پاسخ به:مشاعره آنلاین
دو کاشانه است در عالم
یکی دولت یکی محنت
به ذات حق که آن عاشق
از این هر دو به در باشد
«مولانا»
دامنم پاک است چون صبح از غبار آرزو
می دهد خورشید تابان بوسه بر پیشانیم
صائب تبریزی
منم که جورو جفا دیدم و وفا کردم
توئی که مهر و وفا دیدی و جفا کردی
«شهریار»
یک دل حواس جمع مرا تار و مار کرد
زلف شکسته تو به صد دل چه می کند؟
در ره عشق نشد کس به یقین محرم راز
هر کسی بر حسب فکر گمانی دارد
دست به جان نمیرسد تا به تو برفشانمش
بر که توان نهاد دل تا ز تو واستانمش
هر که بپرسد ای فلان حال دلت چگونه شد
خون شد و دم به دم همی از مژه میچکانمش
سعدی
شب مردان خدا روز جهان افروز است
روشنان را به حقیقت شب ظلمانی نیست
«حافظ»
سلام
یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد
طلب عشق زهر بی سر پایی نکن
با تشکر
نغز گفت آن بت ترسا بچه باده فروش
شادی روی کسی خور که صفایی دارد
حافظ
دل همه دم به یاد توست , دیده در انتظار توست بر در و دیوار دلم , نقش تو و نگار توست
تا دل به برم هوای دلبر دارد
افسانه عشق دلبر از بر دارد
دل رفت ز بر چو رفت دلبر آری
دل از دلبر چگونه دل بردارد
فروغی بسطامی
در اين بازار گر سوديست با درويش خرسندست
خدايا منعمم گردان به درويشي و خرسندي
یا رب این شمع دل افروز ز کاشانه کیست
جان ما سوخت بپرسید که جانانه ی کیست
تو همچو صبحی و من شمع خلوت سحرم
تبسمی کن و جان بین که چون همی سپرم
مست میدانم ز میدانم خراب
شیشه مشکن مست میدان را مکش
شمس تبریزی تویی سلطان من
بازگشتم باز سلطان را مکش
مولوی