پاسخ به:مشاعره آنلاین
ديدمت دورنماي در و بام اي شيراز
زچشمانم برون کردی چه کردی دلم دریای خون کردی چه کردی اسیر روی چون ماه تو گشتم غم و دردم فزون کردی چه کردی
دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند واندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند
دل محزون و بي قراري داشت روزگار سياه و تاري داشت در بهاران که غنچه ميشد باز روح پژمرده و فگاري داشت زير سقف شکسته خانه -1 دل خونين و حال زاري داشت ياد دوران رفته را ميکرد آنزماني که اعتباري داشت ياد ايام نو جواني خويش ياد وقتي که برگ و باري داشت غافل از مکر روزگاران بود آرزوهاي بي شماري داشت
دختری خورد شکایت می کرد که مرا حادثه بی مادر کرد
دوش وقت سحر از قصه نجاتم دادند واندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند
عصر یک جمعه ی دلگیر دلم باز گرفت
که بگویم ، بنویسم که چرا عشق به انسان نرسیده است ...
دلبر برفت و دلشدگان را خبر نکرد دار حریف شهر و رفیق شهر نکرد
در ساغر ما گل شرابی نشکفت در این شب تیره ماهتابی نشکفت گفتم به ستاره خانه صبح کجاست افسوس که بر لبش جوابی نشکفت
تا خدا هست و خدایی می کند یا علی مشکل گشایی می کند
درياست مجلس او درياب وقت و در ياب هان ای زيان رسيده وقت تجارت آمد