پاسخ به:مشاعره آنلاین
هر چند به روزگار در می نگرم
امروز همه تویی و فردا همه تو
«مولانا»
وفایی نیست در گل ها منال ای بلبل مسکین
کزین گلها پس از ما هم فراوان روید از گلها
شهریار
آنجا روم آنجا روم بالا بدم بالا روم
بازم رهان بازم رهان کاین جا به زنهار آمدم
«مولوی»
منم که جور و جفا دیدم و وفا کردم
تویی که مهر و وفا دیدی و جفا کردی
یعقوب ها ز هجر تو بیت الحزن نشین ای صدهزار یوسف مصری به چاه کن
استاد شهریار
ناله نای دلم گوش سیه چشمان نوازد کاین پریشان موغزالان را بسی کردم شبانی
«شهریار»
یکی چو باده پرستان صراحی اندر دست
یکی چو ساقی مستان به کف گرفته ایاغ
نشاط و عیش و جوانی چو گل غنیمت دان
که حافظا نبود بر رسول غیر بلاغ
غم جهان مخور و پند مبر از یاد
که این لطیفه ی نغزم ز رهروی یاد است
حافظ
تو با اغیار پیش چشم من میدر سبو کردی من از بیم شماتت گریه پنهان در گلو کردم
می پنداری که من به فرمان خودم
یا یک نفس و نیم نفس آن خودم
مانند قلم پیش قلمران خودم
چون گوی اسیر خم چوگان خودم
مولوی
ما چو ناییم و نوا در ما ز توست
ما چو کوهیم و صدا در ما ز توست
مولانا
تا یار برفت صبر از من برمید
وز هر مژه ام هزار خونابه چکید
گویی نتوانم که ببینم بازش
تا کور شود هر آنکه نتواند دید
عبید زاکانی
دلگير ڪه شدے از زمانہ
تعطیل ڪن زندگے را برس بہ داد ِ دلَت...
حرم اگر نیافتے شهدا هستند گلزارشان میشود مأمنے براے دلت
تو دیدی هیچ نقشی را که از نقاش بگریزد
تو دیدی هیچ وامق را که عذرا خواهد از عذرا
آسمان خیمه زد از بیرم و دیبای کبود
میخ آن خیمه ستاک سمن و نسرینا
کسایی