پاسخ به:مشاعره آنلاین
ما همان مردان ترکش خورده ايم مرگ را خورديم ، اما زنده ايم
ما زجمع تيغ و آتش زاده ايم ما تقاص عشق را پس داده ايم
ما مرد زهد و توبه و طامات نیستیم
با ما به جام باده صافی خطاب کن
کار صواب باده پرستیست حافظا
برخیز و عزم جزم به کار صواب کن
حافظ
نسیم نوبهارے مے وزد از ڪوے دلبر
بگو یابن الحسن...
ڪے مے رسد هجران ما سر
روزهـــا گــر رفـــت گــو رو باك نیســــت
تو بمان ای آنكه چون تو پاك نیست
تا کسی رخ ننماید ،نبرد دل ز کسی
دلبر ما،دل ما برد و به ما رخ ننمود
در نماز و در رکوع و در سجود
سر بجنبد دل نجنبد این چه سود
مولانا
در میکده پیش بت تحیات خوش است
با ساغر یک منی مناجات خوش است
تسبیح و مصلای ریایی خوش نیست
زنار مغانه در خرابات خوش است
تو احساس مرا دریاب ای رود لبم را تر نکن از آب ای رود تو که دستی نداری تا بیفتد به سوی خیمهها بشتاب ای رود
دلدار مرا در غم و اندوه بکاست
یک روز برم به مهر ننشست و نخاست
گفتنم:مگر این عیب ز دل سختی اوست؟
چون میبینم جمله ز بدبختی ماست
اوحدی مراغه ای
تنها من عـاشق گرمای نــگاه تو نیستـم؛ ببیــن پرندهها هـم، به هـرجا کـه میروی، کـوچ میکنند!
در دیده ما هر دو جهان آینه ای است
جانان چو نماینده و جان آینه است
عینی است که باطنا نماینده بود
هر چند که ظاهرا نهان آینه ای است
شاه نعمت الله ولی
تو را گر طول غیبت کرده محزون شدم از انتظارت من جگر خون
بود صبر تو از صبر الهی چه سازم من به این قلب پر از خون
نومید نیم گر چه ز من ببریدی
یا بر سر من یار دگر بگزیدی
تا جان دارم غم تو خواهم خوردن
بسیار امیدهاست در نومیدی
مولوی
یار رب چه چشمه ای است محبت که من از آن یک قطره آب خوردم و دریا گریستم واقف هندی
من موی خویش را نه از آن می کنم سیاه
تا باز نوجوان شوم و نو کنم گناه
چون جامه ها به وقت مصیبت سیه کنند
من موی از مصیبت پیری کنم سیاه
رودکی