0

خاطرات طنز جبهه

 
mparsa
mparsa
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : خرداد 1389 
تعداد پست ها : 222
محل سکونت : فارس

پاسخ به:خاطرات طنز جبهه
جمعه 16 مهر 1389  3:46 PM

کفشای منو کجا می بری؟


مقر آموزش نظامي بوديم!

ساعت سه نصف شب بود پاسدارا آهسته وآروم اومدند دم در 
سالن ايستادند.همه بيدار بوديم و از زير پتوها زيرنظرشون داشتيم .اول، بدون سروصدا يه طناب بستند دم در سالن. مي خواستند ما هنگام فرار بريزيم روي هم.



طنابو بستند وخواستند کفشامونو قايم کنند، اما از کفش اثري نبود. کمي گشتند ورفتند کنار هم در گوش هم پچ پچ مي کردند که يکي از اونا نوک کفشاي "نوري" رو زير . پتوي بالا سرش ديد. آروم دستشو برد طرف کفشا . نوري يه دفعه از جاش پريد بالا.
دستشو گرفت، وشروع کرد داد و بيداد : " آهاي دزد، آهاي ! کفشامو کجامي بري ؟ بچه ها! کفشامو بردند!


پاسدار گفت : " هيس !هيس! ، برادر ساکت !، ساکت باش منم " اما نوري جيغ ميزد وکمک مي خواست. پاسدارا ديدند که کار خيلي خيطه، خواستند با سرعت از سالن خارج بشند. يادشون رفت که طناب دم دره، گير کردند به طناب وريختند رو هم. 
بچه ها هم روتختا نشسته بودند و قاه قاه مي خندیدند.

[تصویر: 523uyv9-1298625533.gif]
امام حسین (ع) فرمودند:
أَعجَزالنّاسٍ مَن عَجَزَ عَنِ الدُّعاء
 
عاجزترین مردم کسی است که نتواند دعا کند
 
 
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها