پاسخ به:مشاعره آنلاین
يه توپ دارم قلقليه سرخ و سفيد و آبيه ميزنم زمين هوا ميره نميدوني تا كجا ميره
همچو شه نادان و غافل بد وزير
تا بداني که تن آمد چون لباس
رو بجو لابس لباسي را مليس
سوز و سازت به اشک من ماند که کشد پرده از رخ رازت گاهی از لطف سرفرازم کن شکر سرو قد سرافرازت شهریار این نه شعر حافظ بود که به سرزد هوای شیرازت
تا که روزي ناگهان در چاشتگاه
اين دعا ميکرد با زاري و آه
هرگز از بی کسی خویش مرنج هرگز از دوری این راه مگو و از این فاصله ها که میان من و توست و هر انگاه دلت تنگ من است بهترین شعر مرا قاب کن و پشت نگاهت بگذار تا که تنهاییت از دیدن من جا بخورد و بداند که دل من با توست و همین نزدیکی ست
ترک خنديدن گرفت از داستان
چشم تنگش گشت بسته آن زمان
تن قفصشکلست تن شد خار جان
در فريب داخلان و خارجان
نهايتي ست كه آسان نمي دهم به زوال خوشا هر آنچه كه تو باغ باغ مي خواهي
در عريش او را يکي زاير بيافت
کو بهر دو دست مي زنبيل بافت
تا کي غم آن خورم که دارم يا نه وين عمر به خوشدلي گذارم يا نه پرکن قدح باده که معلومم نيست کاين دم که فرو برم برآرم يا نه