پاسخ به:مشاعره آنلاین
دلــداده را ز تــیــر مـلـامـت گـزنـد نـیـسـت
دیـوانـه را طـریـقـهٔ عـاقـل پـسـنـد نـیـسـت
تو همچون صبحی من شمع خلوت سحرم
تبسم کن و جان بین که همی سپرم
تا تو مراد من دهی کشته مرا فراق تو
وعده ی وصل اگر دهد طاقت انتظار کو؟
تا توانی دلی بدست آور
دل شکستن هنر نمی باشد
در دیر خرابات کسی پیر نشد / وز مردن آدمی زمین سیر نشد
گفتم به پیری رسم و توبه کنم / بسیار جوان مرد و کسی پیر نشد
ترا من چشم در راهم شباهنگام گرم یاد آوری یا نه من از یادت نمیکاهم
عصر یک جمعه ی دلگیر دلم باز گرفت
که بگویم ، بنویسم که چرا عشق به انسان نرسیده است ...
من اگر عاشق نباشم از خودم سيرم من اگر عاشق نباشم زود ميميرم
ما نوشتیم و گریستیم ما خنده کنان به رقص بر خاستیم ما نعره زنان از سر جان گذشتیم ... کسی را پروای ما نبود. در دور دست مردی را به دار آویختند : کسی به تماشا سر برنداشت ما نشستیم و گریستیم ما با فریادی از قالب خود بر آمدیم
مدامم مست می دارد نسیم جعد گیسویت خرابم می کند هر دم،فریب چشم جادویت پس از چندین شکیبایی،شبی یا رب توان دید که شمع دیده افروزیم،در محراب ابرویت
تو كيستي كه من اينگونه بي تو بيتابم شب از هجوم خيالت نمي برد خوابم تو كيستي كه با هر تبسم تو مثال قايق شكسته روي گردابم