پاسخ به:مشاعره آنلاین
شب سردی ست و هوا منتظر باران است وقت خواب است و دلم پیش تو سرگردان است شب بخیر ای نفست شرح پریشانی من ماه پیشانی من ، دلبر بارانی من
نعره زد عشق که خونین جگری پیدا شد
حسن لرزید که صاحب نظری پیدا شد
اقبال لاهوری
دعا کن به شب چون گدایان بسوز
اگر میکنی پادشاهی به روز
ز هم جدا نبود نوش و نیش این گلشن
که وقت چیدن گل،باغبان شود پیدا
صائب تبریزی
ای آفتاب آهسته تر بر بام قصرش زن قدم
ترسم صدای سایه ات خوابست بیدارش کند
دور از رخ تو دم به دم از گوشه چشم
سیلاب سرشک آمد و طوفان بلا رفت
تاب بنفشه میدهد طره مشک سای تو
پرده غنچه میدرد خنده دلگشای تو
وقت است که بنشینی و گیسو بگشایی
تا با تو بگویم غم شبهای جدایی
هوشنگ ابتهاج
یک قصه بیش نیست غم عشق وین عجب
کز هر زبان که می شنویم نا مکرر است
تا سر زلف تو در دست نسیم افتادست
دل سودا زده از غصه دو نیم افتادست
تو در آب اگر ببینی حرکات خویشتن را
به زبان خود بگویی که به حسن بی نظیرم
مهر تو عکسی بر ما نیفکند
آیینه رویا آه از دلت آه
هر سحر صد ناله و زاری کنم پیش صبا
تا ز من پیغامی آرد بر سر کوی شما
اگر داری ای مرد فرزانه هوش
به تعمیر دلهای ویرانه کوش
صبای کاشانی
شهریست پرکرشمه و حوران ز شش جهت
چیزیم نیست ارنه خریدار هر ششم
حافظ