار دقيق پيچيده شده بود.

هر كدام از بسته‌ها را برداشتيم و بازكرديم. آدم به هوس مي‌افتاد، ولي تصور مي‌كنيد چه چيزي ‌ديديم؟

يك بسته پوست پسته‌ي اعلا، يك بسته پوست تخم هندوانه، يك كيسه پوست سيب، يك كيسه پوست خيار سبز قلمي و يك بسته هم پوست هندوانه! 

در ميان بسته‌ها، كاغذي بود كه روي آن نوشته شده بود: «به مناسبت سالروز تولد صدام!» مشخص شد كار كسي از جنس خودمان بود!

[تصویر: 523uyv9-1298625533.gif]
امام حسین (ع) فرمودند:
أَعجَزالنّاسٍ مَن عَجَزَ عَنِ الدُّعاء
 
عاجزترین مردم کسی است که نتواند دعا کند
 
 
جمعه 16 مهر 1389  3:41 PM
تشکرات از این پست
mparsa
mparsa
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : خرداد 1389 
تعداد پست ها : 222
محل سکونت : فارس

پاسخ به:خاطرات طنز جبهه

آقای نورانی سوخته



بعد از سه ماه دلم برای اهل و عیال تنگ شد و فکر وخیالات افتاد تو سرم .مرخصی گرفتم و روانه شهرمان شدم.
اما کاش پایم قلم می شدو به خانه نمی رفتم.سوز وگداز از مادر و همسرم یک طرف ،پسر کوچکم که مثل کنه چسپید بهم که مرا هم به جبهه ببر یک طرف.
مانده بودممعطل که چگونه از خجالت مادر و همسرم در بیایم واز سوی دیگر پسرم را از سر باز کنم.
تقصیر خودم بود .هر بار که مرخصی می آمدم آن قدر از خوبی ها و مهربانی های بچه ها تعریف می کردم که بابا و ننه ام ندیده عاشق دوستان وصفای جبهه شده بودند،چه رسد به یک بچه ده ،یازده ساله که کله اش بوی قرمه سبزی می داد و در تب می سوخت که همراه من بیاید و پدر صدام یزید کافر!را در بیاورد واو را روانه بغدادا ویرانه اش کند.آخر سر آنقدر آب لب و لوچه اش را با ماچ هی باد مانندش به سر و صورتم چسپاند وآبغوره ریخت و کولی بازی در آورد تا روم کم شد وراضی شدم که برای چند روز به جبهه ببرمش.کفش وکلاه کردیم و جاده را گرفتیم آمدیم جبهه.شور و حالش یک طرف ،کنجکاوی کودکانه اش یک طرف دیگر.از زمین و آسمان و در و دیوار ازم می پرسید
- این تفنگ گندهه اسمش چیه؟
- بابا چرا این تانک ها چرخ ندارند،زنجیر دارند؟
- بابا این آقاهه چرا یک پا ندارد؟
- بابا این آقاهه سلمانی نمی رود این قدر ریش دارد؟

بدبختم کرد بس که سوال پرسید و من مادر مرده جواب دادم.تا این که یک روز بر خوردیم به یک بنده خدا که رو دست بلال حبشی زده بود و به شب گفته بود تو دنیا که من تخته گاز آمده ام.قدرت خدا فقط دندان های سفید داشت و دو حلقه چشم سفید.پسرم در همان عالم کودکی گفت: ((بابایی مگر شما نمی گفتید که رزمندگان نورانی هستند؟)) 
متوجه منظورش نشدم:

-چرا پسرم، مگر چی شده؟ 
-پس چرا این آقاهه این قدر سیاه سوخته اس؟ 
ایکی ثانیه فهمیدم منظورش چیه؛کم نیاوردم وگفتم: ((بابا جان اون از بس نورانی بوده صورتش سوخته ! ، فهمیدی؟))

[تصویر: 523uyv9-1298625533.gif]
امام حسین (ع) فرمودند:
أَعجَزالنّاسٍ مَن عَجَزَ عَنِ الدُّعاء
 
عاجزترین مردم کسی است که نتواند دعا کند
 
 
جمعه 16 مهر 1389  3:44 PM
تشکرات از این پست
mparsa
mparsa
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : خرداد 1389 
تعداد پست ها : 222
محل سکونت : فارس

پاسخ به:خاطرات طنز جبهه

کفشای منو کجا می بری؟


مقر آموزش نظامي بوديم!

ساعت سه نصف شب بود پاسدارا آهسته وآروم اومدند دم در 
سالن ايستادند.همه بيدار بوديم و از زير پتوها زيرنظرشون داشتيم .اول، بدون سروصدا يه طناب بستند دم در سالن. مي خواستند ما هنگام فرار بريزيم روي هم.



طنابو بستند وخواستند کفشامونو قايم کنند، اما از کفش اثري نبود. کمي گشتند ورفتند کنار هم در گوش هم پچ پچ مي کردند که يکي از اونا نوک کفشاي "نوري" رو زير . پتوي بالا سرش ديد. آروم دستشو برد طرف کفشا . نوري يه دفعه از جاش پريد بالا.
دستشو گرفت، وشروع کرد داد و بيداد : " آهاي دزد، آهاي ! کفشامو کجامي بري ؟ بچه ها! کفشامو بردند!


پاسدار گفت : " هيس !هيس! ، برادر ساکت !، ساکت باش منم " اما نوري جيغ ميزد وکمک مي خواست. پاسدارا ديدند که کار خيلي خيطه، خواستند با سرعت از سالن خارج بشند. يادشون رفت که طناب دم دره، گير کردند به طناب وريختند رو هم. 
بچه ها هم روتختا نشسته بودند و قاه قاه مي خندیدند.

[تصویر: 523uyv9-1298625533.gif]
امام حسین (ع) فرمودند:
أَعجَزالنّاسٍ مَن عَجَزَ عَنِ الدُّعاء
 
عاجزترین مردم کسی است که نتواند دعا کند
 
 
جمعه 16 مهر 1389  3:46 PM
تشکرات از این پست
mparsa
mparsa
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : خرداد 1389 
تعداد پست ها : 222
محل سکونت : فارس

پاسخ به:خاطرات طنز جبهه

پياده آمديم

قبل از عمليات والفجر 10، يك گردان بسيجي از شهرستان لردگان استان چهارمحال و بختياري، با پاي پياده به سوي جبهه حركت كردند.

وقتي به خوزستان رسيدند، خبرنگارها به سراغشان رفتند. 

يكي از آن‌ها پرسيد: «انگيزه‌ي شما از اين‌كه اين همه راه را پياده آمديد، چه بود؟ 

رزمنده‌ي جوان دستي به سرش كشيد و با لهجه‌ي محلي پاسخ داد:

«اي آقا، اگر با ماشين آمده بوديم حالت تهوع به ما دست مي‌داد، براي همين پياده آمديم.»

[تصویر: 523uyv9-1298625533.gif]
امام حسین (ع) فرمودند:
أَعجَزالنّاسٍ مَن عَجَزَ عَنِ الدُّعاء
 
عاجزترین مردم کسی است که نتواند دعا کند
 
 
جمعه 16 مهر 1389  3:49 PM
تشکرات از این پست
mparsa
mparsa
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : خرداد 1389 
تعداد پست ها : 222
محل سکونت : فارس

پاسخ به:خاطرات طنز جبهه

تسبيحت را بده يك دور بزنيم

نشسته بوديم دور هم كنار آتش و درددل مي‌كرديم. 

هر كي تسبيح داشت درآورده بود و ذكر مي‌گفت.


تسبيح‌هاي دانه درشت و سنگي وقتي روي هم مي‌افتادند صداي چريق‌چريقشان دل آدم را آب مي‌كرد. 

من هم دست كردم داخل جيبم كه ديدم تسبيحي نيست. از روي عادت دستم را بردم طرف تسبيح بغل دستيم تا تسبيح او را بگيرم كه دستش را كشيد به سمت ديگر.
گفتم: «تو تسبيحت را بده يك دور بزنيم». 

كه برگشت گفت: « بنزين نداره،‌ اخوي!» گفتم شايد شوخي مي‌كند 

به ديگري گفتم: «او هم گفت پنچره». 

به ديگري گفتم:«گفت موتور پياده كردم» 

و بالاخره آخرين نفر گفت: «نه داداش، يك‌وقت مي‌بري چپ مي‌كني، 

حال و حوصله دعوا و مرافه ندارم؛ تازه من حاجت دستم را به ديار البشري نمي‌دهم».

همه خنديدند. 

چون عين عبارتي بود كه خودم يادشان داده بودم. 

هر وقت مي‌گفتند: تسبيح يا انگشتر و مهر و جانمازت را بده، اين شعارم بود. 

فهميدم خانه‌خراب‌ها دارند تلافي مي‌كنند.

[تصویر: 523uyv9-1298625533.gif]
امام حسین (ع) فرمودند:
أَعجَزالنّاسٍ مَن عَجَزَ عَنِ الدُّعاء
 
عاجزترین مردم کسی است که نتواند دعا کند
 
 
جمعه 16 مهر 1389  3:50 PM
تشکرات از این پست
mparsa
mparsa
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : خرداد 1389 
تعداد پست ها : 222
محل سکونت : فارس

پاسخ به:خاطرات طنز جبهه

دنده دو

رزمنده ها برگشته بودن عقب
بیشترشون هم راننده کامیون بودن که چند روزی نخوابیده بودن
ظهر بود و همه گفتند نماز رو بخوانیم و بعد بریم برای استراحت
امام جماعت اونجا یک حاج اقای پیری بود که خیلی نماز رو کند می خواند
رزمنده های خیلی زیادی پشتش وایستادنو نماز رو شروع کردند
انقدر کند نماز خواند که رکعت اول فقط 10 دقیقه ای طول کشید
وسطای رکعت دوم بود یکی از راننده ها از وسط جمعیت بلند داد زد:
حاجججججججییییییییی.جون مادرت بزن دنده ددددددددددو

[تصویر: 523uyv9-1298625533.gif]
امام حسین (ع) فرمودند:
أَعجَزالنّاسٍ مَن عَجَزَ عَنِ الدُّعاء
 
عاجزترین مردم کسی است که نتواند دعا کند
 
 
جمعه 16 مهر 1389  3:53 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها