پاسخ به:مشاعره آنلاین
گوهر پاک بباید که شود قابل فیض
ورنه هر سنگ و گلی لوء لوء و مرجان نشود
دلبرم شاهد و طفل است و به بازی روزی
بکشد زارم و در شرع نباشد گنهش
شبی را با من ای ماه سحرخیزان سحر کردی سحر چون آفتاب از آشیان من سفر کردی
شهریار
یکد پشت زمین دشمن گر روی به من آرند
از روی تو بیزارم گر روی بگردانم
سعدی
مــن دلــبــخــواه خــویـش نـجـسـتـم ولـی خـدا با هر کس آن دهد که به جان دلبخواهش است
تا چند کشم غصه هر نا کس را
وز خست خود خاک شوم هر کس را
کارم به دعا چون بر نمی آید راست
دادم سه طلاق این فلک اطلس را
ابوسعید ابوالخیر
آن کس است اهل بشارت که اشارت داند
نکته هاهست ولی محرم اسرار کجاست
تو بدری و خورشید تو را بنده شده ست
تا بنده تو شده ست تابنده شده ست
زان روی که از شعاع نور رخ تو
خورشید منیر و ماه تابنده شده ست
تا تو مراد من دهی کشته مرا فراق تو
تا تو مراد من دهی من به خدا رسیده ام رهی معیری
من عاشق عشق و عشق هم عاشق من
تن عاشق جان آمد و جان عاشق تن
گه من آرم دو دست در گردن او
گه او کشدم چو دلربایان گردن
مولوی
نغز گفت آن بت ترسا بچه باده فروش
شادی روی کسی خور که صفایی دارد
حافظ
دیریست ز هجر روی مهش،خوابم نمی برد
حیران میان سیلم و آبم نمی برد
درخت دوستی بنشان که کام دل به بار آرد
نهال دشمنی برکن که رنج بی شمار آرد
در گوش دلم گفت فلک پنهانی
حکمی که قضا بود ز من می دانی؟
در گردش خود اگر مرا دست بدی
خود را برهاندمی ز سرگردانی
خیام
یار با ماست چه حاجت که زیادت طلبیم
دولت صحبت آن مونس جان ما را بس