پاسخ به:مشاعره آنلاین
ره زین شب تاریک نبردند برون گفتند فسانه ای و در خواب شدند
دست بگشاد و کنارانش گرفت
همچو عشق اندر دل و جانش گرفت
تا همه خلوتيان جام صبوحی گيرند چنگ صبحی به در پير مناجات بريم
کز عواني ساعت مردن عوان
در این سرای بی کسی کسی به در نمی زند به دشت پر ملال ما پرنده پر نمیزند
دیر آمدی ای نگار سرمست زودت ندهیم دامن از دست
تا عمر آمد ز قيصر يک رسول
در مدينه از بيابان نغول
لاف کم زن هی مگو آقا بیا آقا بیا تا رسد دستت زمینه بهر او آماده کن
نک خيال آن فقيرم بيريا
عاجز آورد از بيا و از بيا
آنگاه که خنده بر لبت مي ميرد چون جمعه ي پاييز دلم مي گيرد ديروز به چشمان تو گفتم که برو امروز دلم بهانه ات مي گيرد
در صحابه کم بدي حافظ کسي
گرچه شوقي بود جانشان را بسي