پاسخ به:مشاعره آنلاین
ای در دل من میل و تمنا همه تو
وندر سر من مایه سودا همه تو
«مولانا»
وقت گل و روز شادمانی آمد
آن شد که به سرما نتوانی آمد
رفت آئکه دلت به مهر ما گرم نبود
سرما شد و وقت مهربانی آمد
سعدی
دزدیده چون جان می روی اندر میان جان من
سرو خرامان منی ای رونق بستان من
چون می روی بی من مرو ای جان جان بی تن مرو
وز چشم من بیرون مشو ای شعله تابان من
نیست ممکن که دل ما ز وفا برگردد
ما همانیم اگر یار همان است که بود
صائب تبریزی
در گوشه خرابه کنار فرشته ها با ناخنی شکسته ز پا خار میکشد
دارد به یاد مجلس نامحرمان صبح بر روی خاک عکس علمدار میکشد
دیده عقل مست تو چرخه چرخ پست تو گوش طرب به دست تو بی تو بسر نمیشود
دامنم پاک است چون صبح از غبار آرزو
می دهد خورشید تابان بوسه بر پیشانیم
من نور پاکم ای پسر نه مشت خاکم مختصر
آخر صدف من نیستم من در شهوار آمدم
ما را نمانده است دگر وقت گفتگو تا درد خویش با تو بگوییم مو به مو
وه که دامن میکشد آن سرو ناز از من هنوز ریخت خونم را و دارد احتراز از من هنوز
ز غفلت با تبهکاری به سر بردم جوانی را
کنون از زندگی سیرم نخواهم زندگانی را
اندر دل من، درون و بیرون همه او است اندر تن من، جان و رگ و خون همه اوست
اینجای چگونه کفر و ایمان گنجد؟! بیچون باشد وجود من، چون همه اوست
تو بر مایه ی دانش خود مایست
که بالای هر دانشی دانشی است
فردوسی
تا تو به خاطر منی کس نگذشت بر دلم مثل تو کیست در جهان تا ز تو مهر بگسلم
محرم آمد و آفاق مات و محزون شد
غبار محنت ایام تاب گردون شد