پاسخ به:مشاعره آنلاین
مــحــفــل از نــور رخ او نــورافــشــان مــیشـود
هـر چـه غـیـر از ذکـر یار، از یاد رندان میرود
در اين سراي بي كسي كسي به در نمي زند به دشت پر ملال ما پرنده پر نمي زند
در پریشانی ما هر چه شنیدی، هیچاست
هـیـچ را کـس نـتـوانـسـت کـه نـابـود نمود
در تُنگ، دیگر شور دریا غوطهور نیست آن ماهی دلتنگ، خوشبختانه مرده است
تـار گـیـسـوی تـو آخـر بـه کـمـنـدم افـکند
مـن، اسـیـر خـم گـیـسـوی تـو و تـار تـوام
ماجرا کم کن و باز آ ، که مرا مردم چشم
خرقه از سر به در آورد و به شکرانه بسوخت
تو چو شمعی و جهان از تو چو روز
مــن چــو پــروانـهٔ جـانـبـاز امـشـب
ز کوی میکده برگشتهام ز راه خطا
مرا دگر ز کرم با ره صواب انداز
تا کی به تمنای وصال تو یگانه
اشکم شود از هر مژه چون سیل روانه
هر دم از این باغ بری می رسد
تازه تر از تازه تری می رسد
دیــده بــر راه نــهــادم هــمــه روز
تــا درآیــی تــو بــه اعــزاز امــشـب
بــســاز مــطـرب از آن پـردههـای شـور انـگـیـز**** نـــوای تــهــنــیــت بــزم عــاشــقــان امــشــب
بـر دل و جـان مـن جـهـان مـفروش
کــه بــه جــان و دلــم خــریــدارت