پاسخ به:مشاعره آنلاین
دل همچو سنگت ای دوست به آب چشم سعدی
عجب است اگر نگردد که بگردد آسیابی
سعدی
یار شو ای مونس غمخوارگان
چاره کن ای چاره ی بیچارپان
قافله شد بی کسی ما ببین
ای کس ما بی کسب ما ببین
نظامی
نغز گفت آن بت ترسا بچه باده فروش
شادی روی کسی خور که صفایی دارد
حافظ
راه مردان به خود فروشی نیست
در جهان بهتر از خموشی نیست
تو و با لاله رویان، گل ز شاخ عیش چیدنها
من و چون غنچه از دست، تو پیراهن دریدنها
رهی معیری
از دل تنگ اسيران قفس ياد كنيد
اي كه داريد نشيمن به لب بامي چند
عاشق اصفهاني
دانی که چرا سر نهان با تونگویم؟
طوطی صفتی طاقت اسرار نداری
یار رب چه چشمه ای است محبت که من از آن
یک قطره آب خوردم و دریا گریستم
واقف هندی
مکن ز غصه شکایت که در طریق طلب
به راحتی نرسید آنکه زحمتی نکشید
دلا مشتاق دیدارم غریب و عاشق و مستم
کنون عزم لقا دارم من اینک رخت بر بستم
مولانا
من باشم و وی باشد و می باشد و نی
کی باشد و کی باشد و کی باشد و کی
من گه لب وی بوسم وی گه لب می
من مست ز وی باشم و وی مست ز می
یاد ایام جوانی جگرم خون می کرد
خوب شد پیر شدم کم کم و نسیان آمد
دنیا و تعلقات دنیا فانی ست
لذات همه گذشتنی و آنی ست
جز لذت سجده و سحرگاهی که
در چشم ترت هوای اشک افشانی ست
تواضع ز گردان فرازان نکوست
گدا گر تواضع کن خوی اوست