پاسخ به:مشاعره آنلاین
تا سر زلف تو در دست نسیم افتادست دل سودا زده از غصه دو نیم افتادست
تن آدمی شریفست به جان آدمیت نه همین لباس زیباست نشان آدمیت
ترک یاری کردی و من همچنان یارم تو را دشمن جانی و از جان دوستتر دارم تو را گر به صد خار جفا آزردهسازی خاطرم خاطر نازک به برگ گل نیازارم تو را
آتش است این بانگ نای و نیست باد هر که این آتش ندارد
در آن شهری که مردانش عصا از کور می دردند من از ناباوری آنجا محبت آرزو کردم
مرنجان دلم را که این مرغ وحشی زبامی که برخاست مشکل نشیند
دوسـتان عــیب کـنندم کـه چـرا دل به تـو دادم باید اوّل به تو گفتن که چنین خـوب چـرایـی! حــلقه بـــر در نــتوانــم زدن از دستِ رقــیبان ایــن تــوانـم کـه بـیایم بـه مــحلّت بـه گــدایـی
یک شب به شتاب رفتنم را دیدی دل را به افق سپردنم را دیدی ... تا آمدم از مهر تو تقدیر کنم شب رفت و به چشم مردنم را دیدی
يار در پرده و ما پرده بر انداخته ايم از ازل او به چنان ما به چنين ساخته ايم گر كمان ميكشد اينك به كمين امده ايم ور كه شمشير زند ما سپر انداخته ايم
میانِ خاک و خون شادی که جوید؟ ترا عاقل درین معنی چه گوید؟
دل خـــرابـــی مـــیکـــنـــد دلــدار را آگــه کــنــیــد
زیـــنـــهــار ای دوســتــان جــان مــن و جــان شــمــا
الا ای آهوی وحشی کجایی
مرا با توست چندین آشنایی
یارم چو قدح به دست گیرد بازار بتان شکست گیرد
دوش در حـلـقـه مـا قـصـه گـیـسـوی تـو بود
تـا دل شـب سـخـن از سـلـسـله موی تو بود