پاسخ به:خاطرات طنز جبهه
جمعه 16 مهر 1389 3:46 PM
ساعت سه نصف شب بود پاسدارا آهسته وآروم اومدند دم در
طنابو بستند وخواستند کفشامونو قايم کنند، اما از کفش اثري نبود. کمي گشتند ورفتند کنار هم در گوش هم پچ پچ مي کردند که يکي از اونا نوک کفشاي "نوري" رو زير . پتوي بالا سرش ديد. آروم دستشو برد طرف کفشا . نوري يه دفعه از جاش پريد بالا.
![[تصویر: 523uyv9-1298625533.gif]](http://oshagholhosein.ir/up/images/523uyv9-1298625533.gif)