پاسخ به:مشاعره آنلاین
دل و دینم شد و دلبر به ملامت برخاست
گفت با ما منشین کز تو سلامت برخاست
تو قیامت را قیامت می کنی بر امامان هم امامت می کنی
اگر به زلف دراز تو دست ما نرسد
گناه بخت پریشان و دست کوته ماست
از ظلمت خود رهایی ام ده با نور خود آشنایی ام ده
همچو گرد این تن خاکی نتواند برخاست
از سر کوی تو زان رو که عظیم افتادست
تو رسیدی شب سفر کرد شب چشماتدر بدر کرد تو رسیدی چو گــــل صبح عشق تو قلب من اثرکرد
دل من در هوس روی تو ای مونس جان
خاک راهیست که در دست نسیم افتادست
تا با غم عشق تو مرا کار افتاد بیچاره دلم در غم بسیار افتاد بسیار فتاده بود، هم در غم عشق اما نه چنین زار که اینبار افتاد.
دوای درد بی درمان تویی تو همه وصل و همه هجران تویی تو
وصل تو اجل را ز سرم دور همیداشت
از دولت هجر تو کنون دور نماندست
ترسم ای مرگ نیایی تو و من پیر شوم *** آنقدر زنده بمانم که ز جان سیر ش
شربتی از لب لعلش نچشیدم و برفت روی مه پیکر او سیر ندیدیم و برفت
تا گنج غمت در دل ویرانه مقیم است
همواره مرا کوی خرابات مقام است